به آن مرحله از دوران شیردهی رسیده ایم که دیگر قرص های تقویتی نیز کارساز نیست. تمام تنمان دردناک است و بی حال. چشمانمان خواب آلود است و قدرت حرکت کردن به حداقل خودش میل کرده است. با همین فرمان جلو برویم رسما work out خواهیم شد.
غ ز ل واره:
از این حالت کرختی و بی حس حالی بیزارم. کاش می فهمیدم باید چه کنم؟!
بعد نوشت١٢ شب: در پی آراستگی گُل به سبزه، با ریختن مایع چند منظوره در صدم ثانیه و خیلی شیک سُر خوردم روی سرامیک ها، شیک بود چون شکر خدا سرم در امان ماند و سبزه بود چون از دردش باید لنگ لنگان راه بروم. کارهای مهمان فردا هم که روی هواست
به طرز شگفت آوری لذت بخش است؛ اینکه بعد از دو سال و اندی خانه داری کم کم لِم کار دستت بیاید و بفهمی چه چیزی را کجا جا بدهی و چطور به امورات خانه سر و سامان بدهی. بالاخره یک روز هم مهمان آمد و همسر مرا سرزنش نکرد چون کلیت خانه مرتب بود و اگر کار به لحظه های آخر رسید فقط برای این بود که مهمانها ١٢ زنگ زدند که چهار می رسند در خالیکه ما تازه از خانه زده بودیم بیرون. با کمک همسر که رو مبلی ها و رو فرشی ها را جمع کرد و جارو زد از ١:٣٠ تا ٣:٣٠ آشپزی کردم، کف را دستما کشیدم. آشپزخانه را مرتب کردم. چیزی که به دلم خیلی چسبید این بود که موقع جابجا کردن تخت یک سری وسایل به همرا دو تا پتوی دو نفره که استفاده نمی شدند را زیر تخت جا دادم و حالا آنقدری در کمد رختخوابها جا بود که کاورهای مبل را درش جا بدهم.
شیرین ترین سرگرمی این روزهایم چرخ زدن توی نت است برای پیدا کردم لوازمی که به نظم خانه ام کمک بیشتری بکنند. چیزهای خوبی پیدا کردم. اما متاسفانه هنسر با خرید آنلاین مخالف است و مغازه ها اغلب ندارند نظم دهنده های کوچک را.
مهمانهای یک روزه و چند ساعته را عاشقم. با آمدن شان کلی نظم در جای جای خانه می ریزد و بعد از رفتنشان خانه ای داریم دسته گل. حالا و این لحظه با تمام خستگی های روز و پیاده رویها و کمردرد لبریزم از خس های خوشایند.
ماه اک را خوابانده ام اما در پس زمینه ( به قول خارجیها بک گران ) ذهنم تمام حرکات شیرین اش در حال مرور و تکرارند. خصوصا دست و پا زدن های سریع و محکمش و صدای ذوق کردنش و نگاه های مشتاق و پر از شیطنت اش وقتی به سمت اش می روم و فکر می کند می خواهم بغل اش کنم. الله اکبر به قدرت پروردگاری که می آفریند و می پروراند و دانه ٢٤٠ گرمی پارسال همین موقع ها حالا تقریبا ٧ کیلو شده.
خوشحالم. بهتر است بگویم در پوست خودم نمی گنجم که زنده ام و این رویای شیرین را در واقعیت زندگی اش می کنم. رویای سالهای نوجوانی و جوانی. رویایی که سالها از ترس محقق نشدنش غصه ها خوردم و گریه ها کردم. رویایی که به لطف یکتای بی همتا در کنار مردی مرد صفت شکل واقعیت گرفت و ثمره عشقمان شد
خوشحالم که روز بعد از راه رسید و خدا را شکر لبریزم از انرژی و حس سپاس گزاری. در حدی که دلم می خواهد تا بیکران ها پرواز کنم و دست خدا را ببوسم که به دردهایی دچارمان می کند که درمان دارد.
خوشحالم که اینقدر تغییر کرده ام و گویی روحم در حال عروج است.
خوشحالم که زنده ام و زندگی می کنم.
ادامه مطلب ...
قبل از عید بچه اش زود به دنیا آمد و زنده نموند. ناراحت بود از اینکه سه روز قبل از مرخص شدنش خانواده همسرش همه گذاشتن رفتن سفر. برای رفع ناراحتیش می گم اونا که فامیل حساب نمیشن! :)) میشن؟! می خنده و خنده اش کامل نشده که ساکت می شه و می گه خانواده خودم چی؟ اونا هم همشون رفتن سفر. می گم حقش بود مامانت بمونه. دلش پُره. می گه احساس بی کَسی می کنم. با همشون قهرم. میگم نزن این حرفو. همسرت تنهات نگذاشته. دخترت با اون سن کمش برات مادری کرده. فقط تو نیستی که تو سختی و تنهایی گیر افتادی. هممون یه جاهایی بد تنهاییم.
میگم یادته ویار داشتم؟ سه ماه با گریه و تهوع و حال نزار غذا پختم. درسته راه دور بود اما نه کسی اومد پیشم که کمکم باشه و یه قاشق غذا بده دستم. نه یک نفر در رو زد بگه بارداری بوی غذا میاد اینو برات آوردم. بهش نگفتم اما تو ذهنم اومده بود که تمام دکتر رفتن هام تا راه دور صارم رو تنها رفتم و چندباری با سردرد وحشتناک مردم و زنده شدم تا رسیدم خونه. یک بار هم که همسر اومد با یک دعوای مشت از دماغم درآورد. (هر دو مقصر بودیم اما تقصیر همسر خیلی بیشتر بود) اینقدر غم این اتفاق رو به شکلهای مختلف در وجودت نچرخون. به ظاهر قبول کرد اما میدونم هنوز ته دلش همون حسها رو داشت
از نُه صبح بالای دلم درد گرفته. بعد از ظهر دردم بدتر شد. به همسر زنگ زدم. پیام دادم اما جواب نداد. بارها سر این موضوع بحثمون شده که شاید من اینجا تو بی کسی در حال مرگ باشم. چرا جواب نمیدی وقتی زنگ میزنم؟ میدونم از تعهد کاریه اما شاید حقیقتا کار واجب داشته باشم. میگه میدونی که نمی شد. بهش میگم زودتر بیا. نمیتونم ماه ام رو بغل کنم اگر بی تابی کنه. میگه رو زمین باهاش بازی کن. به همکارا قول دادم نمیشه نرم فوتبال. ازش دلخور شدم و بدون حرف اضافه ای خداحافظی می کنم. نیم ساعت بعد زنگ میزنه وقت برگشت زنگ میزنم اگر باز درد داشتی بریم دکتر. من همچنان دلخور میگم حالا تا سه چهار ساعت دیگه که تو بیای.
به ماری پیام میدم هیچوقت دیگه غصه بی کسی نخور. همسرت همه جا همراهت بود. و ماجرا رو می گم و امیدوارم کمی غم دلش سبک شه که اینقدرا هم بی کس نیست.
اوایل برای این حجم تنهایی غصه می خوردم و گریه می کردم. حتی به مادرجان شکایت می بردم. اما الان نه دلم میخواد مادرجان رو نگران کنم. نه حوصله شکایت دارم. نه حال غصه خوردن دارم. اصلا غصه!!! دردی دوا نمی کنه. فقط دلم میخواد یکی باشه باهاش برم تو فضای آزاد بشینم و حرف بزنم. از کی و چی نمیدونم. شاید فقط بشینیم یک کافه بنوشیم و کنار هم باشیم.
دارم بزرگ میشم و قوی تر
بعدنوشت: کیسه آبگرم گذاشتم. دردم از بالا مرکز شکم گسترش پیدا کرده به سمت کمی پایین تر. همسر نه و نیم میرسه و وقتی میگم با پرستو برم دکتر! میگه خودم دارم میام. یاد حرف روانشناس ام می افتم که اولویت مردها اول کار، شاید بعدش زن،