مهمان دارم و باز حساسیت های آزار دهنده
صدای جیغ و داد یک زن از دور به گوش میرسه
و صدای گرومب گرومب قدمهای سنگینی از طبقه بالا
ماهک در آغوش مادرجان خواب است و خانه غرق سکوت
و من نمی تونم خودمو قانع کنم که ممکنِ چیزی که متوجه شدم کاملا اشتباه بوده باشه
لعنت به روزی که تخم این حساسیت ها در وجودم کاشته شد اگرچه از زمانی که یادم هست این یک فقره رو حساس بودم اما به ندرت متوجه رعایت نشدنش میشدم در نتیجه آرامشم بهم نمیخورد
میدونم اگر درست متوجه شده باشم؛ با توجه به عدم رعایت بهداشت حق دارم اما اون روزایی که این حساسیت ها نبود زندگی کردیم و از عدم رعایت بقیه هم نمردیم که الان شده بلای جون
+ سرم خلوت شه نظرات رو پاسخ میدم
فردا، فردا که نه صبح، خیلی کار دارم اما بی خواب شدم امشب و نمیدونم چطور کارای فردا رو مدیریت کنم
تصویر سازی خواسته هام؟
موزیک؟
بازی؟
وب گردی
هیچکدوم جواب نداد
خوابم نمیبره
از لحظه ای که بیدار شدم قلبم توی حلقمِ. استرس استرس استرس
اتفاق خاصی نیفتاده. شرایط تغییر خاصی نکرده. ما منتظریم به شرایط مطلوب برسیم و اقدام کنیم. شاید حدس زده باشید برنامه چیه اما من دلم نمی خواد تا همه چیز قطعی نشده ازش بنویسم.
شنبه یک فشار روانی بدی رو تحمل کردیم. فقط به خاطر اینکه داریم جایی زندگی می کنیم که قانون طبق خواسته یک عده به طرز ناگهانی تغییر می کنه و تو که خیالت راحت بود که اختیار پولت رو داری؛ ناگهان با موقعیتی مواجه میشی که به شدت غیر منطقی و غیر مناظره است و با خودت میگی " زهی خیال باطل"
هم دلم تنگ شده؛ هم می ترسم بیان خونمون؛ هم گفتم اگر دوست دارن بیان؛ هم نمی دونم میان یا نه؛ هم شوهر نسرین فردا ماشین رو میاره و واسه برگشت اونم دلواپسم؛ هم تو دلم فحش می دم به ویروسی که هم دور بودیم دورترمون کرد هم حساسیت هایی که با زحمت کم کرده بودم رو تشدید کرد. نمیدونم از خودم خسته باشم یا از این وضعیت.
اردیبهشت جان
سلام مرا به تک تک لحظه هایت که نفس نکشیده و بکر ماندند تا ابد، برسان.
سلام مرا به عطر پیچ های امین الدوله که زندگی شان نکردم و گلهای آبشاری که چشمهایم از نوازش شان بی نصیب ماند و دستم از لمس شان، برسان
اردیبهشت جان
سلام مرا به به فصل اردیبهشتی کوه هایی که پاتوق سه نفره مان است برسان
و بگو که تا ابد دلتنگ و طلبکار تک تک لحظه هایی که کرونا از ما دزدید می مانم
بعد از غروب از شدت فشارهایی که این دو روز بهمون وارد شد؛؛ به خودم که اومدم صورتم در سکوت خیس شده بود. اومدم داخل اتاق و در رو بستم که ماهک گریه کردنم رو نبینه چون همه چیز رو به خودش ربط می ده و میاد عذرخواعی میکنه. به حالت سجده مچاله شده بودم رو تخت که همسر اومد واسه دلداری (معجزه شده بود) همسر از پشت سرم در تلاش برای بغل کردن من بود که ماهک خودشو جا داده رو پشت من و میگه "مامان پیتکو کن" و شروع کرد به حرکت دادن خودش روی کمرم. پیتکو پیتکو.... دیگه نمیدونستم گریه کنم یا بخندم.