هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

دلم می‌شکند بدجور

 کافیه راجع به یک آدم که از جنس مذکره که مثلا سخنرانه و حرفهایی که در جلسه سخنرانی اش شنیدم بگم تا یهو بگه چرا به این آدم گیر دادی.اون لحظه است که حالم از همه چیز میخواد بهم بخوره. مخصوصا از تصویر ذهنی که باعث میشه چنین حرفی بزنه و کلِ من رو ببره زیر سوال.

خوابم میاد

آنقدر خسته‌ام که دلم میخواهد برای برنامه ریزی مجدد بگویم من نیستم. خسته‌ام چون فرصت استراحت نداشته‌ام. دیشب همسرک با آنکه تمام مدت مشغول انجام کارهایش بود، اجازه  نداد زود بخوابم و چقدر پشیمانم که چرا آن وسطها یک ساعت قاچاقی نخوابیدم؟! تمرینهای یوگا بعد از دو هفته تنبلی تمام تنم را دردناک کرده است و حالا از 5:10 بیدارم و تاشب دیگر فرصتی برای استراحت نیست. منتظر صبح فردا هستم که یک دل سیر بخوابم.


+ تیتر را با ریتم آهنگ رپ بخونیدش. خوانندش رو یادم نیست

+ الان توان پاسخ دادن به نظرات را ندارم.

+ در پست قبل نظرات باز است.

دل کندم و بخشیدم

بعد از چند روز شلوغی و مهمانی، امروز در این هوای ابری در خانه‌ای که کمی قبل از سفر بهم ریخته شد به دلیل جلو افتادن ساعت حرکت، و بخشی از ریخت و پاشهای همسرک در روزهای تنهایی و بخشی ریخت و پاشهای بعد از سفر که مسلما اصلی ترین آن چمدان و وسیله هایی است که همسفرت بودند. اما حالم به غایت خوب است. شاید تا پنجشنبه وضعیت خانه همین باشد به دلیل برنامه شلوغ این دو روز ولی این تجدید قوای چند روزه به تک تک این نامرتبی ها لبخند میزند که هر کدامشان نشانه یک اتفاق قشنگ بودند در زندگی چند روز گذشته ام.

دور و برم که شلوغ باشد، فقط آخر شبها درست وقتی روی تخت ولو می‌شوم و انواع اقسام افکار به ذهنم هجوم می‌آورند، انگشتانم روی حروف رج می‌زنند. آن هم افکار همان لحظه را که معمولا افکاری ناآرام است و گاه مشوش. نه که وقت شلوغی همیشه افکارم اینطور آشفته باشد. بلکه فقط وقتی آشفته است حروف بهم می‌چسبند. وقت آرامش حس های خوب را یکی یکی مرور می‌کنم. سپاسگذاری می‌کنم و نقشه می‌کشم برای نوشتن‌شان در فرصتی مناسب. آخر بعضی حس ها آنقدر شیرین و گرانقدرند که حیف‌ات می‌آید با ذهن خوابالود و چند جمله ویرایش نشده منتشرشان کنی.

همه حسهای استرس‌زا و پر تشویش وقت نشستن روی صندلی سفر، با مرور محبت عزیزانم و مزه مزه کردن خاطراتشان و چکیدن قطره های اشک شوق و دلتنگی آرام گرفتند و امروز یکی از آرامترین روزهای خداست.


غ‌ـزل‌واره:

+ از همراهی تک تکتان سپاسگذارم.

+ الهی الهی الهی همه دختر پسرها طعم شیرین همسرداری را درکنار چالش‌هایش با تمام وجود مزه مزه کنندو

+ حالم خوب است. خوب خوب خوب منتظر یک فرصتم برای انتقال این حال خوب (از طریق نوشتن) به شما


ترسی تمام نشدنی

با استرس شدیدی بیدار شدم. همراه با حال تهوع و معده درد. از فکر رفتن دوباره ناخوشم. دوست داشتم این چند روز فقط بچسبم به خانوادم و جایی نرم. نرفتم و حالا همراه استرس دوری، استرس نکنه نکنه ناراحت شده باشن و نکنه بعدن پشیمون بشم لهم دست داده چون خدا میدونه کی بازم بتونم بیام اینجا.

کاش راه نزدیک بود. کاش رفته بودم خونه هاشون. کاش جمعه خونه بودن. کاش همسرک میومد دنبالم. میددنم فردا که برسم خونه آروم آرومم اما الان و در این لحظه قدرت کنترل استرسم را ندارم.

کفترک قصه ما

حس غریبی است. دوباره دل کندن از عزیزان و دوباره وصال عزیز همسرک دنیا. نمیدانی از شوق دیدار یار در پوست خود نگنجی یا از غم دوری دوباره خانواده در هم مچاله شوی. کفتر یک بام و دو هوایی که نه میتوانی بال بزنی نه میتوانی پرواز نکنی

هنوز نفهمیدم که من قدر این روزها را میدانم یا نه؟!.... هنوز فکر میکنم باید کار خارق العاده ای انجام بدهم که نشانه دانستن قدر این روزها باشد. افکارم عجیب شده اند!... و مدام سوالات عجیب غریبی از من میپرسند که از پاسخگویی به آنها قاصرم. 


+ کاش همان یک ذره درد دل را هم شب آخری توی دل خودم نگه میداشتم و به خواهرک نمیگفتم. چقدر حس بدیست حس بعد از به زبان آوردن حرفی که نگفتنش سودی بیش از گفتنش خواهد داشت.