ماهک حمام است و همسر سرکار. بوی عود محبوبم فضای خانه را پر کرده و من با یک ماگ قهوه، کنار شمعی که شعله اش داخل شمعدان چوبی رقص کنان به این طرف و آن طرف میرود، نشسته ام و عشق دنیا را میکنم که خودمم و خودم.
از دید من، معنا در زندگی یعنی به گوشه ای از این عالم ارزشی اضافه کنیم
جیمز کلییر. قدرت شروع ناقص
ادامه مطلب ...
دوستای ماه و گلم، از اونجایی که من شخصا خیلی به مباحث متافیزیک، مدیتیشن و چاگراه ها خیلی علاقه دارم، و از نظر آسترولوژی از اوایل دی ماه، دنیا وارد بعد پنجم میشه، خیلی عالیه که چاکراها رو پاکسازی کنیم. البته این کار فقط یک بار نیست. به صورت دوره ای باید این کار رو انجام بدیم چون به مرور چاکراه ها آلوده میشن. خصوصا با ترس، که این روزها نیروی تاریکی خیلی سعی در ایجادش در دل مردم دنیا داره. از طرفی وقتی شما پاکسازی انجام بدید، این پاکسازی برای همه کسایی که رابطه عاطفی قوی دارید هم اتفاق می افته و اصلاحات جذابی ایجاد میکنه...
ادامه پاک شد
فقط به خاطر کامنتهای دوستان این پست فعلا هستش
عشقِ من، میشه هر روز و تلخی شو بگیریم با یک نیشِ خندت.
من خودم به خدا میشم بندت.
غر نزن به تو بعدِ این همه زحمت
...
دلم میخواد آرزو، سهمت درآد
...
دلم میخواد بخندی دوباره تا تنگ شه چشات
مستم از بوی خوشِ عود و رقصِ شگفت انگیزِ دود، که مصداق یک رقص آیینی چون "سَماع" از سرِ وجد، روی به آسمان می کند، چه بسا در حالِ پاسخ دادن به دعوت معبود است، شبیه همان خواسته ها و آرزوهایمان که هر کدام با نقش و حرکاتی موزون و خاص، خودش را در کاینات می پراکند. نفسم پر از بوی خوش است و وجودم محو این رقص جذاب که وقتی با دقت و طولانی به آن چشم میدوزی، متوجه می شوی دود با ترتیب و نظم خاصی، رقصان به سوی آسمان می رود. شبیه مدیتیشنی که نوری شاین، تو را دربر میگیرد و بعد از پاکسازی کدورتهای قلب، به صورت حبابی شاین و براق، خواسته ات را در آن مجسم میکنی و بعد به سمت کاینات پروازش میدهی تا اجابت شود.
این روزها زندگیِ من شبیه همین رقصِ دود، آرام، خوش بو، موزون و دلخواه است. درونِ من چنان زیر و رو شده که تا چندی پیش این دگرگونی، تنها آرزویی بود بسیار کهن و دور از دسترس. نه اینکه همه چیز عالی و ایده آل باشد. بلکه منبه سادگی از نقص ها و کمبودها عبور می کنم و به ندرت برایشان زمان و انرژی صرف می کنم. احساسِ گناه، عذاب وجدان، بی کفایتی، شرم، کافی نبودن، بی عرضه بودن، بی ارزش بودن، تنبل بودن، بی انگیزه بودن، اراده نداشتن، مدیریت نکردن، دوست داشتنی نبودن و هر آنچه احساس و فکر مزخرف بود را در آتشِ خشمِ افروخته در درونم سوزاندم و خاکسترش را هم به باد هوا سپردم.
صلحِ بدنم با داروها و ترکیبش با همه آنچه تمام این سالها برای رسیدن به صلح و رشد فردی، از طریقِ دوره و کتاب و مطالعه در پی اش بودم و آموخته بودم، معجونی شگرف در من ساخته اند که مدتی است با حیرت و تعجب، خودم را زیر نظر دارم و در حال مراقبت هستم. به امید اینکه خاکِ حاصلخیزِ ذهن، نهالش را به درختی تنومند بدل کند و بشود درختِ لوبیای سحر آمیزی که با بالا رفتن از آن، دیوِ تمام فکرها و احساسات بد را ندر بند کشیده و نابودش کنم و گنجی که سالها قبل از من دزدیده بود را تا ابد در امن ترین جای جهانم جای دهم.
ادامه مطلب ...