این را خوب مى دانم که اولویت هاى زندگى ام جابجا شده اند و رسیدگى به ماه کوچکمان وظیفه اصلی این روزهایم است اما این احساسات تهوع آور که نمى شناسمشان شده اند وصله ناجوراین روزها.
جایى خواندم افسردگى پس از زایمان یک تا دو ماه پس از زایمان شروع می شود. اینکه کمبود ویتامین، خستگى بی از حد، کم خوابی و ورزش نکردن تشدیدش میکند. اینکه افکار منفی متفاوتى در ذهن ما را بازی می دهند. یکی از این افکار " کودکم بیش از حد آرام است؛ ممکن است دیگر نفس نکشد" بود. اگر به این باشد من از مدتها قبل اقسرده امو خبر ندارم. از همان دو ماه بعد از عروسی که همسر بیمار شد و از شدت درد پتو را از کف پا تا مغز سرش میکشید و من تا حد مرگ از دیدن این تصویر می ترسیدم و هر بار با دقت نگاهش می کردم که ببینم نفس می کشد؟ از همان زمان که گاهى همسر را بى حرکت میدیدم و خودم را در حال جیغ و شیون.
این افکار بعد از بهبود همسر تعدیل شدند اما هیچوقت کامل خوب نشدند. هر از گاهى شبها این ترس دوباره در وجودم جان نیگرفت و شبها که همسر خواب بود چند دقیقه اى نفس کشیدنش را چشمى یا لمسی بررسی می کردم و خیالم که کمی راحت میشد می خوابیدم.
این حس ها بعد از به دنیا آمدن ماه کوچکمان نسبت به او هم گسترش یافت و من از همان اول نیمه شبها ترس برم می داشت که نکند اینقدر ساکت است زبانم لال نفس نمی کشد، آنوقت با نگرانی برمی خواستم و نفس کشیدنش را مطمئن می شدم.
اما حقیقتا مشکل من این فکر نیست. مشکل من این احساسات ناشناخته است که ته شان حال تهوع آوری دارند و من با تمام وجود خواهان بالا آوردنشان هستم. گاهى درست زمانى که ماه اک شیر میخورد این احساسات تلخ سر و کله شان پیدا مى شود و چقدر غمگین مى شوماز اینکه ماهم با این شرایط شیر می خورد.
روانشناسی نوشت:
از این ها که بگذریم؛ تازگیها فهمیده ام بچه در یک سال اول زندگی اش لوس نمى شود و هر چقدر درخواست آغوش دارد باید اجابت شود چون نیاز دارد و عزت نفس اش بالا مى رود. از طرفى اگر درخواستهایش دیر جواب داده شود؛ مهار مهم نباش می گیرد و من که خودم درگیر این مهار هستم تصمیم دارم درخواستهای طفلکم را به موقع اجابت کنم چون دوست ندارم حسهاى بد من را تجربه کند
لحظه نوشت:
ماه ام دوشنبه را حسابی همکارى کرد تا من و همسر خانه را ( به جز اتاق خودمان ) مرتب کنیم و در عوض دو روز است که چسبیده است به من. مثل حالا که در آغوشم خوابیده و همین که روى زمین بگذارم شروع مى کند به غر زدن و گریه کردن. راستش نه که فقط او به آغوش من نیازمند است بلکه من هم به شدت به این هم آغوشی مادرانه و فرزندانه نیازمندم. منی که این روزها همدم لحظه هایم فقط ماه اک است و همسرک وقتى هم که باشد آنقدر خسته است که توان بغل کردن ماه اک را ندارد چه رسد به رسیدگى به امورات روانى بنده را
دوست نوشت:
دوست عزیزم "دختر خوب" متاسفم که از اعتمادت سو استفاده شد و مجبور شدى برى. برات آرزوى بهترین ها را دارم. امیدوارم خیلی زود برگردی و این بار از شیرینی های زندگیت بگی از اینکه مشکلاتت تمام شده.
با رفتن همسرجان، ماه اک را که تازه شیر خورده روى قسمت سمت راست بالشم مى خوابانم تا طبق مطالعات روانشناسى که داشته ام، ماه اک بوی ام را استشمام کند و راحت تر بخوابد و بعدترها که بزرگ شد اعتماد به نفس بالایى داشته باشد. سرم را روى بالش درست کنار سر ماه اک مى گذارم و مثل بچه ها که سرشان را توى گردن مادر فرو مى برند؛ صورتم را توى گردنش فرو مى برم و نفس مى کشم بوی تنش را و زندگى مى کنم تمام بودنش را و به این فکر مى کنم که در آن مطالب روانشناسى باید اضافه کنند که اگر مادر کنار نوازدش بخوابد و بوى تنش را عمیق نفس بکشد؛ بطور قطع امید به زندگى اش صدها برابر خواهد شد و عزت نفس ترک خورده اش هزاران بار ترمیم خواهد شد و بالا خواهد رفت و خوابش آرامترین خواب جهان خواهد شد.
ادامه مطلب ...
براى اولین بار در زندگى براى خودِ تنهایم چایى دم کردم. دلم سوهان مى خواهد اما وسایل سفر جلوى در کمد را گرفته اند. چشمم به چند گزى مى افتد که تغذیه راهمان بود. چایى را با همان گزهاى خوشمزه مى نوشم و کل خانه را با نگاهم چرخ مى زنم. میز ناهار چقدر شیک شده است با گذاشتن شمعدانهاى کادوى تولد ماه اک در کنار آن کشکول همرنگ و همجنس شان. ماه اک داخل کریر خوابیده است و من گوشى به دست هر از گاهى شیرآلات داخل دیجى کالا را چک مى کنم. شیر ظرفشویى اوضاعش خراب است آنقدر که نمى توانم ببندمش. هنوز خورده وسایل سفر گوشه سالن را گرفته اند. برخلاف دفعه قبل همسر فرصت نکرده جارو و گردگیرى کند. همه جا خاکى و کثیف است اما هیچکدام از این نامرتبى ها و کثیفى ها دلیل نمى شود که من از بودن در خانه خودم و داشتن این آرامش شیرین لذت نبرم.
+ واسه پست قبل برام راهکار دارید؟
+ فرمان را تا آخر به سمت چپ چرخاندم اما معادلاتم اشتباه از آب درآمد. فرمان را زیاد چرخانده بودم و در ماشین به اندازه یک بند انگشت به دیوار مالیده شد. ( این هم از مدت زیاد رانندگى نکردن) برادرجانِ همسرک تا قبل از آمدن همسرک ماشین را مرتب کرد و مادر همسرک اصرار داشت حرفى نزنم اما من چیزی را از همسرک پنهان نمى کنم. باید مى دانست و چه زمانى بهتر از امروز! گفتنش برایم خیلى سخت بود چون رانندگى ام به کل زیر سوال مى رفت و توبیخ مى شدم و این براى منِ کمال طلب یعنى زیر سوال رفتن تمامِ من. از نگفتنش حالم بد بود و حالا از گفتنش هم.
+ بعد از نزدیک پنج سال که عروس ترک ها شده ام؛ هنوز زبانشان را بلد نیستم . همه شان فکر مى کنند بلد شده ام اما چون معمولا فاصله آمدن و رفتن هایمان زیاد است و روزهاى ماندن کم؛ تا بیایم عادت کنم به شنیدن و یادگرفتن؛ وقت رفتن رسیده است. همسرک هم اصلا عادت ندارد در خانه ترکى صحبت کند. شبکه هاى استانى حذف شد و آنتن هم بعد از وزیدن بادهاى تندِ اردیبهشت قطع شد و من هم که اهل تلوزیون نیستم از همسر نخواستم درستش کند در نتیجه نه شبکه استانىِ ترک داریم نه شبکه هاى آذربایجان را که لاقل گوشم به شنیدن عادت کند؛ شاید کمکى باشد براى یاد گرفتن. تمام حرفها را زدم که بگویم بعد از دو هفته امروز حالم بد است دیگر... از بودن و نفهمیدن! از اینکه براى هر بحثى باید بپرسم چى شد؟ چى گفتی؟ چى گفتند؟
و خوب هر دوى اینها را که کنار هم بگذارى حالم را حسابى بهم ریخته و نمى توانم از این دورهمى که احتمالا تا عید تکرار نشود لذت ببرم. هم از نفهمیدن حرفها در خودم مچاله شده ام؛ هم احساس مى کنم همسرک خیلى از من دلخور است با اینکه حرف مى زند و آرام است.
غ ز ال واره:
+ کسى تجربه من را در مورد آموختن زبان همسرش دارد؟ مى شود کمکم کنید؟
+ دچار اضطرابهاى بى دلیل شده ام. به گمانم عوارض زایمان دارد خودش را نشان مى دهد.
شنبه نوشت:
چقدر خوشحالم که داریم مى رویم خانه مان. با همه مهر اطرافیان بعضى چیزها دیگر دارد آزارم مى دهد. درباره اش مى نویسم. الان منتظر راهکارهایتان هستم براى مشکل زبانم.
ماه اک تازه خوابش برده بود.دردانه ام را توى بغلم گرفته بودم؛ به خودم چسبانده بودمش و لبهایم را روى موهاى ابریشمى اش گذاشته بودم. گاهى میبوسیدم و گاهى بى هیچ حرکتى به نفس هایش گوش می دادم. همان لحظه که بى حرکت بودم احساس کردم سرم گیج مى رود. این روزها زیاد سرم گیج مى رود. بى خیال سرم را بالا آوردم و یک لحظه ترس تمام وجودم را گرفت وقتى دیدم چهار لوستر همزمان مى چرخند. توى دلم خالى شد. با صداى بلند مادر همسرک را صدا کردم مبادا که با احساس سرگیجه زمین بخورند که پدر همسرک چشمهایش را باز کرد و من که ترسیده بودم بى درنگ ثانیه لوسترها را نشان دادم. تازه فهمیدم که زمین لرزیده است؛ که در چشم بر هم زدنى فکر کردم که اگر زلزله اصلى اینجا بود چه مى کردم! هر چه میکردم مهم این است که ماه اک در آغوشم بود و اگر زلزله اصلى بود با تمام وجودم ماه اک را درآغوش میگرفتم و رویش خم میشدم تا کمترین آسیب را ببیند حتى اگر من نمانم و امروز از زمانى که قصه واقعى مشابه سناریوى ذهنى ام را در تصویر آن کودک سه ماهه در آغوش پدرش دیدم؛ گونه ام خیس شدکه مادر جانش را فداى کودکش کرده و طفل معصوم بى مادر شده؛ که مادرش مثل من چه آرزوها که براى دردانه اش نداشته!.
تا همین چند روز پیش درک نمى کردم خیلى از حس هاى مادرانه را اما دلم لرزید از شنیدن حرف دخترک شش هفت ساله که " سه شب است نه پتو هست نه چادر که داخلش بخوابیم"
غ ز ل واره:
+ خداکند کمکها به دست زلزله زدگان برسه و خیلى زود خانه هاشان آما ده شود