هوا ابر است و رو به تاریکی. ماه اک تازه شیر خورده و به خواب رفته. قصد جمع کردن لباس هایی را می کنم که از کمد بیرون ریختم برای جدا کردن و بیرون دادن از خانه یا مرتب کردن که یاد خودم می افتم. اول باید زمانی برای خودم باشم. زیر کتری را روشن می کنم. ویفر مورد علاقه ام را بر میدارم. لیوان را از آب جوش پر می کنم و گوشی به دست روی کاناپه لم می دهم.
ای وای... باز هم فراموش کردم. قرار بود بعد از پنج ماه بالاخره به رویان زنگ بزنم و بپرسم چرا خبری از فریز خون بند ناف به ما داده نشد؟! البته زنگ زدم و شماره پرونده خواست اما از آنجا که ماه اک بی تاب بود قطع کردم که سر فرصت شماره پرونده را ببینم و حالا دیگر دیر است. بماند برای فردا
حدودای ١٢ بود که مادرجان زنگ زد. گفت دیروز من فراموش کردم زنگ بزنم تو هم نزدی. قبل ترها حس می کردم برایش اینقدر هم مهم نیست. گاهی هر روز هفته زنگ میزدم اما اگر یک جمعه زنگ نمی زدم کسی هم به من زنگ نمی زد. به همسر گله می کردم و همسر میگفت خوب تو زنگ بزن. اما من که احساس مهم نباش داشتم؛ با این چیزها دلخوری ام رفع نمی شد. با شنیدن این حرف خوشحال می شوم. به مادرجان می گویم که دیروز حالم خوش نبود. پر از استرس بودم. برای هیچی! الکی!
مادرجان شروع می کند به راهنمایی که به خودت بگو من توان رسیدگی به همه امور را دارم اما فعلا بخش اعظم زمانم مختص ماه اک است. چند ماه دیگر بیشتر نمانده که ماه اک تا این حد به مراقبت نیاز نداشته باشد. تع دلم میگیرد که چقدر زود روزگار می گذرد. برایم نسخه خانگی برای ریزش موهایم می پیچید. این وسط ها از ماه اک می گویم که دمر شده و سرش را بالا می آورد و به من لبخند می زند. مادرجان میگوید خوب همین لبخند یک دنیا انرژی است. چطور با داشتن این فرشته می شود ناخوب بود! و با یک عالمه حرف و راهنمایی قشنگ چنان حال دلم را خوب می کند که وقتی خداحافظی می کنم انگار یک بار سنگین از روی دوشم برداشته شده. بی درنگ می روم سراغ کمد لباسهایم و کاورهای لباس را می ریزم روی تخت و لباس های تابستانه ام را در می آورم. لباسهای خیلی گرم را در یک کاور می گذارم. و بعد از آن ماه اک اجازه تکمیل کار نداد اما خوشحالم با اینکه اتاق نا مرتب است.
ماه اک بیدار می شود و من بچه به بغل آب جوش و شکلات می خورم و کیف می کنم. ماه اک خیلی کم خواب شده و همین اذیتش می کند و ناآرام. بالاخره ماه اک را آرام می کنم و به یاد برنامه ظهر می افتم. خانم دکتر جعفری گفت نگویید که پشتکار ندارید. برای خودتان هر هفته دو سه هدف کوچک اما چالش برانگیز تعیین کنید و برای رسیدن به آن تلاش کنید. با این روش کم کم پشتکار داشتن جزیی از خصوصیاتتان خواهد شد.
و من خوشحال و سرمست از یافتن راهکار؛ به یاد چالشی که سپید دعوت کرده بود می افتم و جدولی نیمه کاره که همان را هم ماه اک مچاله کرد. با این حال من هنوز هم ادامه می دهم و حتی اگر به همه موارد نرسم یکی دو مورد را واجب تر می دانم و سعی می کنم برای آنها حتما وقت بگذارم. اصلا شاید اهداف این برنامه را به دو مورد محدود کنم تا مطمین باشم کامل انجام می شود و حس سرمستی اش مشوق کارهای جدید شود.
همین حال خوب باعث می شود مرور کنم گذشته را و پیدا کنم موفقیت ها و پشتکارها را. شاید پشتکارم خوب نبوده اما بد هم نبوده. بارزتریم پشتکارم پنجشنبه هایی بود که از شهرمان می کوبیدم می آمدم تهران برای شرکت در کلاسهای آموخته و البته بدترین بی پشتکاری همین جاست که من تمام آن علمی که با سختی در زمینه ترجمه بدست آوردم را در جزوه ها محبوس کردم و ادامه ندادم تمرین هایم را و فراموش کردم هرچه آموختم. با این حال همین که نمونه هایی از پشتکار یافتم حالم از این رو به آن رو شد و خدا می داند که همه این حال خوب را مدیون مادری هستم که بهترین مادر دنیاست و با قشنگ ترین صدای دنیا پرانرژی ترین جملهای دنیا را به زبان آورد و بهترین حس های دنیا را در دلم ریخت.
بالاخره فرصت می شود که به اتاق بروم. سریع مابقی لباس ها را تفکیک می کنم. شام آماده نیست و فرصت گردگیری کمد نیست.با پا گذاشتن روی کمال طلبی که اصرار دارد کمد گردگیری شود؛ لباسها را مرتب داخل کمد می گذارم و می گویم گردگیری اش باشد سر فرصت. فعلا باید اتاق جمع شود. اگرچه جزیی اما کار دیگری از خانه تکانی انجام شد و حس من آرام و سبک....
ماه اک را روی تشک ضد غلت اش روی تخت می گذارم. پتویش را روی تن اش می کشم و از اتاق خارج می شوم. شب از نیمه گذشته است و نزدیک یک است. وارد آشپزخانه می شوم و ته مانده شام، پنیر تازه خریده شده، میوه ها و سبزی های شسته را داخل یخچال جا می دهم. همچین بفهمی نفهمی هم گرسنه ام است اما حوصله غذا خوردن ندارم. گیج خوابم. تک خیار مانده در یخچال را برمی دارم که بخورم اما با فکر اینکه شاید صبحانه هوس خیار کنم و با دیدن سیب روی اپن پشیمان می شوم. تا بیایم به سیب یورش ببرم، چشممم می افتد به نایلون نون خرمایی و با ولع تمام یک تکه جدا می کنم و می بلعم.
به غرغرهای امروز فکر می کنم. به اینکه ماه اک جلوی چشمم قد می کشد فکر می کنم. به اینکه شروع این استرس های شدید را چه چیزی استارت زد؟ به اینکه به گفته دکتر بابایی زاد نگران گذر زمان بودن یعنی زندگیِ نکرده؟! به اینکه زندگی را چطور زندگی می کنند؟ به اینکه چطور در هر سنی متناسب آن سن زندگی کنیم و لذت ببریم؟ و به هزاران سوالی که یکی پس از دیگری می آیند و فرصتی برای پیدا کردن یک جواب دست و پا شکسته را هم نمی دهند.
برای همسر، آن پسر مراجع در "حال خوب" را تعریف می کنم و می گویم دقیقا نمونه بارزی از من است. همسر که یک جورایی از مخالفان علم روانشناسی است و فقط آن سبک روانشناسی که خودش در دونش می شناسد را قبول دارد؛ می گوید تو نباید اینطور به خودت نگاه کنی. باید موفقیت هایت را ببینی و از پا ننشینی برای اینکه موفقیت هایت را بپذیری. دوره ای از روزگار دانشجویی اش را تعریف می کند که تا به حال نگفته بود. اینکه چطور از پا ننشسته و به جای باختن خودش زده به کار خرخوانی. من خودم رو جای همسر در آن برهه می گذارم و مطمئنم با این نوع افکار من خیلی زود خودم را می باختم و از تلاش دست می کشیدم؛ همانطور که در کار گذشته ام این بلا بر سرم آمد.
می خواهم به همسر بگویم می دانم راهم اشتباه است اما توان کاری که می گویی از من خارج است که می پرسم عکس العمل پدر و مادرت به موفقیت ها و شکست هایت در بچگی چی بوده! میگوید هیچی بی تفاوت
یادم می افتد که برای ما هم. اما حرف بابا که از سر عصبانیت گفته بود تو هیچی نمی شوی را به خاطر می آورم. بعد از این همه سال!!! اصلا فراموش کرده بودم این جمله را و سوال برنامه زنده اش کرد. شاید همین جمله در ناخودآگاهم طرحواره شکست را شکل داده.
باز هم به شروع استرس ها فکر می کنم. نطفه اصلی را یک ماه پیش کارکنان لعنتی بهداشت در دلم کاشتند که وزن ماه اک کم است و باید در طول شب شیر بدهی و همین جمله باعث شده بود همسر صبح به صبح مرا چک کند که در شب چندبار بیدار شدی؟! و من که گاهی خواب می ماندم نگران جواب دادن به سوال همسر بودم. بعد از آن با تجویز سونو برای ماه اک این نهال جنس خراب بارور شد و هر روز یک شاخه جدید از آن رویید.
لیوان را پر از آب می کنم. تازگیها زیاد تشنه می شوم. همین که لیوان را بالا می آورم چشمم به گلدان آبی می افتد و آن گل آبشار گونش. حس رضایتی از خودم در دلم نقش می بندد. این که بالاخره یاد گرفتم روزها این گلها را ببینم و بهشان رسیدگی کنم.
مست خواب شده ام آنقدر که استرس ها قدرتشان کم رنگ شده. دست خودم را می گیرم و تا تخت مشایعت می کنم و خودم را در فاصله تنگ بین همسر و ماه اک جای می دهم و همین که جایم راحت می شود؛ خواب مهمان چشم هایم می شود.
دکتر بابایی زاد صحبت می کند و من زندگی ام را جستجو می کنم برای یافتن پایان های باز. با مرور سطحی می گویم شکر خدا پایان باز ندارم. اما هر دو را دارم؛ رانه "کامل بودن" و " دیگران را راضی نگه دار"!!! این دو در کنار هم روند پیش نویسی پایان باز را به جریان می اندازند. بابایی زاد بیشتر توضیح می دهد و من اولین پایان باز را پیدا می کنم. "زهرا"؛ یک رابطه خراب که در واقعیت تمام شده ولی در ذهن من همچنان باز است. آن هم آنقدر پر رنگ که اولین گزینه ایست که خودنمایی می کند. بعد از آن ساز طفلکی ام که یک گوشه خاک میخورد و من نه کتاب نُت را می آورم که اگر مجال کلاس نیست لاقل همان آموخته های قبلی را مرور کنم و نه کلا بی خیال ساز و ساز زدن می شوم. اتاق ماه اک که هنوز هم که هنوز است یک سری عکس کامل نگرفتم تا برای خانواده همسر و بقیه فامیل که سراغش را گرفتند بفرستم و در ذهنم نه بی خیال این کار هستم و نه انجامش می دهم . تا شب برسد نمونه های دیگری پیدا کردم و تا دو روز از این یافته حالم خراب بود.
٣ اسفند
دیروز دکتر جعفری از عوامل عدم پشتکار و عدم اعتماد به نفس میگفت. این که اگر تعداد پرونده های روی میز برای انجام شدن زیاد باشد و البته خارج از توان ما، انجام نمی شود و انجام نشدن آن همه پرونده باز باعث از بین رفتن اعتماد به نفس می شود و همین نداشتن اعتماد به نفس، نیروی پشت کار را در انسان از بین می برد. هر چه بیشتر قضیه را باز می کند انگار دارد خودِ خودِ من را تشریح می کند و من هر زمان به حقایقی اینچینی در مورد خودم پی می برم تا چند روزی مضطرب و آشفته ام تا کمی به اوضاع مسلط شوم و ببینم باید چطور مشکل را حل کنم؟
فرصت ندادن های ماه اک چنان آتشی در دل همین پرونده های باز، همین عدم اعتماد به نفس برافروخته و چنان حالم را خراب کرده که موقع خواب قیلوله ماه اک وقتی کنارش بیهوش شدم؛ در عمق خوابم نگران گذر زمان بودم. نگران این که وقت دارد تمام می شود و من نه لذت می برم؛ نه می توانم کاری کنم که لاقل از فرصت استفاده کرده باشم.
مطمینم که بعدها به این افکار خواهم خندید و افسوس از دست رفتن این روزهای شیرین را خواهم داشت اما اکنون و اینجا قدرت مدیریت اوضاع از دستم خارج شده و نیاز به کمک دارم که کسی مرا از این گرداب نجات دهد.
اگر راه نزدیک بود و روزی یکی دو ساعت ماه ام را به مادرجان می سپردم و به بی نظمیهای خانه نظم می دادم؛ قطعا جز شادترین ها بودم اما نمی دانم حالا که امکانش نیست چرا درونم این را نمی پذیرد؟ و مرتب نگران است که وقت می گذرد و فرصت رفع و رجوع امورات نیست
بارها خواستم از خوابم کم کنم و به آنچه آرامم می کند رسیدگی کنم تا آرامشم برای ماه باشد نه این استرس های لعنتی اما هربار کم خواب شدم سردرد لعنتی دمار از روزگارم درآورد. آنقدر که از شدت بد حالی میلرزیدم و گریه می کردم و بالا می آوردم و حتی قدرت شیر دادن به ماه اک را نداشتم.
از اینها که بگذریم امروز برنامه درباره طرحواره شکست بود. اینجور آدمها همواره خودشان را شکست خورده می پندارند و موفقیتهایشان به چشمشان نمی آید و خود را لایق مرتبه شغلی و شرایطی که درش هستند؛ نمی دانند. متاسفانه این یکی را هم که طبق پستی که ماه قبل نوشتم به شدت دارم.
خدا کند راهکار مبارزه با این ها و رفع شان را پیدا کنم و قاطعانه ریشه شلن را بکنم. باید مادر خوش بین و موفق و آرامی باشم که فردا شرمنده ماه اک نشوم
غ ز ل واره:
+ ماه اک هر چه بزرگتر می شرد زمان بیشتری برای مراقبت نیاز می شود و همین روزهای پر مشغله که البته برای من مشغله فعلا ماه اک است چون رسما به امورات روزمره خانه هم نمیرسم، کار همسر آنقدر زیاد است که نه و نیم شب با جسمی ناتوان از راه میرسد و توان بغل کردن ماه اک را هم ندارد.
+دوست و همسایه می گویند هر موقع کار داری بچه را به ما بسپار اما هیچوقت دلم راضی به این کار نشد.
سرم را که بالا می آورم قرص قمری را روبرویم روی زمین می بینم که بالای سرش سمت من است. قرص قمری با چشم های خاکستری که تازگیها ته رنگ عسلی اش بیشتر شده و رنگ بلور تن اش چشم نوازترین رنگی است که در زندگی ام دیده ام. همیشه در خیالات همسرم مردی بود بلوند با چشمهای روشن. درست به همین دلیل در ایام جاهلیت عاشق تارکان بودم و پسر عمو از سفر تبریزش، پوستر جناب تارکان را برایم سوغاتی آورده بود. مدتها این پوستر دیوار اتاقم را زینت بخشیده بود و تا چند سال قبل هم پوستر را نگه داشته بودم. همین خیالات خام باعث شده بود که وقتی همسرک از راه رسید و درخواست ازدواج کرد؛ فکر کنم که همسر، آن سوار بر اسب سپید نیست :دی. همسر همه تلاشش را کرد که ثابت کند شاهزاده سوار بر اسب سپید خودش است و الحق که خوب موفق شد و خیالات دوران جاهلیت مان دود شد و رفت هوا. من آنقدر به آن خیالات وفادار بودم!! که بعد از ازدواج، شنیدن لفظ مَرد برایم تنها یادآور همسرک است و بارها به رویای داشتن مردی بلوند خندیده ام. هربار تارکان را می بینم می خندم و می گویم من عاشق چه چیزش شده بودم؟
با همه اینها همچنان عاشق چشم روشن و موی بلوند بودم اما نه برای همسرم که از نظر من بی نظیرترین مرد دنیا است و مهربانی و مردانگی اش تمام مرا تسخیر کرده است. بلکه برای بچه نداشته مان و چه بسا دختر!!! به همسر گفته بودم که دوست دارم فرم چشم ها و مژه هایش به او برود. چشم های ترکی و مژه های بلند، ضخیم و فر که دور تا دور چشمهایش را به زیباترین شکل ممکن آرایش کرده است. کوچک که بودم آرزو داشتم چشمهایم به سمت بالا کشیده بود. خیلی وقتها موهایم را آنقدر محکم می بستم تا چشمهایم را به سمت بالا بکشد.
تا اینکه فهمیدم کوچکمان دختر است و تمام مدت آرزو داشتم در کنار سلامتی چشمهایش روشن باشد. قرص قمرمان زمان تولد از هرسپیدی سپیدتر بود. چشمانش خاکستری با مژه هایی به اندازه دو میلیمتر و موهایش مشکی مشکی. ٣٨ روز از تولدش گذشته بود که بعد از ظهر وقت شیر دادن؛ دیدم موهای کف سرش به طلایی برق میزند. موهایش هنوز مشکی بود و فقط با دقت و در نور آفتاب آنهایی که در حال روییدت بودند، طلایی اش مشخص بود. دو ماهه که شد موهایش کمی روشن تر شده بود . یک هفته که گذشت مژه هایش که کمی بلندتر شده بود شروع به فر خوردن کردند. فرم چشمهایش هم که از نظر شبیه همسر شده با اینکه خانم همسایه میگوید کشیدگی و حالت چشمهایش شبیه خودت است.
و حالا موهایش رسما بلوند شده. بلوندی که در نور طلایی می زند و این تحقق واقعی رویای همه سالهای گذشته و سرد من است. رویایی که از خیلی قبلتر از این، دست از آن شسته بودم. می گویند رویاها و آرزوهایتان را رها کنید تا به دستشان بیاورید.
از اون جایی که تا یادم می آد آدم شب نبوده ام و بعد از شک دکتر ماه اک به پاهایش با هر چیز کوچک و بزرگی لبریز استرس می شوم و یک اضطراب بی دلیل درونم دایمی شده و نیز دلواپس خانه تکانی هستم؛ تا حالا بیدار بودم و بزرگترین کمدم را تقریبا خالی کردم تا فردا بسابم و خانه تکانی اش کنم. یک نایلون بزرگ هم لباس جمع کرده ام که بدهم بیرون و چقدر با خودم غر زدم و عصبانی شدم که آخر این همه رختخواب چیه که نه میتونم بدم بیرون نه میتونم کوچیکشون کنم جام باز بشه تو کمدها. اونوقت با همین جا نداشتن ها مادر همسرک به زور یک یورگان و بالش جدا هم برای ماه اک داده است. حالا خوبه که بیخیال تشک شدن. دارم غش می کنم
چقدر چسبید این محاوره ای نوشتن
+ میشه بگید چه اینترنتی خوبه بگیرم. قبلا از شاتل داشتیم. همون رو ادامه بدیم؟