" قرار است مهمان بیاید و در کمال تعجب؛ من بسیار خرسندم". دیروز بعد از ظهر مرتب با خودم این جمله رابرای شروع یک پست تکرار میکردم اما دیری نپایید که بر طبق عادت استرسها هجوم آوردند و در کمال خرسندی وسط آن همه کار، دستم را بدجور بریده ام و پروژه خورد کردن گوشت متوقف شد و کل آشپزخانه زلزله. و من عجیب دلنگرانم که چطور با این انگشت مجروح که اینقدر درد میکند و به هرجا میخورد عنقریب است که خون جاری شود؛ خانه را جمع کنم.
اضافه جات:
+ دیشب یک دل سیر گریه کردم به حال همه کارهایی که ماند و نتوانستم انجام بدهم .
+ دیروز همسرک خانه بود و نمیدانم چه شد که آنقدر غر زدم که گند زدم به کل روز جفتمان
+ مطمئن بودم اگر شروع کنم به نوشتن آنقدر قشنگیها و خوبیهای زندگی در نگاهم پر رنگ است که از آنها خواهم نوشت اما چند روزی است کمی سطح انرژی ام پایین است و امروز از همین صبح علی الطلوع.
+ انگشتم درد میکند.
+ بعد از چند هفته گرما، امروز از سردی هوا بیدار شدم.
با قالبهای بلاگ اسکای مشکل دارم. هیچ کدام را دوست ندارم. من یک قالب شیک و ساده میخوام برای دائم نوشتن
هر چقدر هم که تفاهم داشته باشید؛ هرچقدر هم که جونتون واسه هم در بره؛ یک تفاوتهایی هست که نمی تونی انکارش کنی. باید ندیده فرضشون کنی و یا در بهترین حالت بپذیریشون و البته تا وقتی نپذیرفتی گاهی بحث هایی پیش میاد که شما رو به مرز جنون میکشه. اینقدر که بخواهید دونه دونه موهاتونو بکنید.
تو بعضی مسائل طرز فکر همسرک رو به کل قبول ندارم و بعضی از توقعات و انتظاراتشو اصلا نمیتونم درک کنم. گاهی برای یک مسئله پیش پا افتاده چنان بد برخورد میکنه و بحث رو کش میده که باعث تعجبم میشه.
همسرک گاهی سر یک چیز ساده اینقدر از رفتار من، بد برداشت میکنه و بداخلاق میشه و در نهایت یک بحث اعصاب خورد کن راه میفته که مثلا من ظهر زنگ زدم فلان کار را یادآوری کردم یعنی همون لحظه میخواستم انجامش بدی اما تو انجامش ندادی و حرف من برات بی ارزشه. حالا هر چی میگی قضیه بی ارزشی نیست. من فقط یادم رفته؛ مرغ فقط یک پا داره و هر چه من بحث رو عوض میکنی؛ باز داغ دلش میرسه به همون بحث و آخر سر جیغت در میاد.
و گاهی خوب میتونی بفهمی سکوت همسرکات از بی حوصلگی هست یا از روی فکر. آخر حرفها که گفتم چند ساعت خونه ای؛ نمیزاری لذتشو ببریم؛ خوب فکر کرده بود :)
+ پرداخت قبض

آنقدر که با تسبیح فکرم، دانه ها را با
بنویسم؛
ننویسم؛
انداختم و به ننویسم رسیدم؛
حالا هم که آمده ام بنویسم؛ همه سوژهها و فکرهایم پرواز کردند
غ ــزل بانو