در خانه که باز شد، بوی زعفران و شیرین زرشک پلو مشامم را پر کرد. ماه اک از صبح ناآرام بود و من هیچ فرصتی نداشتم به خودم برسم. حتی ناهار نداشتم و بی نهایت گرسنه ام بود. خانم همسایه گفت بفرمایید ناهار! و چقدر دلم میخواست خانم همسایه یکی از نزدیکانمان بود و من با خنده می گفتم آخ جون ناهار و برایش می گفتم چقدر گرسنه ام و ماه اک را می سپردم به او و یک دل سیر می خوردم و کمی برای خودم تنها یک گوشه می نشستم و به هیچ چیز جز مزه دلچسب زرشک پلویی که خوردم و شکمی که سیر شد فکر نمی کردم.
بعد از خداحافظی صدای قاشق و چنگال که به بشقاب چینی می خورد می آمد و من چقدر گرسنه بودم و ماه اک همچنان غر می زد که من را زمین نگذار. آخ چقدر طفلکی اند آنها که از کنار خانه ها رد می شوند و بوی غذاهای مختلف مشامشان را پر می کند و می دانند نه حالا و نه شاید هیچ وقت یک قاشق از آن غذاها را نمی توانند بخورند.
مادرک می گفت از چشمهایش مروارید نمی ریزد. بگذار زمین و ناهارت را آماده کن و بخور. مواد خاگینه را داخل پیاده ریختم اما ماه اک فرصت ترکیب و پختنشان را نداد. بالاخره ماه اک کمی آرام شد. بیخیال خاگینه نیمه کاره شدم. اندازه یک سوم غذایِ من، ماکارانی داشتیم. با یک کاسه ماست و نعنا و دوپاره نان( به قول نجف دریا بندری) داخل سینی گذاشتم و کنار ماه اک نشستم به خوردن. البته که سیر نشدم و ماه اک باز هم به گریه افتاد. قبلتر ها ناراحت و گاهی بی حوصله و شاید کنی عصبانی می شدم از بی تابیهای ماه اک. اما دیروز صورتش را به صورتم چسباندم. لبهایم را روی موهای سرِ داغ اش گذاشتم و تا توانستم بوسیدم و با نوازش گفتم: " مادر تا هر وقت تیاز داری و دلت بخواد بغلت می کند. ما هم بعضی روزها بی حوصله می شویم با این تفاوت که دیگر چون آدم بزرگ هستیم کسی نیست بغلمان کند و آنقدر حوصله خرجمان کند تا حالمان خوش شود." باز هم گرمای سرش لبهایم را داغ کرد. راستش شاید این لبهای من نیست که ماه اک را می بوسد. شاید اوست که با گرمای سرش، نرمی موهایش و لطافت پوستش لبهای من را نوازش می کند و به تنم جان تازه می بخشد.
خوب که فکر می کنم این ماه اک کوچکم دارد من را بزرگ می کند و درونم را رشد می دهد وگرنه منِ کم طاقت کجا این همه حوصله به خرج می دادم؟
بالاخره عصر ماه اک آرام می گیرد؛ نماز را می خوانم. چند پاره بوقلمون داخل دیگ می اندازم که بپزد. کمی کنار دخترکم دراز می کشم. خانه را جارو می زنم. دو و نیم پیمانه برنج، دو ملاقه کوچکِ سوپ روغن زرد، کمی نمک و پنج پیمانه آب را روی گاز می گذارم و "سیر تا پیاز" دریایندری را جلوی رویم می گذارم و از حرف ز زرشک پلو را پیدا می کنم وقتی در موادش ٢ تا ٣ قاشق شکر را می بینم؛ ته دلم جیغ می زنم و به هوا می پرم و می گویم هورااااا این همان چیزیست که می خواستم. دلم زرشک پلوی ترش نمی خواست. زیره مواد را حذف می کنم چون طعمش را نمی پسندم.
و جایتان سبز... همان زرشک پلویی شد که از ظهر دلم برایش ضعف می رفت
غ ز ل واره:
+ امروز جای من و ماه اک عوض شده. من بی حوصله و کم انرژی ام و ماه ام که توان بغل کردنم را ندارد، با خوابیدنش نازم را می کشد و من را به حال خودم گذاشته تا روبراه شوم
+ باز هم با هم رفتیم حمام. اما امروز نمی دانم آب وانش زیاد گرم بود؟ یا مورد دیگری بود که گریه اش افتاد و نفهمیدم چطور کارم را تمام کنم و بیخیال استفاده از نرم کننده شدم و همین که لباس تنش کردم بیهوش شد
+ یک زمانی از شیرینیها و لحظه های بی نظیر دوران عقد و نامزدی ام ننوشتم چون آن زمان خواننده هایم دوستان مجرد بودند و ترسیدم نوشته هایم اذیتشان کند. پشیمانم که ننوشتم و هیچ نوشته ای از آن روزهای شاد ندارم. حالا اما پست در عمق وجودم خاطر دوست عزیزی را تلخ کرده. دلم میخواست منتشرش نکرده بودم..
دوست بی نظیرم دوستت دارم. همه ما تو یه برهه های از زندگی از خودمون بیزار میشیم. تو مایه مباهات و افتخاری. این را بپذیر و لبخند بزن به همه زندگی
+ دیگ، پیاله، چند پاره و امثال آن برگرفته از ادبیات نوشتاری سیر تا پیاز است.
با قشنگترین حس های دنیا و رویاهایی شیرین از خوشحالیِ عملکردم ( در اقدامی کمرسابقه موفق شدم سالن و آشپزخانه و اتاق ماه اک و البته سرویس بهداشتی را در چند ساعت و تا قبل از رسیدن مهمانم مرتب و تمیز کنم. ) در روز قبل (دوشنبه) از خواب بیدار شده بودم و روزم را شروع کرده بودم.
ادامه مطلب ...
یادداشت زن کویر را می خواندم و تحسین اش می کردم. متن که تمام شد؛ غم عمیقی روی دلم سایه انداخت. غمی که سالهاست با خودم حمل اش میکنم اما معمولا هولش می دهم ته ذهنم و به روی خودم نمی آورم که هست.
به گفته همسر من زن موفقی هستم که شرکت فلانِ تهران که همسر را با آن رزرمه قوی اش دعوت به مصاحبه نکرد؛ مرا دعوت به همکاری کرد و من به دلیل ساعت کاری زیاد دعوتشان را رد کردم. زن موفقی که چنان کار کرد و تلاش کرد که کل هزینه دوره ارشدش را خودش پرداخت و جهیزیه اش را خودش خرید. زن موفقی که همسر دوست دارد بعد از بزرگ شدن ماه اک، او را به محل کار خودش برای کار معرفی کند. زن موفقی که چند ترم تدریس کرد و مطالب را به خوبی به دانشجوها آموزش داد. زن موفقی که همسر، او را قادر به انجام سفارش های کاری چند ده میلیونی محل کارش می داند. زن موفقی که روابط اجتماعی بالایی دارد و موارد زیاد دیگری که برایم می شمارد .
همه اینها از دید همسر است و متاسفانه من آنها را چیز مهم و قابل افتخاری نمیدانم. متاسفانه هیچ کدام از اینها مرا به وجد نمی آورد که خودم را تحسین کنم و برایش به خودم افتخار کنم.
دوست اشتباهی در دوران تحصیل که تمام عزت نفس نداشته اش را با تخریب ناخودآگاه من می خواست جبران کند و من آنقدر نادان بودم که نفهمیدم و تذکرهای خواهرک را در زمینه دوستی با او نشنیده گرفتم و زمانی رابطه را ختم کردم که برایم خیلی گران تمام شد.
در محل کار آخری در شهرمان اعتماد به نفس و عزت نفسم را به طرز وحشتناکی تخریب شد.
و ازدواج نکردن چنان ریشه حس دوست داشتنی نبودن را در وجودم دوانده بود که بدترین حس های دنیا را تجربه میکردم.
خاطرم هست که بعد از عقد رسما روی ابرها زندگی می کردم. روی زمین بند نبودم اما همچنان تخریب های محیط کار ادامه داشت و اوضاع خانه پدری به خاطر ورشکستگی پدر وخیم بود. آنقدر که روزهای قبل از عقد هیچ نشاطی که در خانه حس نمیکردم چه بسا اگر کسی پدر مادرم را می دید فکر میکرد کسی از نزدیکانشان مرده باشد. از طرفی استرس تهیه جهیزیه و دور شدن از خانواده هم مزید برعلت شد تا اینکه به سالگرد عقدمان نرسیده دچار بحران روحی وحشتناکی شدم که توان تکان دادن دست پایم را نداشتم. از روی ناچاری به داروهای روانپزشکی روی آوردم. از آنجا که یکی از داروها به من نساخته بود به قول مادرک شبیه مرده از قبر بلند شده ، شده بودم. مادرک تمام داروها را ریخت داخل سطل آشغال و بالاخره کم کم روی پا شدم. این حمله عصبی، ده ماه بعد درست روز ١٤ فروردین ٩٤ که بعد از ٢٠ روز از همسرک دور شدم و همسرک به تهران برگشت دوباره با شدت ضعیف تر تکرار شد و آن زمان فقط بخاطر ترس از دوری و ترس از آینده ای دور از خانواده تکرار شد.
آخرین بار چند ماه بعد از عروسی با شدتی کم در حد یک بعد از ظهر تجربه اش کردم. من و همسرک همه تلاشمان را برای آرامش زندگیمان کردیم و می کنیم اما داشتن آرامش، وجود پر برکت همسرک و حتی حضور شیرین ماه اک نتوانست باعث شود که خودم را دوست بدارم. هنوز هم نمی توانم به خودم افتخار کنم با اینکه مادر شده ام و با تمام وجودم ماه اک را در آغوشم بزرگ می کنم. گاهی فکر می کنم اگر ماه اک و همسرک به افتخارات بزرگتر هم نائل شوند باز هم به خودم افتخار نمی کنم. بلکه به آنها افتخار می کنم که تمام تلاششان را کرده اند تا به آن نقطه برسند. به خودم افتخار نمی کنم که من هم محیط و فضای خانه را به نحو احسنت مدیریت کرده ام که آنها بتوانند موفق شوند. به خودم افتخار نمی کنم که دختری تربیت کرده ام که اینقدر موفق است و سربلند. به خودم افتخار نمی کنم که...
چه غم بزرگیست در دلم که بلد نیستم خودم را دوست داشته باشم در حالیکه بقیه به من و موفقیتهایم افتخار می کنند. غم بزرگیست
همسرک می گوید یکی از دلایلی که اعتماد به نفس نداری اینست که خودت را دست کم می گیری و فکر می کنی کارهایی را که تو انجام داده ای یا میدهی را هر کس دیگری هم می تواند انجام دهد در حالیکه اینطور نیست
غ ز ل واره:
+ شاید کلیشه ای و مسخره به نظر برسد اما چند روز قبل در تماس تلفنی، یک دوستی خندید و پرسید حالا خوشگل زاییدی؟ من خندیدم و گفتم آره خیلی نازه( همه مان میدانیم ظاهر و خصوصیات ژنتیکی است و ربطی به مادر ندارد اما بعضیها برای بچه دار شدنشان خدا را بنده نیستند؛ چه رسد که بچه خوشگل باشد) اما حتی ناز بودن ماه اک دردانه هم حس افتخار به خودم را به من نمیدهد. وقتی دستش را میگیرم با همه عشقی که به کوچکم دارم یکی ته دلم می گوید چقدر دستهای ماه ام سپید و ناز است اما دستهای تو؟!
لطفا نیایید بگویید به دخترکم حسودی کرده ام. مادر به بچه اش حسودی نمی کند. فقط چیزی از دورن دارد این اعتماد به نفس نداشته را تخریب تر می کند. نمی دانم چه به سرم آمده
+ ماه اک بیدار شده و مجال ویرایش نیست. کلا فرصت نوشتنم خیلی کم است
+ آنقدر نیاز به گفتن این حرفها داشتم که فرصت نشد از شیرینی عسلم بنویسم
+ ماه اک لحظه هایم را شیرین تر از عسل کرده اما یک ترسی از از دست دادنِ لحظه ها و لذت نبردن از نوزادی ماه اک، نمیگذارد این شیرین تر از عسل، عمق وجودم را شیرین کند
+ راه کاری اگر برایم دارید؛ چه برای دوست داشتن خود، چه لذت بردن از لحظه ها؛ مشتاق شنیدنم
+ اگر از قابلیتهایم از نظر همسر نوشتم قصدم فقط نشان دادن عمق درد درونم است. نشان دادن عمق این ضعف که گاهی مثل خوره به جانم می افتد
دلم یک ساعت ذهن آزاد و وقت آزاد میخواهد تا دو کلام اختلاط کنم اینجا
یکشنبه نوشت:
الان ١٣:٣٢ است و ماهک بین مرتب کردن کمد روی تشک بازی داخل اتاقش به خواب رفته و ظاهرن فرصتی برای نوشتن بدست آمده اما آنقدر احساس خستگی و خوابالودگی دارم که مغزم کرکره را کشید پایین مبادا چشم تو چشم شویم و توی رودروایسی بماند. یک صدایی هم شبیه صدای دست خوردن ماه ام می آید اما توان حرکت ندارم
از طرفی خانم همسایه طبقه بالا حسابی از خجالت ما در آمده اند. خصوصا دیروز تا حالا. دیروز که هلاک و خسته ساعت ٥ ماه ام خوابید و فرصتی بود برای خواب. هنوز خوابم عمیق نشده بود که از صدایی بیدار شدم. آه ضبطش را روشن کرده بود آن هم با بلندترین صدای ممکن. ماه اک هم به شدت روی صدای باس اسپیکرها حساس است و به دقیقه نرسید که بیدار شد. حالا هم که من خوشحال از خوابیدن ماه اک می نوشتم جاروبرقی کشان ماه اک را بیدار کرد ودر ادامه صدای موزیکشان فضا رو پر کرده. حالا هم روی تخت مان ولو شده ام و دارم التماس ملائک را می کنم که از ماه اک مراقبت کنند تا من کمی استراحت کنم. آخر اینجا جز من و ماه اک و احتمالا ملایک کسی در دسترس نیست :دی
و ... صدای غرغر ماه اک ملودی خانه مان میشود. بروم به دادش برسم دردانه ام را