گله کردن را دوست ندارم اما امشب دلم خیلی پر است. اگر حرف بزنم قطعا فردا خالی ام از انرژی های منفی. تمام امشب حرف زن کویر در سرم بانگ می زد: "ده سال بعد کسی در خاطرش نیست که خانه تو کثیف بوده اما تو دلت می سوزد که زمان کمی را با فرزندت گذراندی به خاطر تمیز کردن خانه" و دائم با خودم می گویم: " ده سال دیگر هیچوقت یادم نرفته که همسر دائم خانه داری من را با خانه داری بقیه زنهایی که از نزدیک می شناسد مقایسه می کند. اما خاطرش نیست همین زنها را بعد از خانه تکانی: مادرش که تمام تنش درد داشت، خواهرش که تمام سر انگشتانش رفته بود و حتی نمیتوانست حمام کند و جاری که صدایش در نمی آمد از شدت شستن و سابیدن. و مورد مقایسه بعدی خانم همسایه است.
یادم نمی رود که سرِ خاکی بودن درِ خانه با منِ پا به ماه در حضور مادرم دعوا کرد و گفت خانه روبرویی همیشه درشان برق میزند و بوی عطر از خانه شان می آید. خانه ما هم گند خورده. و چه مقایسه ناعادلانه ای که چند بار خودم دیدم خانم همسایه بساط لاک زدنش وسط خانه پهن است و در حال لاک زدن و رسیدگی به ناخن های کاشت شده اش است و تمیزکار هر هفته خانه اش را تمیز می کند. خانمی که وقتی یک روز رفتم خانه شان گفت من فقط به افتخار شما امروز هودم جارو زدم. همیشه دستهایش مرتب است نه خشک شده و نه سیاه شده و پوسته پوسته از کارِ خانه چون مجبور نیست تمیز کاری کند.
آنوقت مگر نه اینکه خدا گفته خانه داری وظیفه زن نیست! فقط لطف می کند که این کار را بکند!!! که از قدیم کنیز داشته اند. من هم اگر تمیزکار داشتم همیشه خانه ام برق می زد با وجود ماه کوچولو.
یادم نمی رود که امشب بعد از توهین کردنش بعد از ریختن قهوه، محض دلجویی بغل اش کردم و بوسیدمش در عوض گفت گند زدی به فرش (در حالیکه اگر با اشتباه من قهوه ریخت؛ او هم خودش پیش بند رنگی ماه را رو فرش کشید و شاید آن هم رنگ داده باشد. خودش محکم دستمال را روی ابریشم ها کشید در حالیکه ابریشم جان ندارد و بد حالت می شود و قبلا گفته بودم روی ابریشم دستمال محکم نکش) گفت در مقایسه با بقیه زن ها و دخترها تو شلخته ترین آدمی هستی که می شناسم و من پای گاز سرم گیج رفت و باورم نمی شد که این آقا همان مرد مدعی و عاشق پیشه است. گفت خانه همیشه نامرتب است. پشت پنجره معلوم نبود کی پاک شده و این پنجره همان پنجره مذکور پست دیروز است که برای تمیز کردنش ده بار از وی تشکر کردم و گفتم بخاطر سنگینی پرده و دست تنها بودن نتوانستم کامل تمیزش کنم. همان پنجره ای که من یک ربع پرده را نگه داشته بودم که بتواتد تمیزش کند. آنقدر حرفش به دلم آمد که گفتم شلخته خودتی و جد و آبادت. حقیقتا آدم شلخته ندیده است که معنی اش را بداند.
ده سال دیگر هرگز یادم نمی رود که از وقت باردار شدن گفت خانه مهم نیست اولویت سلامتی بچه است اما تمام این دو سال و هشت ماه، نزدیک آمدن هر مهمانی، هر مهمانی! اعم از راه دور یا نزدیک، و بلااستثنا تمام من را زیر سوال برده برای تمیزی خانه. و از الفاظی استفاده کرده که هزار بار آرزو کردم ای کاش هرگز مهمانی قصد خانه ما را نمی کرد.
ده سال دیگر یادم نمی رود که همیشه در این زمینه حرف اش دو تا بود و رفتارش دو گانه. می گوید اولویت ماه است اما در عمل برایش اولویت تمیزی خانه است. دلم بدجوری شکسته است. اما بهترین اتفاق امروز صدای دلنشین مادرم است. مادری که همیشه منبع انرژی مثبت من است. مادری که با صبوری تمام همه ماجرا را شنید و با تعجب گفت چنین طرز فکر و چنین بیانی در شان فردی اینچنین تحصیلکرده نیست. با این حال تو بحث نکن. اگر حرفی زدی در شان و شخصیت خودت حرف بزن. شامت را آماده کن و صدایش بزن. صدایش زدم اما شام نخورده خوابید.
غ ز ل واره:
من آدم شلخته ای نیستم. فقط هنوز مدیریت کامل و کافی روی امورات خانه ندارم. خودش هم در وقت خوشحالی این را قبول دارد اما وقت ناراحتی یک حرفهایی می زند که شاخ در می آورم.
مادر همسر می پرسد بیرون رفتید؟ همسر هم بهانه می آورد که وقت نداشتیم. نمی دانند که تصادف کرده ایم و ماشین به فنا رفته. به تارگی کارهای بیمه حل شده و ماشین تشریف فرما شده اند تعمیرگاه. گویا دو سه هفته ای هم طول می کشد. از طرفی رفتن و آوردنش هم داستانی است. همسر می گوید بگو خانواده ات ماشین را بیاورند و چند روزی هم بمانند. اما در شلوغی های عید آنقدر برایمان سخت گذشته که دلم می خواهد مدت طولانی تنها باشیم. البته که من هم برای مهمان چند روزه میزبان خوبی نیستم. عاشق مهمان ام وقتی یک روز باشد. تمام ام را وقفشان می کنم از هر مدلی. اما از قضیه نقض قوانین من در خصوص رعایت بعضی چیزها که بگذریم؛ این قضیه رختخواب آوردن و بعد از رفتن مهمان شستن شان و اینکه چند روز روال زندگی ات از دور خارج شود و بعد از رفتت شان باید خانه تکانی کنم و حس کثیف بودن همه جا که وحشیانه مغزم را می خورد!!! بخش سخت ماجراست. حتی اگر عزیزترین هایت مهمان ات شوند. راستش با همه رودروایسی ام در این خصوص با پدر مادر همسر راحت ترم. چون هم زمان حضورشان کنترل خوبی روی رفتارم دارم. هم کلا خودشان بخش اعظم قوانین من را دارند و رعایت می کنند. همه اینها را گفتم که بگویم این بی ماشینی برنامه هایمان را حسابی بهم ریخته. راستی اگر یک سری از وسایل مثل ماشین، موبایل، تلویزیون، لپ تاپ و... را از ما بگیرند تا مرحله فلج شدن زندگی پیش می رویم؟!
بعد از گذشت حدود یک ماه، تازه جمعه احساس می کردم همسر را دارم می بینم. اینقدر درگیر خانه تکانی نصفه نیمه قبل از عید، دید و بازدید عید، بدحالی بعد از تصادف، واکسن ماه اک، خانه تکانی اتاقمان و کار بودیم که تازه جمعه فرصت کردم ببینم اش. ببینم که هست. که هستیم. که زندگی کنیم. که فرصت داشته باشیم و بنشینیم و دو فنجان چای بنوشیم و حرف بزنیم. حتی از خانه هم بیرون نرفتیم آنقدر که این با هم بودن را نیاز داشتیم هر سه مان.
دیروز عصر که من کف را تمیز می کردم؛ همسر در اقدامی کاملا انتحاری و غیر مترقبه اقدام به تمیز کردن شیشه های سالن کرد که آخرین بار تابستان پاک شده بود. واقعا هنوز فرصت شیشه تمیز کردن پیدا نکر ه بودم. هر چه به غروب نزدیکتر میشدیم حال دلم بد و بدتر میشد. از ظهر گفته بودم بزنیم بیرون. بالاخره هشت و نیم از خانه خارج شدیم . هوا چقدر سرد شده بود و لباس ماه مان کم بود. به پیاده روی در خیابانمان اکتفا کردیم. اما تمام مغازهها بسته بودند. از قبل از عید قرار بود یک روز برویم پلاسکو اما فرصتی دست نداد. حالا هم که بدون ماشین خرید وسیله سخت است. با شالم ماه را پوشانده بودم. هنوز هم دلم گرفته بود. دلم خرید میخواست و یا ملاقات دوستانه. به جانبو که رسیدیم به هوای سبزی پاک شده قصد ورود کردیم که پرستو و پرهام را دیدیم. خدا می داند که وقتی در غربت زندگی می کنی، دیدن یک آشنا در نهایت ناامیدی از دیدن آشنایی، چه معجزه شیرین و هیجان انگیزی است. حتی اگر چند دقیقه باشد. ماه اک را گرفتند و ما مشغول خرید شدیم. راهی پارک شدیم و چقدر آن بستنی یخمان زد و چسبید. و این اتفاق شد یکی از شیرین ترین اتفاقهای روزمان
غ ز ل واره:
یکی از لذتبخش ترین جنبه های مادر شدن این است که کسی بچه ات را ببیند و برایش ذوق کند و چه بسا ضعف کند.
چشم که باز می کنم فضا پُر است از صدای زیبای گنجشککان که روزی عاشق اش بودم و سرشارم می کرد از زندگی. صدایی که پر است از شور زندگی، عشق، سرزندگی، آرامش، خبرهای خوب و طراوت. اما با شنیدن صدای زیبایشان، تقریبا هیچکدام از این حس ها را ندارم.
علیرغم اینکه عاشق بهار بودم، بخشی از بدترین روزهای زندگی ام را در همین حال و هوای ملس بهاری تجربه کرده ام. ١٤ام فروردین سه سال بقبل که دلم از دور شدن دوباره از همسرجان گرفته بود؛ به محض اینکه قامت نماز بستم، بی اختیار اشکهایم سرازیر شد. تمام مدت نماز چشمانم نم زده بود و روز بعد با یکی از بدترین حالت های روانی دنیا بیدار شدم. آنقدر بد که توان حرکت دست و پایم را نداشتم. مثل یک کودک بی پناه ترسیده از همه چیز، زانو به بغل، مچاله شده بودم کنار ستون روبروی آشپزخانه و با حسرتِ سلامتی، صبحانه خوردن بقیه را تماشا می کردم.
حالا بهار که می شود؛ خوشیِ حال دلم به مویی بند است. هوا مستعد به چالش کشیدن حالِ خوب من است و یک گوشه کنایه کافی است که تمام حس های خوب پر بکشند و حس های بد چمبره بزنند روی وجودم. آنچنان که چند روز زمان لازم است تا به حالت عادی؛ فقط عادی که همه حس ها خنثی است، برگردم. بهار که می شود خوشحالم که دیگر در دیاری که آغاز شروع این حس ها بود زندگی نمی کنم. آخر هر زمان در این هوا آنجا باشم حال دلم به بد شدن، بسیار نزدیک تر است.
نسیم بهاری که گونه ام را نوازش میکند، تمام حالت های احساسی آن زمان در وجودم زنده می شود. فقط همین که جنس آب و هوای اینجا و دیار پدری تفاوت دارد؛ نقطه عطف است در روزهای بهاری من که چون گاردی از من در برابر هجوم آن حس های بد محافظت می کند.
چند دقیقه ایست که صدای گنجشککان شروع شده و این تفاوت آب و هوا، زره حال خوبیست که با تمام تلاش بغل اش کرده ام مبادا بگریزد
ساعت ٦:١٨ صبح ٢٣ فروردین
همسر یک انسان منظم، دل کوچک با پشتکار زیاد و بسیار مهربان است. در کنار اینها یک سری قوانین از پیش نوشته شده غیر قابل تغییر و بدون انعطاف دارد که عرف را برایش تعریف می کننز و گاهی چنان از آنها دفاع می کند گویی که وحی منزل است. از طرفی در اموراتی که به خوبی پیش نرفته یا نادرست انجام شده که البته گاهی درست و نادرست روال کارها، فقط آن است که خودش تعریف می کند نه یک تعریف کلی یا با تفاهم طرفین، خواسته یا ناخواسته به طرز بدی من و در مواردی که پای خانواده ام در میان باشد، خانواده ام را زیر سوال می برد و خودش را و حتی شرایط و اتفاقات و آب و هوا را از هر خطایی مبرا می داند. نمی گویم از قصد این کار را می کند. اصلا نمی دانم این کار را آگاهانه انجام می دهد یا نه؟! اما انجام می دهد و حالم را آنقدر بهم می ریزد که تمام حس خوشبختی و نشاطی که با کارها و افکارم در درون خودم به وجود آورده ام؛ چون خاکستر پودر می شود و فقط نرمه بادی لازم است که آن خاکستر را هم به هوا پرتاب کند.
ادامه مطلب ...