رضایت، رضایت، رضایت
این دقیقا احساسی هست که در این لحظه در وجودم موج میزنه. نظم گرفتن ساعت کاری همسر باعث نظم گرفتن زندگیِ من میشه. دیگه مثل قبل از عید از رفتن ش بهم نمی ریزم و اون افکار مزخرف وحشیانه به مغزم هجوم نمی آره. در عوض با خوشحالی و آرامش راهی اش می کنم و روی تخت ولو میشم. الان ساعت 10:15 هست. بوی عطر کیک قهوه فضای خونه رو پر کرده و من تا الان با همسر صبحانه خوردم و راهیش کردم. تشک تخت ماهک رو آب گرفتم(یکی دوباری خیس اش کرده بود). فیلم دیدم. اینستا رو چک کردم؛ صبحانه ماهک رو دادم. با هم کارتون دیدیم، کیک پختیم؛ ظرفهاش رو شستم و قراره وقتی کیک آماده شد با ماهک Alvin ببینم و آرامش انجام این همه کار قبل از ساعت ده باعث شده با هیجان بشینم و بنویسم. در حالیکه در حالت عادی به زور ساعت 9 بیدار میشم و تا به خودم بجنبم ساعت 11 شده و تازه باید شروع کنم به انجام کارهام.
ادامه مطلب ...
دنیا چه جای عجیبیِ. داری زندگی تو می کنی که ناگهان غافلگیرت میکنه. از یک طرف همسر ترفیع میگیره و یه شادی چند روزه داری. از یک طرف 10 نفر از فامیل دو طرف درگیر این بیماری لعنتی می شن که دست بردار نیست. بعد این وسط تا میخوای واسه ترفیع همسر خوشحال باشی چیزهایی پیش میاد که می بینی حتی اون همکاری که مثلا یه رفاقت کمی با هم داشتن و خوش و بش می کردن؛ زنگ میزنه و حرفهایی میزنه که خوشی هات دود میشه میره هوا. بعد خوب که فکر می کنی و با خودت میگی این خوبشون بوده که زنگ زده و تلفنی و مستقیم حرفش رو زده؛ ببین پشت سر و بین اونایی که رفاقتی حتی در ظاهر هم نبوده چه خبره.
ظاهر قضیه دهن پر کن و افتخارآفرینِ اما باطن ش پر از استرس و دردسر و زیرآب زنی و واقعیت یه کم نگران شدم. این وسط فقط من هستم که میدونم همسر هیچوقت دنبال هیچ مقامی نبوده و ندویده براش. همیشه ترجیح داده یک گوشه سرش رو بندازه پایین و راه خودش رو بره. حالا اینکه دیده شده و انتخاب شده فقط کار خداست؛ همونطور که تمام همکارهاش با پارتی اومدن سر کار به جز همسر.
بعد از این با دایی تماس میگیرم و میبینم بالاخره با توصیه های بهناز بعد از چند روز راضی شده بره سی تی اسکن. صداش در نمیاد و ریه اش 20% درگیر شده. اونوقت متین و زندایی هم ناخوش احوال توی خونه افتادن. بعد زندایی به باباجون گفته اگر وقتی دایی شما رو برد دکتر همون جا مونده بود ما مبتلا نمی شدیم. از اون طرف خواهرک میگه خودشون رعایت نکردن وگرنه الزاما اونا مبتلا نمی شدن. یعنی مریض شدنِ یک طرف؛ دنبال مقصر گشتن هم یک طرف. تازه این وسط کاشف به عمل اومده که مبتلا شدن باباجون همش زیر سر خاله نبوده. چون حال خاله به قول اصفهانیا چِم چِمال بوده و مامانجون که از خاله مبتلا شدن حالشون همونطوره اما باباجون عزیز خیلی زحمت کشیدن این وسطا تشریف بردن مسجد و همسایه های باشعورشون با اینکه میدونستن مبتلا هستن تشریف آوردن مسجد. اووووف یعنی نمی فهمم چرا توی این وضع کرونا باید پاشد رفت مسجد. من تو حالت عادیش هم دوست ندارم برم. نه اینکه مسجد و حرمتش رو ببرم زیر سوال. اینقدر که مسجد ها همیشه کثیف اند و فرش هاشون حس بدی بهم میده دوست ندارم برم همین. گاهی میگم کاش سبک مسجد هم چیزی بود شبیه کلیسا. فرش لازم نداشت.
برای دایی واقعا نگرانم و باباجون هم با اینکه جمعه بهتر بودن امروز خیلی بی حوصله بودن و حالشون خوب نبود. حالا این وسط با خاله کوچیکه هم حرف زدم و حرفهایی از همسرش گفت که دلم میخواست سرم رو بکوبم به دیوار و وقتی برای همسر گفتم گفت:"خدا آخر عاقبت این بچه تو راهی رو به خیر کنه" یعنی واقعا با خودش چی فکر میکنه؟!!! مامانش چطور تونسته اینطوری بچه تربیت کنه و الان هم بزرگتری نکنه. بزرگتریِ به جا و درست
و قسمت خیلی شیرین زندگی این روزها حضور ماه کوچک زندگیمون هست. دخترکی که امروز یک مدت طولانی با Diamond ریحانا برام رقصیده و من همه دغدغه هام رو گذاشتم پشت در و چشم دوختم به حرکات بامزه و ناشیانه اش که تلاش میکنه برقصه و انتظار داره تمام مدت چشمم به رقصیدنش باشه. نمی تونم توصیف کنم چه عشقی در دلم موج میزنه وقتی همه تلاشش رو میکنه و انتظار داره با دقت نگاهش کنم. صدای نفس کشیدنش آرامبخش ترین صدای دنیاست و صورت ماهش زیباترین منظره ای هست که به عمرم دیدم. عصری با همه عشقش کل ناخن های دست و پام رو با حوصله لاک زده و الان کل ناخنام طلاییه. دخترک فرشته گونه ام یاد گرفته خودش موهاش رو خرگوشی (به قول خودش) ببنده و گاهی با دستهای کوچولو و مهربونش همه تلاشش رو میکنه که موهای من رو هم خرگوشی ببنده و می بنده و این کار به قدری برام ارزشمنده که حتی اگر خیلی آشفته هم باشه حاضر نیستم بازش کنم. امشب هم با کش موهای عروسکی اش موهام رو بسته و الان خوابه. من هربار از جلوی آینه رد میشم یک نگاهی به موهام میکنم و دلم قنج میره که نشونی از حضور ماه کوچک روی موهای من خودنمایی می کنه.
دومین باره که قسمت هفتم پادکست رادیو راه رو گوش می دم و با هر جمله اش بغضم سنگین و سنگین تر میشه به خاطر عذابی که همه این سالها به خاطر کمال گرایی به خودم تحمیل کردم. چقدر سخت گرفتم و برای همینِ که توی خیلی از جنبه های زندگیم در جا زدم و حتی نتونستم دانشگاهی که همیشه آرزوشو داشتم قبول بشم
حتی الان که هزار تا چرکنویس دارم بدون اینکه انتشارشون بدم هم دلیل ش همین کمال گرایی لعنتی هست
غ ز ل واره:
+ اونقدر ذهنم درگیر بوده که نتونستم نظرات رو جواب بدم و تایید کنم.
+ خوشحالی این روزهام اینه که اگرچه سالها رنج های زیادی رو ناآگاهانه به خودم دادم؛ لاقل حالا دارم تلاش می کنم برای آگاه تر شدن و حتی شده در حد اپسیلون تلاش می کنم برای آرامش خودم و خودِ بهتری شدن
+ باید کمی هم در مورد ماهک شیرینم بنویسم
+ برای پا گذاشتن روی خواسته های کمال گرایانه ام باید حتی شده چند کلمه همین الان می نوشتم
+چقدر دردآوره خواسته نشدن اونقدر که وقتی خوابش رو هم ببینی حال و هوای اون روزدلت رو ابری کنه
وقتایی که در اثر بهم ریختگی افکارم اوضاع خونه بهم میریزه؛ از شدت تلنبار شدن کارها روی هم دچار استرس می شم و چنان احساس عجز رخنه می کنه توی وجودم که فکر می کنم من عُرضه رسیدگی به این همه کار رو ندارم. همسر قصد داشت بره بیرون و ماهک هم یک سره اصرار می کرد بریم کوه. من اما می خواستم خونه بمونم و کار کنم. میدونستم از استرس بهم ریختگی خونه بهم خوش نمی گذره. وقتی رفتن تلویزیون رو خاموش کردم. گوشی رو کنار گذاشتم و بعد از اینکه برای آرامش خودم رو به یک لیوان شیرکاکادوی داغ توی خلوت مهمون کردم؛ مشغول جمع و جور کردن شدم. اونقدر مشغول بودم که وقتی همسر و ماهک برگشتن؛ نفهمیدم بیشتر از یک ساعت از رفتن شون گذشته. به نظرم می رسید خیلی زود برگشتن چون من هنوز خیلی کارهام رو انجام نداده بودم. الان اوضاع خونه بهتر شده اما من آرمش لم رو بدست نیاوردم. به گمونم امروز کلا از اون روزایی بوده که آدم بی جهت دلواپسِ و نمی دونه چرا وگرنه کمی بهم ریختگی که استرس نداره؟!!!! الان که فکر می کنم از همون اول صبح که مشغول خورد کردن فلفل دلمه ای های رنگی شدم؛ درونم آروم نبود. حتی فیلم دیدن، کتاب خوندن، خوابیدن، خلوت کردن و به انجام رسوندن کارها هم کمکی به بهتر شدنش نکرد و امید آخرم نوشتن هستش. گاهی فقط چند خط نوشتن همه چیز رو زیر و رو می کنه. مثل نوشتن پست "بگو اگر به جایی نمی رسد فریاد". بعد از سالها با نوشتن هم چند خط چنان گشایشی در افکار و احساسم ایجاد شد که آرزو می کردم ای کاش زودتر در موردش می نوشتم.
این روزها تفاوت های خوبی نمایان شدند. اینقدر که وقتی کسی در بزند دیگر نگران سر و وضع خونه نیستم و خیالم از لباس پوشیدنم راحت است. تنها مشکلی که مانده وضع موهای حالت دار دوست داشتنی ام است. بعد از حمام یک قسمتهایش چنان فر می خورد انگار که بابلیس کردم. همین باعث میشه دلم نیاد سشوار بزنم چون عاشق حالتشان هستم. اما روز بعد دیگر به اون خوش فرمی نیست و من معمولا فراموش می کنم سشوار بزنم و طبق عادت سه سالی که از تولد ماهک می گذشت فقط با یک کلپیس جمع می کنم بالای سرم. واقعا حوصله و وقت سشوار زدن نداشتم. حالا که از عید تصمیم گرفتم سشوار کنم چنان موهام بعد از حمام خوش فرم می شود که هیچوقت اینطور نبوده :)) موس مو هم تمام شده و همت نکردم بخرم. موس قبلی درجه چهار داشت و خیلی خشک می شد. باید این بار درجه دو یا یک بخرم.
در هر صورت همسر نان تازه خریده بود و خانم همسایه را دیده بود و تعارف کرده بود. او هم که دستش کثیف بوده بعد از شستن دستهاش اومد دم در و موهای من هر کدوم به یک جهتی رفته بود :))) چون گرمم شده بود و حین کار فقط با کلیپس بدون اینکه نظمی بدهم بسته بودم و بعد از رفتنش دیدم که موهام چه وضع اسف باری داشته. کلا استعدادم در مرتب کردن موهام در حد نزدیک به صفره :))))
غذا در حال گرم شدن است و شکمم در حا قار و قور کردن. نوشتن واقعا آرامم کرد. باید برم سالاد آماده کنم