هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

امشب یک جور بدی دلم گرفته است. آنقدر که خوابم نمیبرد. کمی هم دلم شکسته است .کاش یاد بگیریم وقت خستگی، تلافی خستگیمان را سر کس دیگری خالی نکنیم که دلش بشکند و بخواهد از خانه مان فرار کند.

باز هم خودشان با خودشان مهمان دعوت کرده اند برای من. عزیز هستند همه شان اما از این دعوتها دلگیر میشوم. راستش مهمان زیاد چند روزه دوست ندارم. کنترل خانه و نظمش و رعایت قوانین من که اکثریت جز همسرکم رعایتش نمیکنند ؛ از دستم خارج میشود و این مرا آشفته میکند.

گاهی چقدر عذاب میکشم از دست خودم. البته این عذاب به نوعی دایمی است و فقط کم و زیاد میشود. گاهی فکر میکنم فقط با مردنم است که این عذاب تمام میشود وقتی نمیتوانم راه حلی برایش پیدا کنم یا لااقل به راه حلهای پیشنهادی عمل کنم

کاش همسرک پیدار بود. او بلد است چه کند که بدون اینکه بفهمم؛ببینم دلخوریها و بدحالیها رفته اند و حواسم از همه شان پرت شده است


+ الهی لذت همسرداری را به همه آنها که آرزویش را دارند بچشان.

زنده باد تلاش

 بالاخره بعد از چند هفته همین حالا تمام شد. احساس می‌کنم جملات آخر هنوز کار دارند اما از توان جسمی و روحی من در این لحظه خارج است. در طی این مدت پر فشار درسهای زیادی گرفته‌ام. چه در مورد کار کردن های اینچنینی و چه در مورد خانه داری. البته این تجربیات بیشتر بر اساس شخصیت فردی شخص خودم است اما آنچه را آموزنده باشد خواهم نوشت.

 ترجمه تمام شد اما این تازه آغاز کار من است. با خانه ای روبرو هستم به غایت نامرتب و بهم ریخته  چرا که بر اساس تاکید همسرک حداقل کار ممکن را در این مدت به خانه داری اختصاص دادم؛ در حد ضروریات و حالا باید تا خود فردا بدوم. امیدوارم کارهایم به موقع تمام شود.

غ‌ـزل‌واره:
موفقیت بزرگی است 150 صفحه ترجمه در 3 هفته. نمی‌گویم ترجمه را عالی انجام دادم. از نظر خودم بد نبود. اما شاید به نسبت اینکه موضوع‌ در حیطه تخصص من نبود ترجمه خوبی باشد در حد خودم. حرف الی که گفت من هیچوقت در این زمینه ترجمه ای قبول نمیکنم دلم را گرم کرد که خوب جراتی داشته ام.
+ ذهن من به شدت بازیگوش است وگرنه یا این ترجمه زودتر تمام می‌شد یا خانه به این وضع دچار نمی‌شد. 
+کاش وقت آمدن همسرک و شام نزدیک نبود. دلم یک دل سیر خواب می‌خواهد استراحت بعد از یک ماه 5 بیدار شدن و استرس کار داشتن. 

باز هم به دوران مذکور نزدیک می‌شویم

امروز از آن روزهایی است که رابطه‌ام با خودم در بدترین وضعیت ممکن قرار گرفته است. از صبح با دیدن آن تنگ لب پر،  سرزنش ها در ناخودآگاهم آغاز شده و هر لحظه کم که نمی‌شود!!! هیچ.... افزوده نیز می‌شود. احساس می‌کنم من همه چیز را خراب می‌کنم. احساس می‌کنم چقدر بی نظم و شلخته‌ام. احساس می‌کنم مدیریت زندگی‌ام صفر است. احساس می‌کنم کلا انسان به درد نخوری هستم و برای تک تک این احساسها سرزنش ها  در نوع خودش ادامه دارد. بعلاوه اینها خودم را سرزنش میکنم که تمرکز کافی برای انجام کارم ندارم و  خودم را سرزنش میکنم  برای حقارت افکارم امروزم که من دلم آشوب است که تنگ عزیزم لب پر شده است در حالیکه دیگران دلشان شرحه شرحه است از سوختن پاره تنشان و فراقی که در این دنیا هرگز پایانی ندارد ..... 


غ‌ـزل‌واره:

+ امروز از آن روزهاییست که دوست دارم با تمام قدرت از خودم فرار کنم.

+ پا و کمرم به طرز بدی داغون شده اند.

+ گذاشتن چند پست در یک روز را دوست ندارم اما باید مینوشتم.

تنگ آب سوخته

نمی‌دانم گاهی برای رساندن بعضی وسایل به جایشان چه قانونهایی در سرم فریاد می‌زنند که انجام‌شان نمی‌دهم. نمی‌دانم قرار می‌شود چه تمهیدی ببینم در آن کمد یا کابینت تا یک وسیله به جایش برسد؟ آنوقت مدتها آن وسیله بیرون می‌ماند که می‌رسد به امروز ساعت پنج که متوجه شدم لبِ تنگ آب مورد علاقه ام از دو جا پریده است. مرتب با خودم مرور می‌کنم که اینجا چیزی به لبه اش نخورده!!! ...  از صبح افکارم را بهم ریخته و مدام دارم خودم را سرزنش می‌کنم که چرا کار به این سادگی را به تعویق انداختی تا چون شود. بسوزد پدر آن قرار و قانونهای بی پدر ذهن که تمام شدنی نیستند. به این احوالات سردی شدید هوا را هم اضافه کنیم که حوصله هر کاری را از من گرفته است و فقط در حال یخ زدنم و همچنین متنی که تمام این مدت دست و پایم را برای هر کاری بسته است و امیدوارم امروز جانش بالا بیاید و جمع و جور کردن یک خانه زلزله که نمی‌دانم قبل از رفتن موفق به انجامش می‌شوم و آرایشگاه رفتن در این سرمای شدید و .... همه با هم مرا هول کرده اند اما راستش قضیه آن تنگ آب لب پر بیشتر از هر چیزی روی مغزم پاتیناژ می‌رود.

وسط افکارم گیر افتاده ام که ذهنم کشید  می‌شود سمت آنهایی که در کربلا شهید شدند و آنهایی که دیروز در قطار سوختند. آنقدر ناخودآگاهِ ذهنم درگیرشان است که صبح خواب آوردن جنازه می‌دیدم و تصادف و ماشینم که دزد برد. چقدر خشم برانگیز است حیوان صفتی آنهایی که بمب می‌گذارند و چقدر تاسف برانگیز است، سهل انگاری یک آدم که با جان این همه آدم دیگر بازی کرد و به آتش‌شان کشید. فقط چون فکر کرد از شدت سرما، چراغ خراب شده که مدت طولانی قرمز مانده است. بدون اینکه علت را جویا شود. در فکرم به خدا می‌گویم: " خدایا دوست ندارم توی سرمای شدید یا گرمای شدید بمیرم. دوست دارم هوا معتدل باشد تا آنهایی که برای تشیع می آیند به زحمت زیاد از حد نیفتند." و دوباره این وسط ها یاد آن تنگ آب لب پریده‌ام می‌افتم و دلم می‌سوزد و دوباره یاد آنهایی که سوختند و دلم کباب می‌شود و با خودم می‌گویم این دنیا که ارزش هیچ چیز ندارد؛ چرا برای یک چیز کوچک اینقدر ذهنم درگیر می‌شود؟


+ خدا رحمت کنند تک  تک شان را و صبر ببخشد به دل عزیزانشان. 

آدمهایی اینچنین بی مسئولیت و همسری اینچنین متعهد

همچنان سرم بسیار شلوغ است. هوا آنقدر سرد است که لباسها را روی هم روی هم می‌پوشم اما گرم نمی‌شم. حال روحی‌ام بسیار عالی است اما به قدری در حسرت خوابم که توان نشستن ندارم. همسرک مرا به زور نشانده  پای این فایل دوست نداشتنی که ازش خسته شدم و هی میگه یالا تمومش کن. نه اعصاب برای خودش می‌زاره نه من. خونه گند از سرش در رفته فقط بخاطر حذف این بحثا که کم کار می‌کنی و کار عقبه و از این حرفا.

هر بار بخاطر این رفتاراش می‌گم دفعه بعد هیچ نوع همکاری باهاش نمی‌کنم اما باز دلم می‌سوزه و قبول می‌کنم و این چرخه معیوب خدا می‌داند تا کی ادامه دارد. جا دارد اینجا عنایتی بکنیم به روح آن بنده خدایی که این فایلها را بعد از چند ماه تاخیر به دست ما رساند و یکهو آخر مهر گفت تا آخر آبان فرصت دارید.  با این رفتار احمقانه و فشارهای وقت و بی وقتش زندگی ما را دچار تنش کرده و باعث این کمر درد و زانو دردی شده که امانم را می‌برد گاهی.


+ محبتتان در این سردی زمستان دلم را بدجور گرم می‌کند. نظرات تائید شد