یک جور فجیعی حالم بده
چند روزه چشمام رو که باز میکنم یک صدا تو سرم می پیچه
"وای بازم صبح شد!!! چطوری شب اش کنم؟ وای بازم آشپزی! " :(((
تو این وضع خودم هم زیادی ام برای خودم
حالا یک فسقل که هر لحظه یه اُردی داره کلافه ترت می کنه
نمیدونم فهمیده حالم بده؟ که هی میره میاد میگه "مامان یک کم خوشحالی؟"
انگار میدونه تو این وضع من با یک کم خوشحالی من باید کلاهمون رو بندازیم هوا
خیلی خیلی حالم بده
نمیدونم از قطع شدن داروهاست یا اون ترسی لعنتی که سه روزه دائم داره به قلبم ناخونک می زنه
من عُرضه مدیریت همین شرایط رو هم ندارم
خدایا دستت رو بزار رو قلبم تحمل این همه فشار که نمیدونم از کجا اومده رو ندارم
یک روزایی هم هست از استرس بعضی چیزا نمیدونی چطور میخوای روز رو شب کنی.
از طرفی بعضی عقب افتادن ها نابود کننده اند
و به اینها ترس اینکه باز برات مهمون بیاد و تو مجبور باشی تموم خونه رو بعد از رفتنشون دوباره بسابی. اونوقت دست به دعا بشینی که کسی خونت نیاد. مهمون چند روزه که مجبوری زیر و بم خونتو به اشتراک بزاری خیلی سخته. لاقل برای من که بعد از رفتنشون تا حمام رو نشورم (چون لباسهای پوشیدشون رو میبرن آویزون جالباسی حمام می کنند) و خیلی چیزهای دیگه ... اوفففففف
تنها کسایی که بعد از رفتنشون من فقط دوتا ملافه میشورم پدر مادر همسر هستند.مادر همسر فوق العاده تیز و با ملاحظه است و اینقدر نگفته و به زبون نیاورده به حالات و حساسیت های من آگاهِ که بزرگ ترین نعمت دنیاست برای من.
تو این روزا نعمتِ که مجبور مباشی آشپزی کنی :)
دوست های مهربونی که احتمالا واسه پست قبل کامنت گذاشتید؛ بلاگ اسکای مشکل داره و دو روزه کامنتا ثبت نمیشن انگار.
خلاصه فکر نکنید من تایید نکردم. اصلا نیومده
در عین این که شنبه دلم رفته بود برای انجام این کار اما دیروز به خاطر چند تا چیز مردد بودم و دیگه خیلی دلم باهاش نبود. وقتی هم به همسر گفتم به نظرش موردهای مد نظر من جزیی و بی اهمیت بود. اما امروز همه چیز دست به دست هم داد که کنسل بشه و من الان خوش و خرم و مطمئن از اینکه اتفاق های بهتری در راه هست در آرامش نفس می کشم
ماه دیروز 6 عصر تو ماشین خوابید تا 11:30 شب که با سر و صدای بلند بلند متن خوندن همسر بیدار شد در حالی که من از خواب و استرس رو به موت بودم. حالا مگه می خوابید؟ تا ساعت 1:30 فکر کنم یک ریز حرف زد. ساعت 5:30 که با سر پنجه تو خونه راه می رفتیم که همسر صبحانه بخوره بره چشماش رو باز کرده و میگه حامی حامی کجایی؟ حامی میگه: "باید بخوابی الان زوده." ماهک میگه :"نه خورشید خانم اومده"
دردسرتون ندم. از خود 5:30 بیداره و من از شدت خوابالودگی نه صبح تونستم کار کنم نه الان روی پا بندم. حتی مغزم خاموشِ واسه تایید نظرات.منتظرم همسر برسه یک چیزی بخوریم بلکه سه تایی بیهوش شیم