هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

چرا بعضی آدمها هرگز از ذهن و دلت پاک نمی‌شوند؟

چشمهایم دودو میزد. ادامه کار مقدور نبود. ساعت نزدیک 6 صبح بود. دراز کشیدم روی تخت و از سردی هوا خودم را جمع کردم و لحاف را تا روی سرم کشیدم. نفسم که گرم شد ....خانمان؛ خانه مامان اینها؛ چسبیده به دانشگاه است. سویی شرت سبزم را با شلوار ست اش پوشیده ام. چیزی به شروع کلاس نمانده. دوست می‌گوید همین لباسها خوب است و می‌رویم. با غرور وارد کلاس می‌شوم اما میم (همان پسری که فکر می‌کردم عاشق‌اش شده‌ام) و دوستش به من خندیدند. اما من تصمیم گرفته بودم شیوه رفتاری ام را عوض کنم و مغرورانه رفتار کنم و حتی نگاهش هم نکنم. وسطهای کلاس دلیل خنده شان را فهمیدم. رویش یک تاپ صورتی که روی یکی از شانه هایش گل داشت، همانی که مال خواهر بود را پوشیده بودم. به خودم خندیدم که چه احساس خوش تیپی هم داشتم بدون اینکه بفهمم چه کرده ام. واقعیتش دلم یک جوری شد که تیپم احمقانه شده بود و میم دیده بود. تاپ را درآرودم و به روی خودم نیاوردم. استاد داوودیان سوالی پرسید که به خاطر خود درگیری متوجه نشدم و وقتی خواستم تکرار کند نکرد. میم تقریبا در زاویه دید سمت راستم با فاصله کمی نشسته است، میخواهم مغرورانه برخورد کنم اما یواشکی نگاهش می‌کنم.

زهره دارد از گوشی اش عکس نشانم می‌دهد. هرچه می‌خواهم به گوشی اش دست بزنم اجازه نمی‌دهد و آخرش سرهایمان را توی هم می‌کنیم و آنقدر به این اتفاق می‌خندیم که دلمان درد می‌گیرد. درست مثل قدیمها. مثل همان روزهایی که خیلی می‌خندیدیم و من فکر می‌کردم همه فکر می‎کنند ما چقدر شادیم و چند سال بعدش خواهرک گفت پسرها از دخترهایی که زیاد می‌خندند خوش‌شان نمی آید!!!!! .... زهره عکسی از پسرعمویش نشان داد که آنلاین از سفرش فرستاده. بعد گفت راستی شایان رتبه 2 کنکور شده. حقیقتش فراموش کرده بودم شایان که بود. پرسید یادت هست؟ گفتم بگذار کمی فکر کنم. گفت میدانی چند سال است با هم حرف نزدیم؟ و من با احساس اینکه همه چیز تقصیر من است گفتم می‌دانم و تلاش می‌کردم به خاطر بیاورم نسبت شایان و زهره را. فکر کردم پسرعمویش است. برادر همانی که عکس فرستاد. منتظر بودم بگوید درست گفتم؟!... که چشمهایم باز شد و پرت شدم اینجا. همین حالا.

همه چیز خیلی زنده و واقعی بود. همه چیز تازه تازه بود. انگار همین حالا اتفاق افتاده. و من با اضطراب تمام چشمهایم را باز کردم. روزهای دانشگاه!!!! فکر می‌کردم خیلی روزگار خوشی است و بعدها دلم بسیار تنگ می‌شود برایش. اما هر چه دورتر شدم، حس‌ام برعکس شد. آن روزها جزء پرفشارترین روزهای زندگی‌ام بود. افسردگی ها و بد حالیهایم از همانجا شروع شد. نه فقط به خاطر دانشگاه، به خاطر قاطی شدن زندگی‌مان در آن روزها. به خاطر نامهربانی هایم با خودم که فکر می‌کنم در اثر افت عزت نفسم، از آنجا آغاز شد. به خاطر اولین ماه رمضان زندگی‌ام که از شدت تهوع، نتوانستم روزه بگیرم. و با رخ دادن همه اینها فکر می‌کردم عاشق شده‌ام. چه خیال خوش و بچه گانه ای... سالها بعد فهمیدم اینها فقط نتیجه استرسها و اضطرابهای شدید زندگی آن روزها بوده است. زندگیمان بهم پیچیده بود و دوستهایی که فکر می‌کردم بهترینند!... اما نبودند. دوستهایی که فکر می‌کردم بهترین دوستهای دنیاییم اما نبودیم. نمی‌دانستم وقتی آدم بزرگ شوم تازه می‌فهمم چه اشتباهی کرده‌ام در انتخابم. خصوصا در مورد زهره. دوستیِ طولانی بود که با حساسیتهای شدید و انحصار طلبی زهره و کمال طلبی جفتمان به گند کشیده شد و نفهمیدیم. دوستی که شاید از اولش اشتباه بود و مقصرش خودم بودم اما ما آنقدر به هم وابسته بودیم که بعد از چند سال قطع رابطه سعی کردیم دوباره بهم بچسبانیم این رابطه ترک خورده را. اما هیچ چیز مثل قبل نشد ولی خوب بود. تااینکه زهره دوباره تماس نگرفت. جواب نداد و  تلگرامش را حذف کرد . آخرین بار که پیام دادم و بد برخورد کرد!... گفتم خودت شروع کردی رابطه را!!! گفت شاید آن زمان شرایطفرق داشته  و من  که هنوز نتوانسته بودم دلیل واضحی برای رفتار تند چند سال پیش اش پیدا کنم! دوباره در بهت فرو رفتم ....


غ‌ـزل‌واره:

+ مدتی فضولی ام گل کرده بود که کشف کنم شرایط چه تغییری کرده که اینطور رفتار کرد؟!! راستش حدس زدم ریشه این رفتار به مشکلی در زندگی مشترکش بر میگردد. اما ارزش من بالاتر از این حرفهاست. اگرچه هنوز هم دوست دارم بدانم 

+آدمهای زیادی در زندگی ام آمدند و رفتند اما نمی‌فهمم این زهره کجای فکر و دلم است که اینقدر خوابش را می‌بینم؟!

+ لطفا بدون ویرایش بخوانید

بر این سفال ترک خورده ام ...

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

گاهی یک اتفاق خیلی کوچک گند می‌زند به حس و حال و روزت. یک اتفاق شاید جزئی که برای شما تابو است. که شما را بد به هم می‌ریزد و حالا هرچه تلاش میکنی که تمرکز کنی و آرام باشی نمی‌شود که نمی‌شود.


فانتزی

وقتهایی که خانه خیلی کار دارد، من با خانه نهایت همکاری را می‌کنم اما الان که من فرصت سر خاراندن ندارم، خانه اصلا با من همکاری نمی‌کند تازه این روزها، آلودگی هوا هم همدستش شده و دوتایی همه چیز را کثیف کرده‌اند و کف خانه که راه می‌روم پاهایم ‌سیاه می‌شود.

یکی از فانتزیهایم اینست که برای وقتهای ضروری و پر مشغله‌گی مثل چهار دست سبز و خوشگل کارتون هاج، دوتا دست اضافه داشته باشم؛ یاحتی دستهای پرتوان کاراگاه گجت که حالتهای مختلفی داشت :)


تلاشی فراتر از توان

از صبح یک نفس کار کردم. شاید برای هیچ کاری اینقدر جدی و محکم زمان نگذاشته ام. با خودم عهد کردم بعد از دریافت حق الزحمه چیزی که خیلی دلم بخواهد و مطمئن باشم کسی برای خریدنش برایم هزینه نمیکند برای خودم هدیه  بخرم.تمام تنم کوفته است و راه زیادی باقی مانده همچنان