هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

وحشت از دست دادن

کرونا در من از وسواس هم رد شده

تبدیل شده به یک ترس بزرگ

وحشت از دست دادن و یا مبتلا شدن

و من چند روزه  زندگی ندارم از شدت ترس

از سال ٩٣ که دچار اضطراب شدید شدم ذهنم در مواقع بحران روانی شروع می کنه به فاجعه سازی و وقتی نتونم بهش غلبه کنم منو از پا در میاره

حتی توی مدیتیشن نمیتونم افکارم رو رها کنم. مانترا رو تکرار میکنم اما روش تمرکز ندارم

امروز فقط ورزش نجاتم داد

حذف شدن همون رفت و آمدهای چند ماه یک بار از زندگیمون داره منو به ورطه نابودی می کشه


دیشب همسر با کسی کار داشت. من چون نمیتونم ماه رو کنترل کنم که ماسک بهش بزنم و دستشو به دهن و چشماش نزنه، خودمم ماسک هم نزده بودم. البته با ماشین بودیم اما اصلا انتظار یک مکان به این شلوغی نداشتم فکر کردم نهایت دو نفر آدم اونجا باشن یعنی وقتی مجبور شدم برم تو اون مغازه که هزارتا آدم توش بود کم مونده بود از ترس سکته کنم. آخر من اومدم بیرون و همسر با یک فاصله کم ایستاد به گفتگو. چه شبی به من گذشت و همسر هم سرزنشم میکرد که این چه رفتاری بود؟ چرا رفتی بیرون؟


خدایا میشه تمامش کنی؟ میشه دوباره بدون ترس از کرونا و مبتلا شدن زندگی کنیم؟ 


تغییرات مطلوب

نوسانات احساسی‌ام خیلی شدید شده. صبح ها با استرس شدید شروع میشه. اونقدر شدید که توان کنترلش رو ندارم و حتی نمی تونم مدیتیشن رو کامل انجام بدم از شدت بی قرار جسمی. بدترین بخش این استرس ها اون حس لعنتیِ "از دست دادن همسر و به نوعی از دست دادن این زندگی است". بعد شروع می کنم به سپاس گزاری. یک جوری که اشکام برای هر موهبتی که به ذهنم میرسه جاری میشه و ناگهان می بینم تمام اون اضطرابها از وجودم رخت بر بسته و آروم گرفته. اونوقت احساس خوشبختی عمیقی سراسر وجودم رو در بر می گیره و زندگی غرق نور و رنگ میشه.
حقیقت اینه: "دارم تغییر می کنم". اتفاقات تازه ای در افکار و ذهنم داره رخ می ده. فکر های قشنگی که قبل از این به ذهنم نمی رسید. راه کارهایی که نجات دهنده اند. وقتی سریر بعد از خورشید گرفتگی و مدیتیشن اش گفت: "بعد از خورشید گرفتگی تحولات زیادی رخ میده. تولد دوباره همه تون مبارک" فکر نمی کردم حقیقت باشه. البته که ایمان دارم این تغییرات نتیجه دعای از ته دلم هست تو اولین لحظه های خواب و بیداری روز تولدم. 
از دیروز با خودم قرار گذاشتم که دیگه به سوال "یعنی چی میشه؟!" مجال جولان دادن تو ذهنم ندم. وقتی اومد با یک لبخند فقط نگاهش کنم و از همین چیزی که در این لحظه هست لذت ببرم

به نظر می رسه که استرس ام نسبت به روزهای قبل کمتر شده. اما رفت و آمدهای همسر نگرانم می کنه. خصوصا کارهای بانکی چون باید بره شهر دیگه و لعنتی این تعمیرکارهای ماشین بعد از سه ماه و دو بار دوبار بردن ماشین واسه تعمیر عُرضه یک تنظیم ECU رو نداشتن و ما الان بدون ماشین نمی تونیم کارهامونو از پیش ببریم در نتیجه بردنش برای تعمیر فعلا مقدور نیست. دنده ماشین تو حالت پارک گیر می کنه و توی رانندگی هم نه شتاب داره نه زور داره. ٨٠ تا بیشتر نمی ره و وقتی هفته قبل همسر بردش نمایندگیِ کرج واسه تعمیر گفته بود این کارِ تهرانِ و نمیدونم چه حکمتی بود که همه چیز دست به دست هم داد که ماشین رو نبره تعمیرگاه.

الان نگرانم که چون تنها بود و راه دور بود و ماشین سرعت نداره؛ می خواست تا یک جایی ماشین ببره و بقیه راه رو با تاکسی بره. نگران زمان طولانی داخل تاکسی بودنش ام.

هر روز دعام شده زودتر واکسینه شدن کل دنیاست و نجات پیدا کردن از این بیماریِ بی رحم. آخرش یک روز ترس از دست دادن ها خفه ام می کنه.

باید از ماه بنویسم:)

سوالهای بی جواب

"هنوز بدون پاسخ؟"


<>مسئله هرچه هست، تلاش برای یافتن پاسخ را رها کن.

بگذار برای مدتی حل نشده باقی بماند.


تلاش برای جلو بردن سریع فیلم زندگی و رسیدن به صحنه ی "پاسخ" را متوقف کن.

به صحنه ی فعلی "هنوز بدون پاسخ" اعتماد کن 


به خودِ سوال، فضایی برای تنفس و بارور شدن بده.

در زمینه ی اسرارآمیز "اکنون" ، آرام بگیر.


جف فوستر


 

ادامه مطلب ...

درد این روزهام

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.