توی سکوت خونه خودم رو روی تخت رها می کنم و شروع می کنم به نوشتن برای همسر.برای تشکر بابت کمک به رفع موانع ذهنی که این سالها در مورد مسائل مالی توی ذهنم شکل گرفته بود. برای توضیحی که در مورد کلمه "سربار" بهم داد و گفت:"هر چقدرم من فارسی حرف بزنم باز هم کلماتی هست که شاید من جای درست استفاده اش رو ندونم. شاید تحت الفظی در ترکی کاربردش بی ادبانه نباشه و من ندونم توی فارسی توهین آمیز هست و اون لحظه نمیدونستم استفاده از این لفظ صحیح نیست"** و من چقدر ذهنم سبک شد به خاطر شنیدن حرفاش و مسائلی که در ذهنش میگذشت و دقیقا مخالف موانع ذهنی شکل گرفته من در این سالها بود. صدای جیک جیک پرنده ها و هوهوی یا کریم، ملودی این لحظه اتاق است. وصف حال خوبم در این لحظه نگفتنی است. باید دایره واژگانم رو گسترش بدم تا بتونم راحت تر بنویسم. گاهی حس و حال هایی داریم که در قالب واژه های روزمره نمی گنجند.
شب از نیمه گذشته آسمان می بارد و ابرها چنان می غرد که گویی چیزی در درونم می لغزد و جابجا می شود. صدای بارش باران مرا می برد به شبهای شمال که گاهی تا صبح می بارید. آسمان برقی میزند و چنان روشن می شود که تصور می کنی کسی از آن بالا در حال نورپردازی برای عکاسی از آدمهای روی زمین است و باران می بارد
باید یک زمان اساسی برای اصلاح باورهام بزارم. خصوصا برای اصلاح این باور که "با وجود ماهک من زمان کافی برای رسیدگی به کارهام ندارم". دیشب خیلی بد خوابیدم. نمیدونم از کی شروع شد ولی یادم میاد از وقتی دانشجوی سال اول بود و توی اون خونه بزرگی که اطرافمون پراز دار و درخت بود زندگی می کردیم من با صدای باد میترسیدم و دیشب چنان باد شدیدی میوزید که من با وحشت از خواب پریدم. پنجره رو بستم و مثل همه این شش سال به سرو تناور سمت راست حیاط فکر می کردم که نکنه آخرش بشکنه و بیفته روی خونه هامون. به هر ضرب و زوری بود تلاش کردم و خواب برد اما هنوز خوابم عمیق نشده بود که احساس کردم الان همه چیز رو باد با خودش می بره. پا شدم کاوری که روی بند انداخته بودم برداشتم و دوباره دراز کشیدم. ترسیده بودم اما چون نمی خواستم همسر بدخواب بشه؛ سمتش نرفتم.
ادامه مطلب ...