هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

درد و بی حسی مکمل هم هستند. گاهی برای تسکین گاهی برای تشدید

چشمایم به زور باز اند. مچ پایم بد درد میکند..  گلویم میسوزد. حوصله صبحانه خوردن ندارم.انگشت هایم ورم کرده. بعضی هایشان کبود هم هست. تنم بی حس و دردناک است. ملافه بالش را با بی حالی تمام تمیز کردم. بقیه قطره ها به قوت خودشان باقی هستند. تمام حس هایم، بی حس اند و دلم یک خواب طولانی میخواهد که وقت تمام شدنش؛ تمام این دردها و بی حسی ها با انرژی و خنده و آرامش جانشین شود.


چشم نظر؟

دوتا تخم مرغ گذاشتم آب پز شود. هنوز بوی دود آن همه اسپندی که دود کردم در خانه غالب است. صحنه ها تو ذهنم تکرار میشود و در آخر منتهی میشود به قطره های خون روی بالش و فرش و انگشت زخمی که در حال خوب شدن بود و حالا شکافته بود. سعی میکنم به چیزی فکر نکنم شاید فراموش کنم اتفاق تلخ و دردناک امشب را. صدای تکان خوردن تخم مرغها داخل شیرجوش سکوت خانه را پر کرده. سرم درد میکند و به تهوعی که از فشار عصبی در من ایجاد شده و تخم مرغهایی فکر میکنم که میخواهم یک مرتبه قورتشان بدهم تا. از سر درد فردا فرار کنم 

+ تمام تنم باتفاق چشم و سرم میسوزد

+ کاش همسرک مرا اشتباه برداشت نمیکرد

کار هر کس نیست خرمن کوفتن

همه خوابند مثل دیشب و باز من بیخواب شده ام چون از ساعت خوابم گذشت تا جمع و جور کنم. راهی بس طولانی باید طی کنم تا مهمانداری و مدیریت این همه کار ددر زمان مهمانداری را استاد شوم. کمک های مامان و خواهرک اگر نبود مهمانها از گرسنگی تلف میشدند احتمالا


+ از خودم به اندازه تمام دنیا دلگیرم و از مامان و خواهرک شرمنده. دلیلش ناگفته بماند بهتر است


شاید دلش شکسته

کافیست حالت خوب نباشد؛ غرغرو هم بشوی؛ هورمونهایت هم تو را به بازی بگیرند؛ تا هر چیزی از استرس، ترس یا ناراحتی به نظرت میرسد به زبان بیاوری به هوای این که ماه‌مان است و به دل نمیگیرد؛ غافل از این که ماه‎مان است و دلش میگیرد.


+ بدترین حس دنیا؛ حس بعد از گفتن حرفهایی است که دوست داری هرگز به زبان نیاورده باشی

+ یک چیز برایم عجیب است. هر زمان خواستم نوشتن را شروع کنم؛ انگار تمام بدترین حس های دنیا جمع میشوند توی دل و فکر من. حتی سر رسید امسالم هم با غرغر شروع شد اگرچه تعداد نوشته های شادش خیلی بیشتر از نوشته های دلگیرانه اش است.

ترس و مهمان

از شدت استرس آمدن این همه مهمان آن هم برای چند روز، قدرت انجام هیچ کاری ندارم. از فکر اینکه کارهایم مانده. از فکر اینکه همه زندگی ام کن فیکون خواهد شد.از فکر اینکه کنترل همه چیز از دستم خارج میشود. من میترسم خیلی زیاد. از اینکه نتوانم از پس اش بر بیایم.  خیلی خیلی زیاد میترسم. من هنوز یک سال نشده که خانه داری میکنم. چطور میتوانم؟قبلا هم دو روز مهمان داشته ام اما نه این تعداد. کاش کسی اینجا بود. کاش تنها نبودم. کاش.