هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

مادرانه ١

توى این پنج هفته هیچوقت ماهک رو اینقدر نزدیک به خودم نخوابانده بودم که حالا. از سر شب یا بیدار است یا خواب خرگوشى مى رود. حالا  که بعد از چند بار شیر خوردن و  خوابیدن و بیدار شدن؛ به جاى زیادى شیر دادنش کنار نفسم خواباندم اش؛ به دقیقه نکشید که خوابش برد.

نمى دانم دل دردى چیزی داشت؟ یا دنبال بهانه اى براى نگهداشتن من در کنار خودش بود؟


صبح نوشت.

+ بین نوشتن این پست پنج شش بار خوابم برد و چشم که باز مى کردم مى دیدم جمله هاى هچل هفتى نوشته ام. پاک مى کردم اما تا دوباره بنویسم خوابم مى برد. حکایت دلدادگى و کم خوابى است مادر شدن : دی

خوشى هاى شیریناما ناکامل

هنوز دور و برم شلوغ است و دوباره چند روزى است که خانه نیستم؛ چقدر خوب است و چقدر بد!!! خوب است چون هنوز هم آن حال و هواى ناخوش عصرهاى پاییز اگر کمى سرم خلوت باشد؛ خِرم را مى گیرد و رویم چنبره مى زند و بهم ام مى ریزد؛ و بد است چون دوباره عزیزترینم دور است و تنهاست و من و ماه اک نمى بینیم اش. دوباره ماه ام را نگاه مى کنم، دلم ضعف مى رود و ته دلم غمى لانه مى کند که چرا همسرک نیست تا حظ ببرد و کیف کند از بزرگ شدن دردانه مان. 

همین روزها مهمانى تولد ماه اک است ولى شیرینى این مهمانى برایم کامل نیست. کامل نیست چون هیچکدام از نزدیکترین هایم امکان حضور در این مهمانى ندارند. راه دور است و ارتباط ها از نوع رودربایستى است. حتى همسر هم نمى تواند باشد و اینجاست که با تمام مثبت اندیشى ام میگویم این دورى لعنتى :(

مى گویند عصر ارتباطات است و فاصله ها بى معنى شده اند اما حقیقت را از من بشنوید. دروغ مى گویند. هزار بار تماس تصویرى در روز؛ ده هزار بار تماس صوتى در روز، طعم یک لحظه حضور حقیقى را ندارد.


غ ز ل واره:

+ ناف دخترها را با ناز بریده اند

+ گردن درد  به قوت خودش باقى است

+ ماه اک دارد با تمام توان دست و پایش را در بغلم تکان مى دهد نمیدانم قصدش چیست. حس بى نوجهى درش هست که گوشى بدستم؟ یا نه؟

+ خیلى حرف دارم اما یا خوابم مى آید؛ یا عذاب وحدان دارم که به ماه ام کم توجه شوم، یا که سرمان شلوغ است و صدا به صدا نمى رسد

ظهرنوشت

داخل آژانس نشسته ام و چقدر دلم میخواهد که یکى از این همه پست نیمه کاره آرشیو را تمام کنم و دکمه انتشار را بزنم.

دیروز براى خرید یادبود ایلشمه ماه اک رفته بودیم. اما طفلکم چند دقیقه بعد از رفتن من بیدار شده بود و حسابى گریه کرده بود. کارمان را در بازار نیمه کاره رها کردیم و برگشتیم تا به داد دردانه ام برسم. امروزماه اک را حمام کردیم که بخوابد و من بتوانم کارم را انجام بدهم. وقتى داخل حمام در بغل مامانجانش شسته میشد گریه اى سر داده بود که اگر خجالت نمى کشیدم در حمام را باز مى کردم و از دست مامانجانش میگرفتم و به قلبم مى چسباندمش. وقتى در حمام باز شد ماه اک طفلکم آنقدر قرمز شده بود که کم مانده بود گریه کنم. حوله را دورش پیچیدم و همین به خودم چسباندمش گریه اش تمام شد و فقط یک زن مى فهمد چه حسى دارد اینکه بچه اش در آغوش دیگران گریه کند و  فقط وقتى به او مى چسبد آرام بگیرد. این یکى از بى نظیرترین حسهاى دنیاست. 


+ بار الها این حس بى نظیر را قسمت تمام آرزومندانش کن

درهم برهم

از همه حرفها که بگذریم! مواردى هم هست که با گفتنش میشه بعدها به این روزها خندید. 


دوشنبه: عصرى که ماه اک تو بغل مادر گریه مى کرد و شیر مى خواست؛نزدیکش که  شدم آروم شد و همون صدایى که اغلب بچه ها  وقتى به وصال شیر مى رسند رو از خودشون در میارند را درآورد. من ته دلم قنج رفت و به مادر گفتم مى فهمه من نزدیکش شدم. مادر گفت این غریزیه. با همه اینطوره و حالا که خسته ام و ماه ام غر مى زنه؛ دارم گریه مى کنم که چرا مادر مى گه غریزیه؟ یعنى ماه ام بین من و بقیه فرقى قائل نیست؟


سه شنبه: مرداد که  رفته بودم آرایشگاه وقتى سریر با آن هیکل روى فرمش و تیپ  دلچسبش وارد شد براى اولین و آخرین بار توی دوران باردارى دلم خواست شکم من هم قلبمه نبود و لباس شیک تری میتونستم تن کنم. آنوقت امروز توی راه آرایشگاه یاد آن روز و آن حس افتادم و زدم زیر گریه که چه حس احمقانه ای را آن روز به خودم راه دادم در حالیکه سالها آرزوی داشتن آن شکم بزرگ و دوست راشتنی راداشتم و فقط چند ماه کوتاه فرصت تجربه اش را داشتم. گریه کردم که چرا دیگر شکمم قلمبه نیست. اگرچه ماه اک را دوست دارم اما بسیار دلتنگ روزهای بارداری شده ام این دو سه روز.


+ راستش حال دلم خوب نیست. غمگین نیستم اما شاد هم نیستم. هوای این وقت از سال و شاید تبعات زایمان، احساسم را به ناکجا آبادی می برد که نمی شناسم اما غریبه هم نیست. این حس های ناخوشایند نمی دانم از کجا روی دلم هوار شده اند به خصوص عصرها و شبها.


+ چقدر تا هفته قبل له له می زدم برای نوشتن از شیرینی این روزها اما کم خوابی و رسیدگی به ماه اک حوصله و وقتم را می گرفت و حالا وقتم بیشتر نیست  فقط کمى به وضع جدید عادت کرده ام اما حال ناخوش ناخوانده اجازه نمیدهد شیرین بنویسم


+ دیشب اولین شبی بود که باید بدون کمک به ماه اک رسیدگی می کردم. سخت بود. البته بی خوابی بیش از حدش اما موفق شدیم هردویمان؛ من و ماه اک.


+ درست بعد از خواب بعد از ظهر اولین روزى که رسیدیم خانه گردن درد گرفتم و بغل کردن ماه اک تشدیدش مى کرد تا دیروز که اوضاع رو به بهبود گذاشته است.


+ ماه دردانه ام دو ساعتی است که کنارم خوابیده است و من با عجله یک سری انتقال فایل انجام داده ام پست گذاشتم و لباس شستم و حالا باید فکری به حال ناهار کنم تا بیدار نشده


+ دلم تنگ شده براى روال عادى زندگیمان. براى خانه مان که درش هم هستم؛ هم نیستم و فرصت رسیدگى دلچسب به اش را ندارم. منتظرم فقط من باشم و ماه اک و همسرک و پیدا کنم روش مدیریت این زندگى سه نفره شیرین را آن وقت خانه دارى کنم و لذت ببرم. مادرى هم که مى کنیم آن موقع ادامه بدهم و حظ؟! وافر ببرم. همسرى کنم و به خودم ببالم و احساس غرور کنم از این مدیریت یک تنه و زیبا


+ این پست فقط محض اعلام وجود است و ارزش دیگری ندارد

وقت رفتن رسیده

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.