هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

یک روز خیس

چه روز خیس و نمناکی داشتیم. 

با ابرهای سیاه. 

از فرصت استفاده کردم و تراس شستم. 

تو پاکی هوا نفس کشیدم. 

طی یک توفیق اجباری از سمت ماه اک دوتایی حمام کردیم

امروز وقت بیشتری با ماه گذروندم. این دختر کوچولو فوق العاده ترین موجودی هست که توی تمام عمرم دیدم. عجیب باهوشه. با فکر و با هدف حرکت می کند.

نگاهش کنجکاوتوین نگاه دنیاست

و لبخندش امیدبخش ترین اتفاق کره زمین است

قشنگ ترین صحنه قرن است وقتی با نگاه و لبانش می خندد و محکم و با سرعت پایش را روی زمین می کوبد و دستانش را در هوا می رقصاند که مرا تشویق کند بغلش کنم

و بی نظیر ترین لذت عالم است در آغوش کشیدنش و لمس گرمای تنش


لخظاتتان سرشار از زندگی و امید باد

ناگهان درد

سر و وضع اش دهاتی گونه بود. نگاهش که به من افتاد از سر تا پایم را برانداز کرد و به کفش هایم که رسید نیش اش باز شد. نگاهش کردم  شاید چشم اش به چشم ام بیفتد و با هم بخندیم. اما او که فکر کرده بود آخرِ سلیقه من همین جوارابهای سفید با کیتی قرمز است نگاهش را از من دزدید و محروم شد از اینکه راحت و با هم بخندیم. یعنی چنین جورابهای خنده داری پوشیده بودم که او را هم به خنده واداشته بود.  ادامه مطلب ...

جهت اطلاع

از چهارشنبه عصر که حالمان بهتر شد دارم پست می نویسم. هر روز در حد چند کلمه. یا آنقدر خسته ام مثل حالا که توان جمله بندی ندارم. یا تعادلات روانی ام لغزنذه می شوند. یا کلا جمله ها شکل نمیگیرند

فقط بگویم حال همسر خوب است

من از کم خوابی و کار زیاد له ام

و ماه اک هر روز بازیگوش تر می شود

از همه تان سپاس گزارم

یک شب سخت غریبانه

نمیدانم دلواپس همسر باشم یا دلواپس ماه کوچکم. 

همسر اینجا روی تخت اورژانس و ماه ام آنجا در خانه همسایه

غربت گاهی عجیب درد دارد

عجیب تنهایی ات را به رخ ات می کشد

به طرز وحشیانه ای بزرگی اش را به نمایش می گذارد

دلت را می سوزاند که مجبوری جگر گوشه ات را خانه غریبه ها بگذاری و حتی ندانی و بلد نباشی کدام بیمارستان باید بروی و همسرت را تنها و لرزان به اورژانس برسانی تا به دادش برسند

روی تخت اورژانس کنار همسرجان نشسته ام. دلم پیش ماه اک است. دخترکم چقدر طفلکی است که مجبور شده ام پیش خانم همسایه بگذارمش.

نگرانم که برای شیر بیدار شود. نگرانم که من را بخواهد گریه کند

سرم می سوزد از دلواپسی هایم

درد همسرجان قطع شده. منتظر جواب آزمایش هستیم و احتمالا سونو هم لازم است.

همسر از شدت درد ساعت ٤:٣٠ بیدار شد و نفهمیدیم چطور ماه اک را به خانم همسایه سپردم . آژانس طفلکی از هولش به جای بیمارستان خصوصی که گفتم ما را به نزدیک ترین بیمارستان دولتی رسانده

و من فقط سلامتی همسرجان را می خواهم و در آغوش گرفتن ماه ام


عذرخواهی می کنم برای تایید نشدن نظرات

برف، سرما و آرامش

ما همیشه نمی توانیم افکارمان را کنترل کنیم. اما می توانیم کلام و گفتار خویش را کنترل نماییم و بر ضمیر ناخودآگاه تاثیر بگذاریم و در نتیجه بر شرایط و اوضاع مسلط شویم

در هیچ وضعیت و مشکلی آشفته نشو در این صورت سختی و شدت آن مشکل کاهش می یابد و تو نی توانی بر آن فائق آیی.

هنگامی که شما آشفته و نگران نمی شوی، تمام آشفتگی ها و نگرانی ها از زندگی شما ناپدید می شوند.

*****

روی لبه تخت نشسته ام. کمی به حیاط خیره می شوم و برفی که این وقت سال غافلگیرانه زمین را سپید پوش کرده. کمی به چهره معصوم و زیبای ماه اک. راستش این زیباترین تصویری است که در تمام عمر دیده ام. صورتی گرد و پُر، لبهای صورتی رنگ، چشمان بسته ای که با مژه هایی بلند و فردارآرایش شده اند و موهای بلوندی که در نور حقیقتا به طلایی می زند. هنوز باورم نمی شود که این فرشته بی بال مهمان زندگی مان شده و باورتر ندارم که شش ماه و اندی از آن روز بی نظیر می گذرد. با احتیاط و بی صدا قاشق را در لیوان می چرخانم مبادا که خدشه ای به خوابش وارد شود. خودم را در این هوای برفی و سرمای خانه به یک هات چاکلت داغ مهمان می کنم. آخر برق قطع شده بود و خانه رسما یخ زده بود. هنوز از سردی هوا تنم دردناک است. همین که گرمای نوشیدنی در تنم پیچید روی تخت ولو می شوم و رو تختی را روی سرم می کشم. تنفس هوای سرد سرم را اذیت می کند. این زیر از هُرم نفسهایم هوا گرم است و دلچسب.

آرامش عجیبی توی دلم موج می زند. به زندگی فکر می کنم. به همه آنچه دارم و برایش شکرگزارم و همه آنچه ندارم و باز هم برایش شکرگزارم. تا حالا فکر کرده اید چقدر خوب است که خیلی از چیزها را نداریم.    

دیشب همسر گرسنه خوابید. من اما بعد از شام و خواباندن ماه، با وجود نزدیک بودنم به بیهوشی، ظرف غذای همسر را درآوردم و شستم. غذایش را داخل ظرف کشیدم. کمی آبلیمو رویش ریختم. برای صبح از فریزر نان درآوردم و بعد از نوشتن پست قبل حدود ساعت ٢ بیهوش شدم. 

صبح هنوز خوابالود بودم که ماه بیدار شد. شیر دادم و روی تخت کنار خودم گذاشتم اش و چندتا اسباب بازی کنار دستش گذاشتم. در بین آواهای دلنشین اش گم شدم. با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. اولین تصویری که دیدم چهره معصوم و خواب ماه بود.  در دلم قربان صدقه اش می روم که مادر به قربان این لطافت و ظرافت وجودت شود که این همه عشق و گرما در وجودم سرازیر کردی. با دیدن اسم همسر خیلی بی تفاوت گفتم الو. گفتم که برق نیست و موبایلم در حال خاموش شدن است.

بالاخره یک گوشی شارژدار و یک سیم کارت پانچ نشده پیدا کردم. تماس که گرفتم با لحنی آرام مثل همیشه شروع به احوالپرسی کرد. از فرش هم حرفی نزد.

راستش من برای فرش ناراحت شدم اما برآشفته نه! چون حقیقتا ناخواسته این اتفاق افتاد. یک زمانی  بی اندازه مراقب وسایلم بودم و به شدت رویشان حساس بودم و با خراب شدنشان کل دنیا برایم خراب می شد. هنوز هم مراقب هستم اما همسر در مورد من چنین عقیده ای ندارد. در هر صورت از یک زمانی که عزیزانی از دست دادم و تازه فهمیدم چقدر دنیا بی ارزش است و به تار مویی بند است، کم کم این وابستگی در من کمتر و کمتر شد. البته که از بین نرفته است و گاهی مثل قضیه تصادف کنترلم را از دست می دهم اما سعی می کنم زیاد غصه نخورم. کما اینکه دیشب پدرجان می گفت "گاهی انسان بی مقدمه می افتد و میمیرد. چه برسد به فرش یا وسایل دیگر"

همسر می گفت نمی دانم چرا امسال همینطور برایمان ناراحتی می رسد. از بعد از تصادف هر بار چیزی پیش می آید که اوقاتمان را تلخ کند. من اما معتقدم که باید میزان شکرگزاریمان را بیشتر کنیم. همسر حرفی نمی زند اما فکر می کنم در درونش زیادی روی قضیه تصادف تمرکز کرده.

هوای خانه کم کم گرم شده و صدای ماه اک فضای اتاق را پُر کرده. آواهایش پیچیده تر شده و وقتی از دور صدایش به گوش می رسد گویی که حرف می زند. امروز بین آواهایش کلمه وای را می شنیدم. آرامش دلنشینی در قلبم خانه کرده اگرچه برای ابریشم های به هم چسبیده فرش غمی ته دلم چنگ می زند.