صدای ریز و دلنشین باران فضای نیمه تاریک و ساکت خانه را پر کرده بود اما دل من لبریز اضطراب بود. همسر که می دانست از خیس شدن خوشم نمی آید گفت اگر رفتن در این باران برایت سخت است بگذار برای وقتی دیگر. گفتم با بچه نمیتوانم چتر بردارم و بیشتر نگران خیس شدن ماه اک هستم. پرده را کنار زدم . پنجره را کمی باز کردم. از لای پنجره نیمه باز با نفسی هوای صبحدمِ باران زده را بلعیدم؛ هوایی پر از ترنم عشق الهی؛ پاک و کمی سرد. تردیدم بین رفتن و نرفتن ادامه داشت. اما من سخت ترین کار ( بیدار شدن از خواب ناز) را انجام داده بودم.
حال دلم خوب نبود. در اینصورت گزینه ماشین بردن به کل حذف می شد. اعصاب رانندگی نداشتم. رفتن با اسنپ یا آژانس هم نیازی به چتر نداشت و خیس نمی شدیم. و حتی اگر خیس می شدم بهتر از این بود که چند روز دیگر هم آن همه اضطراب را تحمل کنم. همین حالا هم ده روزی بود که در آتش این دلنگرانی دلم ذوب می شد. و دوباره با خودم تکرار کردم که من به هرسختی بود صبح زود از تخت جدا شده بودم و تکرار این اتفاق در روزهای دیگر! ... یقین کردم که بهترین کار رفتن است. همین امروز، همین حالا. قانون ( now and here)
ساعت یک ربع به هفت بود که همراه همسر راهی شدیم. تا نوبت گرفتم و برگشتم ساعت از هشت و نیم گذشته بود. ماه اک هنوز خواب بود و من از ته دل خوشحال بودم که خنکای صبح، در هوای باران زده چند قدمی زندگی کرده بودم. با همه اضطرابی که داشتم یک طراوتی در جانم دویده بود که به شدت نیازش داشتم و بین آن همه اضطراب چه آرامش شیرینی در دلم خودنمایی می کرد.
ماه اک بعد از رسیدن و خوردن شیر، نه و نیم بود که بیدار شد. من در حسرت کمی خواب با بیدار شدن ماه اک، به اجبار تن به بیداری دادم . از همان روزی که شیلا برای صبحانه نیمرو خواست و در خانه فقط یک دانه تخم مرغ مانده بود؛ هوس نیمرو داشتم. کره را در تابه انداختم و دو تا از تخم مرغ های محلی را درونش نیمرو کردم. عجب صبحانه دبشی بود. با چاشنی خوابالودگی نوش جان کردم. حدود ده و نیم بود که ماه اک در تلاش بود تنهایی بخوابد. وقتی موفق نشد در آغوش کشیدمش. گرسنه بود. همین که شروع کرد به خوردن چشم هایش بسته شد. ساعت یازده با خوشحالی تمام از فرصت بدست آمده؛ کنار ماه اک روی نخت ولو شدم و یک ساعت سیر خوابیدم.
باز هم به پرستو زحمت دادم و برای ساعت ١ خودمان را به سونو گرافی رساندیم. اتاق سونو یک اتاق نسبتا متوسط است با دو تخت و دو دستگاه سونو و دکتری که فرز، مهربان و صبور است. تخت سمت راست، همان تختی که در هفته 18 بارداری رویش خوابیدم خالی است. رول زیر انداز یکبار مصرف را باز کردم که ماه را روی جایی که هر کسی خوابیده لخت نکنم. کاش تمام مطب ها و سونوگرافی ها از همین رول ها به احترام مراجعین استفاده می کردند. بین خودمان باشد؛ نمیدانستم که از جایی غیر از شکم هم سونو انجام می شود :)) دکتر خوش اخلاق سونو مثل همیشه با انرژی مثبت آمد و همین که ماه اک را دید به سبک خودش مردانه و سنگین ذوق کرد و رو به ماه اک با لبخند پرسید اسمت چیه؟ . پرسید مشکل چیست؟ گفتم که دکتر گفته لگنش درست باز نمی شود.
پوشک ماه اک را باز کرد و پایش را بالا داد و پروپ را روی مفصل سمت چپ و بعد سمت راست گذاشت. ماه اک آرام با چشمانش همه چیز را دنبال می کرد. آلفا سمت راست 65، بتا 40. آلفا سمت چپ 62، بتا 40 . و قبل از این که بخواهم چیزی بپرسم با لبخند مهربانی گفت نتیجه سونو خوب است.
غ ز ل واره:
+ ماه اک را 25 بهمن دکتر برده بودیم. اما من می ترسیدم تنها ببرمش سونوگرافی و خجالت هم می کشیدم به دوستم زحمت بدهم. خواهرک همان روزها اینجا بود اما من و همسر قرار گذاشته بودیم که بقیه را نگران نکنیم. پس نه حرفی زدیم نه سونو بردیم که متوجه نشود. هنوز فرصت نشده نتیجه را به دکتر نشان بدهیم. اما همین که خیالمان راحت شد نعمت بزرگی است. اول این پست را نوشتم که خیالتان راحت شود. ماه اک دارد گریه می کند باید بروم. کم کم نظرات را هم تایید می کنم.
+ سر انگشتان مهربانتان را می بوسم که اینقدر مهربان و همراهید و برایم نوشتید که آرام شوم
+خداوندا سلامت بدار عزیزان و همسر و فرزندان همه را که غم کم شدن یک تار موی عزیزان غیر قابل تحمل است
+ چقدر دلم غمگین است برای بازمانده های پرواز یاسوج. خدا صبرشان بدهد
سپاس نوشت:
خداوندا سپاس بیکران که ماه اکمان صحیح سلامت است چون باعث می شود با آرامش به او رسیدگی کنم. خدایا سپاس سپاس سپاس
تقدیم نوشت:
این ویس تقدیم به همه آنها که همراهی ام می کنند. کوتاه است و دور می دانم اما هنوز بلد نیستم ویس های گوشی ام را به لپ تاپ انتقال دهم که صدای واضح تری داشته باشد.
مثل خیلی های دیگر از ماه اک خوشش آمده بود. با لبخند لپ ماه اک را به آرامی نیشگون گرفت و گفت همه تو را دوست دارند و با اشاره ای به پیش بند ماه اک ادامه داد؛ نیازی نیست که بنویسی Love me. ماه اک برایش لبخند زد و او گفت مامان بابا بروند دختر پیش من می ماند. وقتی پاهای ماه اک را در دلش جمع کرد و پاهای جمع شده اش را به طرفین باز کرد برای تست لگن؛ پرسید دکترهای قبل از من این معاینه را انجام داده اند؟ و من که یادم نبود حقیقت را گفتم. با خوشرویی و صبر معاینات اش را تکمیل کرد و آخر سر گفت: وزن کم زمانی جای نگرانی میشود که دوماه متوالی وزن اضافه نکند. که در آن صورت یک آزمایش ادرار لازم است برای تشخیص. فعلا همه چیز خوب است. اما در معاینات من سمت راست لگن درست باز نمی شود. البته این نوع بررسی در این سن دقیق نیست. معاینه در روزهای اول تولد دقیق است و نمیدانیم قبل از من کسی این معاینه را انجام داده باشد. در این صورت اگر نوه خودم بود برای بررسی زاویه لگن حتما یک سونوگرافی می بردمش.
هر دو در دلمان نگران بودیم و بر زبان می گفتیم قطعا سالم است و چیزی نیست. فردایش موقع پارک ماشین همسرک خیلی بداخلاقی کرد اما وقتی در جواب کج خلقی اش گفتم فقط که بچه تو نیست! بچه من هم هست!من هم نگرانش هستم ؛ آرام شد و حتی یادش نیامد چه رفتاری کرده.دکتر سونوگرافی در آن روز نبود و کارمان به تعویق افتاد.
امروز از صبح دل به هولم و ناآرام. همه را به کارهای نکرده و خانه تکانی جامانده ربط دادم. اما حقیقت این است که نگرانم. نگرانم برای دردانه مان که ما را عامل حفظ بقایش می داند و ما اینقدر دلواپسیم! خدا کند که همه چیز درست باشد و ماه ما سالم.
غ ز ل واره:
+ از شدت استرس سرم می سوزد.
روزها دلم پر می کشد برای نوشتن اما یک از خدا بی خبری اینترنتمان را دزدیده.برای زایمان دو ماه نبودم. با این حال سه ماه زودتر از موعد یک ساله آن همه حجم دیتا دود شد رفت هوا. دوباره ١٣ گیگ شارژ کردیم و آن هم به سرنوشت حجم های قبلی دچار شد و همین شد که این روزها در بی اینترنتی روزها را شب می کنیم. مانده ام مردم چه چیز دانلود می کنند که نیاز به این مقدار حجم دیتا دارند؟! اصلا این همه دیتا را کجا ذخیره میکنند؟ اصلا فرصت استفاده از آن را دارند؟ گناهشان را نشورم اما همسرک به همسایه جدید شک دارد. تا قبل از آن مشکلی نبود و البته فکر نکنم برای ساختمان های کناری سیگنال قوی داشته باشد که وسوسه دزدی کردن مغلوبشان کند. با این حال هر که هست! ما در فکر تدابیر امنیتی جدید هستیم و پی گیر انتخاب یک ISP خوب و یک طرح مناسب.
از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که خودم با همه بال بال زدن هایم برای نوشتن از این نبود اینترنت راضی ام. دیگر منِ پیام نخوان هی تلگرام را باز نمی کنم و هی اینستای تکراری ام را بالا پایین نمی کنم . شبها اگر ماه اک فرصت بدهد وب هایتان را می خوانم اما مغزم را یارای نظر گذاشتن نیست. توان نوشتن و انتشار پست نیز هم. دو هفته اخیر به شدت درگیر ماه اک بودم برای واکسن و عوارض بعد از واکسن و سردردهای ناجوانمردانه ای که تمام وجودم را به مسلخ کشیده بود.
بعد از ده روز بالاخره ماه اک امروز روی روال قبل از واکسن اش افتاد. بهداشت مرا ترسانده که وزن و دور سر ماه اک کم است. گفته باید شبها بیدار شوی و شیرش بدهی در حالیکه مقاله ها چیز دیگری می گویند. در مقاله ها نوشته است که کودکان در ٤ تا ٨ ماهگی تمام شب را می خوابند. در هر صورت این حرف به گوش همسر رسید و هرصبح می پرسد که شب بیدار شدی؟ و من مجبور هستم ساعت کوک کنم. البت که به لطف خدا ان شالله فرداماه اک را به ملاقات پزشک می بریم و هر چه او بگوید به همان عمل خواهیم کرد.
غ ز ل واره:
+ از این سرعت گذر روزها دلواپس می شوم گاهی
+ خورشید مهربانم برایت بهترینها را از خدا طلب دارم. الهی زودتر روبراه شوی و آرام
+ رافائل جانم تبریک می گم و برات آرزوی خوشبختی سعادت دارم
+ سپیده جان چالش را خواندم. سعی می کنم شرکت کنم اگر ماه اک بچه خوبی باشد و فرصتم دهد : دی
مناجات واره:
خداوندا دل آرامم را به تو می سپارم. به تویی که باران رحمتت را بر این شهر و مردمش عرضه داشتی باشد که برکتی ببخشد به جان این مردمان غمزده و مضطرب. خداوندا تو را به این نزول رحمتت شفا ببخش همه بیماران راو پر کن دست سرپرستان خانه ها را و لبریز شادی و آرامش کن دلهای مردمان کشورمان را و هدایت کن همه آنهایی را که موجبات سختی و ناراحتی را برای مردم فراهم کرده اند و آسان گیر بر ما انسان های حقیر به کرم و بزرگی ات ای مهربانترین مهربانان
شبها باید راه بروم تا ماه اک آرام بگیرد و شیر بخورد. کوچکم را شیر می دهم و شعر مورچه را می خوانم. با تکرار "خوب بشه پات الهی" می زند زیر خنده. هنوز درست نمیتواند بلند بخندد. این بار از آن معدود زمان هایی است که بلند می خندد و من دوباره از خوشحالی بغض می شوم . هم میخندم هم گریه می کنم و دلم می خواهد هر چه دارم بدهم تا جگر گوشه ام همیشه چشمانش پر از شور زندگی باشد و لبهایش خندان.
چیزی به آمدن همسرجان نمانده. یادم به برنامه دورهمی و حرف نیما کرمی می افتد و ایرادی که از خانومش گرفت! "دیر غذا می پزد. دوست دارم وقتی از راه می رسم بوی غذا در خانه پیچیده باشد." ماه اک را روی تشک اش می گذارم. سریع کتری را روی گاز می گذارم تا در این هوای سرد بساط چایی را به پا کنم. یک بسته سبزی و یک بسته عصاره گوشت از فریزر بر میدارم و با کمی آب داخل قابلمه می ریزم. بویش شبیه قورمه سبزی شده اما من دلم سوپ عُماج می خواهد. به دستور مادرجان کمی اسفناج خشک و کمی شوید اضافه می کنم و می شود همان بوی عـماج.
باز هم به خاطر برف و خرابی جاده ها همسر دیر می رسد. به جای هفت و نیم حدود نُه شب می رسد. این هفته تمامش به برف و بوران بین راه گذشت. جمعه در برف و بوران جاده های شمالغربی با سرعت چهل کیلومترسفر کردیم. شنبه همسرجان در مسیر رفت و برگشت محل کار گرفتار برف و بوران شده بود. یکشنبه هفت ساعت توی اتوبان قفل، گیر کرده بود و طفلک از ٥:٣٠ تا ساعت یک گرسنه مانده بود. دوشنبه که درگیر شوفاژها بودیم و دوباره امشب ،برف و خطر و دیر رسیدن. با تمام خستگی اش محافظ برق خریده است. رسیده و نرسیده یخچال را جابجا می کند و فیوز برق را میزند و محافظ را به وسایل برقی وصل می کند و دو شاخه فر را عوض می کند. خسته ام اما از فرصت استفاده می کنم و سریع دیواره های یخچال را پاک می کنم و زیر یخچال را تمیز می کنم . به عبارتی برق می اندازم. آخ چقدر تمیزی می چسبد و حال آدم را عوض می کند. حس بی نظیری است. شنیده اید که می گویند "عدو شود سبب خیر"! حالا این خرابی رابط برق هم باعث خیر شد. پریشب هم که برای بررسی دلیل خاموش شدن فر ماشین ظرفشویی را کشیدیم جلو و من زیرش را حسابی سابیدم و تمیز کردم. در واقع یک بخشی از خانه تکانی آشپزخانه انجام شد.
آخ جان. چقدر احساس سبکی می کنم. یک چایی گرم با این همه خستگی و یک عالم حس خوب تمیزی در کنار مرد زندگی، دلچسب تر از آن است که فکرش را بکنی.
ماه اک که کم کم غر میزد حالا تقریبا داد می زند که به من توجه کنید. ماه اک را به همسرجان می سپارم با سرعت دو قاشق آرد، تخم مرغ و ماست به اضافه وانیل و بیکینگ پودر را با هم مخلوط می کنم و داخل تابه میریزم. توان همسرجان تمام است. ادامه کار را ماه اک به بغل و با احتیاط انجام می دهم. خاگینه را تا می کنم. سرخ که شد برش می دهم. ماه اک انگار که فیلمی تماشا کند؛ همه چیز را با دقت نگاه می کند. ته دلم میترسم که مبادا تکان محکمی بخورد و نتوانم با یک دست کنترلش کنم و اتفاق بدی بیفتد. صورتم را به صورتش می چسبانم ؛شاید این تماس پوستی مستقیم باعث شود کمتر تکان بخورد. آخ که چه حس هیجان انگیزی است وقتی صورتم را روی صورت گردش می گذارم و حس می کنم که لپم را به داخل هل می دهد گردی لپهایش. وای خدا برای همیشه به من ببخش این شیرینی بی پابان را. چشمهای شاداب و نگاه کنجکاوش مرا به وجد می آورد و تمام سلول های وجودم را به رقص وا می دارد. همچنان می ترسم اما باید ادامه بدهم. با احتیاط و نگرانی شربت را روی خاگینه میریزم و غذایم حاضر است اما تحمل ماه اک تمام شده. با هم روی شزلون می نشینیم و ماه اک با ولع تمام یورش می برد و شیر را می بلعد. ساعت ١١ که می شود ماه ام بیهوش می شود و این جز اتفاقات نادر روزگار است. همسرجان بیدار می شود. خانه تمیز است و سفره مان گرم و شیرین.
غ ز ل واره:
+ همسرجان برای بودنت و همه زحمت هایت سپاس بیکران
+ نمی دانم من آدم شب هستم یا دقیقه نودی؟! همیشه از عصر به بعد حس کار کردن درونم فوران می کند. همیشه اینطور بوده ام. صبح ها در پایین ترین سطح انگیزه و انرژی روزگار را سر می کنم و توان کار کردن نیست.
+ باز هم یک از خدا بی خبری نت خانه را دزدید و من در حال مرگ از خواب انگار که محبورم بنویسم روی تخت نشسته ام با نت همسرک.
شکرانه:
+ خداوندا همه چیزم را از تو دارم. تو را سپاس سپاس سپاس
پروردگارا حفاظت از آنها را به تو می سپارم و از تو برای حفظ و آرامش این زندگی طلب کمک می نمایم. بار الها از تو کریم تر و رحیم تر ندیده ام. ما را ببخش، بیامرز و سلامتی و آرامش نصیبمان گردان که تو عطا کننده بی چشم داشتی
+ خداوندا شیرینی فرزند و همسر را تصیب تمام جوانهایمان بگردان. آمین یا رب العالمین
نگاهم می افتد سمت پنجره. برف ریزی در حال باریدن است. ساعت ٤:٣٠ بعد از ظهر است. مبلها را در حین جارو زدن جابجا کرده ام و نامرتب شده اند. جارو برقی وسط سالن مانده و توان جمع کردنش نیست. تصمیم میگیرم در این سکوت خانه به مناسبت این که بعد از یک هفته بالاخره موفق شدم جارو بزنم؛ خودم را به یک قهوه گرم مهمان کنم. ماگ سپید لبخندم را بر می دارم . یک قاشق مرباخوری قهوه، مقداری کافی کریمر و یک قاشق غذا خوری قهوه و آب جوش ...
مودم را روشن می کنم و شروع می کنم به تایپ کردن. هنوز قهوه را نخورده ام که صدای گریه ماه ام بلند می شود. نوشتن را رها می کنم. قهوه را با عجله می نوشم و پاره تنم را گرم در آغوش می کشم. خیلی اتفاقی از صبح از یک طرف شیر خورده و حالا همان طرف لباسم آنقدر خیس شده که باز هم باید از همان طرف شیر بدهم. جایتان خالی که بی نظیرترین حس های دنیا را هنگام شیر دادن تجربه می کنم. نگاه خندان و قشنگش. لبخندش و صدای نوشیدن شیر و غرغرهای ریز و نفس نفس زدن هایش. همین وسط ها خرابکاری می کند و بلافاصله عوضش می کنم مبادا لباس هایش کثیف شود. آخر دیروز که شوفاژها درست شبی که گفته بودند همه جا یخ می زند به فنا رفته بود و سرد شده بود و خانه رسما یخ زده بود؛ با تصور اینکه خیلی زود همه چیز ردیف می شود و خانه گرم می شود؛ برای تعویض اش دست دست کردم که یخ نزند اما رویم به دیوار چنان کثیف کاری شد که هر دویمان پریدیم داخل حمام و شکر خدا قبل از آمدن تعمیرکار در اقدامی انتحاری، بیست دقیقه ای خودم و ماه اک را شستم و ازحمام بیرون آمدیم. حالا اینکه طفلکم موقع لباس پوشیدن چقدر سردش شد خدا داند! به خاطر سرمای زیاد و البته قطع و وصل شدن آب برای تعمیرات، موفق به آبکشی و شستن لباسهای گرم ماه اک نشدم. راستش من زیاد لباس گرم برای ماه اک نخریدم تا به وقتش پرو کند و بخریم. این زمستان هم که تا این هفته هوا اصلا سرد نبود! بنابراین پیگیر لباس گرم برایش نبودم. همسرک آنقدر خسته شده بود که با هر حرفی عصبانی میشد و من جرات حرف زدن هم نداشتم. بعد از رفتن تعمیرکارها دو سه ساعتی طول کشید تا شوفاژها گرم شود و همسر جان آرام بگیرد.
حالا بعد از سه ساعت وقت گذاشتن برای ماه اک و دستمال کشیدن کف و خوابیدن ماه اک و البته شستن سطل دستشویی که کار سختی است برای من! و خسته شدنم؛ فرصت دیگری برای نوشتن پیدا شده. ساعت هفت و نیم شب است. روی شزلون ولو شده ام و صدای ظریفی از ماه اک به گوش میرسد و البته دست و پاهای بلورین اش هم تکان می خورد. به نظرم از دیروز کمی سرماخوردگی دارد. امروز زیاد حوصله نداشت. زیاد نخندید در عوض کمی بیشتر خوابید.
داشتم از شستن لباسها حرف می زدم. صبح تصمیم گرفتم لباسهای ماه اک را آبکشی کنم. لباسشویی را روشن کردم که یک بار خالی شستشو دهد. در حال آبکشی بودم که صدای بومب مانندی به گوش رسید. با ترس و نگرانی پریدم داخل سالن و دیدم دیشب که از سرما فر را روشن کردم و رابط و دوشاخ فر از گرما ذوب شد؛ رابط لباسشویی را هم خراب کرده و نتیجه اش شده پریدن برق آشپزخانه. از آنجا که جعبه تقسیم برق پشت یخچال است باید تا آمدن همسرک صبر کنم. ماه اک دوباره به خواب رفته. تمام تنم درد می کند. خسته ام. تصمیم دارم برای شام خاگینه درست کنم. آشپزی با خستگی در یک آشپزخانه تاریک!!!!
غ ز ل واره:
+ نشد این برف را لمس کنم. به خاطر ماه اک از خانه بیرون نرفتم. برف قشنگی بود حیف که دیروز پر بودیم از کلافگی و نگرانی درست نشدن شوفاژها
+ یک اخلاق خوبی که دارم داشتن دید مثبت به اتفاقها و خوش بین بودن است. البته که یک جاهایی حسابی بابت این مسئله ضربه خورده ا ام. اما دیروز وقتی از سرما و درست نشدن شوفاژها کلافه شده بودم و نگران بیمار شدن ماه اک بودم و حس مثبت نگری مغلوب شده بود... مادرک گفت: " خدا را شکر که سقفی بالای سر دارید که دیشب از سرما بچه دو ساله ای در کرمانشاه مرده است" تمام وجودم بغض شد. ماه اک را بغل گرفته بودم و بوی تنش را نفس می کشیدم که خدا را شکر طفلکم سالم است و در آغوشم. خدایا صبر عطا کن به مادری که نتوانست تن کوچکش را گرم کند و از دستش داد
+ باید طرز فکرمان را عوض کنیم. اینکه هر بار همسرک تعطیل می شود دردسری پیش می آید و کل روز کوفتمان می شود.
+ ماه اکم، دردانه ام بی نظیرترین حس های دنیا را به ما داده است. الهی طعم این حس ها را نصیب همه زن و شوهرهای منتظر فرزند عطا کن.
+ دلم برای تمرین های شکرگذاری تنگ شده. باید یک پستی برایش بگذارم :)