بعد دو سال دل دل کردن که جابجا بشم یا نه؟
بعد از کلی این پا اون پا کردن که این آرشیو بزرگ از نوشته هام رو بزارم و برم یک جای دیگه؟
بعد از ده بار پست شروع نوشتن اما ادامه ندادن!!
در یک اقدام انتحاری دل رو زدم به دریا و تصمیم گرفتم جایی بنویسم که چند سال هست دلم می خواد اونجا بنویسم اما هی دلم نیومد اینجا رو رها کنم
تصمیم گرفتم دل بکنم
در جشن زندگی
یک جاهایی از مسیر میرسه که از خیلی چیزها باید دل بکنی و همه شون رو پشت سرت بگذاری و بری
پس چه بهتر که یک جاهایی خودمون این تمرین رو بدون اجبار انجام بدیم
از اون هایی که دوست دارند نوشته های من رو دنبال کنند در کمال ادب و احترام دعوت می کنم توی بیان منو دنبال کنند
همین یکی دو هفته قبل بود که سحر عکس های تولد مامانش رو گذاشته بود. باورم نمیشه. چقدر شوکه شدم و ناآرومم
خدایا کی این کابوس تمام میشه؟
خدایا چرا جون انسان ها اینجا اینقدر بی ارزشِ؟
قلبم مچاله شده از درد و ناراحتی این اتفاق
بعد از رفتن ش کلید رو توی قفل در می چرخونم. مکسی می کنم و میگم شروع یک روز تازه. کم کم دارم عادت می کنم به این زود بیدار شدن ها. دیگه مثل قبل سخت بیدار نمی شم. دفترهام و گوشی رو بر میدارم. یک چایی می ریزم و دمر ولو می شم روی تخت که بنویسم و بخونم. قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن؛ پیج مورد علاقه ام رو باز می کنم و تلاش می کنم بفهمم جنیفر لوپز در مورد آرزوهای بزرگش چی میگه. همیشه فکر می کردم لیسنینگ ام کلا فتضاح هستش. اما تازگی ها که دارم تلاش می کنم با کلیپ های کوچک این مهارت رو کسب کنم؛ گاهی ذوق مرگ می شم از اینکه بعد از سه چهار بار تکرار 70% جمله ها رو متوجه میشم. وقتی تمرین لیسنینگ تمام میشه؛ شروع می کنم به نوشتن. ساعت نزدیک هشت هست و من اینقدر خوابالودم که نوشتن رو نیمه رها می کنم و سرم رو میزارم روی بالش.
ادامه مطلب ...