همین یکی دو هفته قبل بود که سحر عکس های تولد مامانش رو گذاشته بود. باورم نمیشه. چقدر شوکه شدم و ناآرومم
خدایا کی این کابوس تمام میشه؟
خدایا چرا جون انسان ها اینجا اینقدر بی ارزشِ؟
قلبم مچاله شده از درد و ناراحتی این اتفاق
بعد از رفتن ش کلید رو توی قفل در می چرخونم. مکسی می کنم و میگم شروع یک روز تازه. کم کم دارم عادت می کنم به این زود بیدار شدن ها. دیگه مثل قبل سخت بیدار نمی شم. دفترهام و گوشی رو بر میدارم. یک چایی می ریزم و دمر ولو می شم روی تخت که بنویسم و بخونم. قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن؛ پیج مورد علاقه ام رو باز می کنم و تلاش می کنم بفهمم جنیفر لوپز در مورد آرزوهای بزرگش چی میگه. همیشه فکر می کردم لیسنینگ ام کلا فتضاح هستش. اما تازگی ها که دارم تلاش می کنم با کلیپ های کوچک این مهارت رو کسب کنم؛ گاهی ذوق مرگ می شم از اینکه بعد از سه چهار بار تکرار 70% جمله ها رو متوجه میشم. وقتی تمرین لیسنینگ تمام میشه؛ شروع می کنم به نوشتن. ساعت نزدیک هشت هست و من اینقدر خوابالودم که نوشتن رو نیمه رها می کنم و سرم رو میزارم روی بالش.
ادامه مطلب ...
چشمام رو که باز کردم؛ دیدم حالم خوب نیست. چیزی شبیه ۱٪ از ناخوش احوالیهای پارسال. درنگ نکردم. سریع چشمام رو بستم شاید خواب بیشتر بشوره و ببره. ۹:۳۰ گوشی بدست روی تخت ولو بودم و حس حرکت کردن نبود که با دیدن اسم همسر رو گوشی پر از حس خوب شدم و بالاخره از تخت بیرون اومدم. ظهر به زهرا میگفتم دو هفته ای هست که خوشحال و سرحال نیستم. انگار هممون کلا دپرسیم ک هر از گاهی واضح خودنمایی میکنه
عصری زنگ زدم به مامان. گفت من خوبم. فقط گلوم درد میکنه اما بابا حالش خوب نیست. گفتم بابا که دیروز گفت خوبم؟ گفت:"نمیتونه غذا بخوره و عصری رفته دکتر و اسکن داده. ریه اش درگیر شده"
بهش گفتم خودت چرا نرفتی؟ گفت اشتباه کردم
بابا که گوشی رو گرفت تازه فهمیدم چرا من از صبح اونقدر حس های بدی داشتم. ساعت ۴ بیدار شده که بره دستشویی و وقتی برگشته تو اتاق نشسته و دیگه هیچی نفهمیده. وقتی چشماشو باز کرده مامان داشته میزده به صورت و سینه بابا که بیهوش نشه و چنان تب و لرزی داشته که خیس خیس بود و عرقش خشک نمیشده.
وقتی تماس قطع شد تازه فهمیدم چرا دو هفته است بی انگیزه و بی حوصله ام. از بس این دو ماه استرس بد حالی اطرافیانمون رو کشیدیم و ترسیدیم مویی از سرشون کم بشه
این وسط برادرک هم رفته تست داده و اونم مثبت شده. اشکام میریزه پایین و به همسر میگم اون دنیا میخوان چه جوابی به خدا بدن؟ بعد با خودم میگم گیریم که مجازاتی هم باشه؛ از رنج امروز و اضطراب ما چیزی کم نمیشه. کم کم دنیا داره به وضع عادی برمیگرده و اینجا اونایی هم که دوز اول رو زدن سرگردون دوز دوم هستند که نیست
بعضی آدمها حتی حضور مجازی شون هم عینِ زندگیِ
کافیِ فقط بهت بگن سلام تا یک لبخند پهن بیاد روی لبهات
و یادت بره چه رخوتی توی وجودت بوده
چنان سطح انرژی هات رو میارن بالا که خودت هم حیرت می کنی که ...
چی دارن این لعنتیای دوست داشتنی که تو اینقدر عاشق شون هستی و ندیده می میری براشون؟
به جز یک قلبِ بزرگِ بی انتها که جز مهربونی و عشق چیز دیگه ای توش جا نمی شه
بعضی آدمها با وجود بودن شون کیلومترها دورتر از خودت، اونقدر حال خوب بهت تزریق میکنند که از حس خوبش چشم هات خیس می شه که چقدر خوشبختی که کسایی که اینقدر دوست شون داری کنارت هستن و فقط یک کلمه، بدون صداشون میتونه تو رو زیر و رو کنه
کاش می تونستم بهشون بگم چقدر عزیزن برام اما احساسی که دارم در قالب کلمات جا نمیشه
فقط براشون دنیا دنیا خوشبختی، سلامتی و آرامش آرزو میکنم.
زندگیم پر از این آدمای دوست داشتنیِ که میمیرمشون
شنبه 16 خرداد 12:15
امروز از اون روزایی بود که به طرز وحشتناکی حوصله ام سر رفته بود. کتاب خوندم. پادکست گوش دادم. خونه رو جمع کردم. جارو زدم. با ماه بازی کردم. مسابقه دیدم. با گوشی بازی کردم. ..... اما هیچ کدوم تاثیری در رفع این سر رفتگی حوصله نداشت. حوصله نوشتن و تلفن زدن هم اصلا نداشتم. احتیاج داشتم به دیدار، به حضور، به چیزی که الان امکان پذیر نیست.
با این حال یک پادکستی بود که عصری کمی لبهام رو خندون کرد اما به خاطر واکنش تندم وقتی که ماهک شیشه سرکه رو شکست؛ خیلی تلخ بودم.
از 7 گذشته بود که بالاخره سر و کله همسر پیدا شد. گفت یک خبر خوب و من کاملا درست حدس زدم. وقتی برام جزئیات رو گفت هیچ تغییر احساسی در درونم نداشتم اونقدر که برای ماهک ناراحت بودم. حالا که چند ساعت از بیدار شدن ماهک گذشته؛ شام خورده و با هم بازی کردیم؛ انرژی هام اومده بالا و ذره ذره اون شور و هیجان ناشی از خبر خوب همسر داره میاد بالا
خیلی خوشحالم خیلی
چه هیجانی است با حال خوش به خواب رفتن
+ کاش همسر در طول روز فرصت کرده بود این خبر رو بهم بده شاید کمتر بی حوصله می موندم
+ به خودم قول دادم این بار به ورزش متعهد باشم. کم کم داره سه هفته میشه و اینقدر حسم خوبه به خاطر انجام دادنش
+ دارم روی باورهام کار می کنم و یکی اش در اثر صحبت های جمعه با همسر، تلاش خودم و خبر خوب امروز یه جور خوبی در حال تغییر هست.
+ خدا رو شکر پدر بزرگ، مادر بزرگ، دایی و خاله و خانواده هاشون همه خوب شدن. پدر بزرگ خیلی اذیت شد. خیلی از شدت بد حالی گریه کرد طفلکی. الان فقط حال برادر همسر و مادر همسر هنوز کامل روبراه نشدن و جفت شون به شدت ضعف دارن. این وسط اما خواهرک به خاطر رسیدگی به کارهای پدربزرگ مبتلا شده و بابا امروز میگفت گلوش درد میکنه :( خدا به خیر کنه و اونا هم مثل خواهرک سبک ش رو بگیرن.
+ خیلی برای مادر همسر ناراحتم. بدنشون خیلی ضعیف شده و برای حمام هم نمی تونند سر پا باشن. اونوقت توی این حال بد که به زور می تونند راه برن و کسی هم نمی تونه بره کمک شون که مبتلا نشه؛ بُرد یخچال شون به خاطر قطعی برق های هفته قبل سوخته و مجبور شدن همه چیز رو ببرن تو یخچال های طبقه پایین و بالا جا بدن و خیلی اذیت شدن. حالا برگردوندنش توی یخچال هم یک فشار دیگه است براشون. خیلی دلم میخواست میشد برم پیش شون بمونم و کمکی بکنم