هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

بچرخانیم انرژی را

صدای رعد آمد.

کمی بعد آسمان برقی زد

و دوباره صدای رعد 

و من اینجا باریدنش را به انتظار نشسته ام

        غ ـزل



در راستای تغییر سبک زندگی؛ قرار است برویم و انرژی ها را در بدنمان بچرخانیم. قرار است سازِ مان را کوک کنیم و روزها خودمان با خودمان بزنیم و برقصیم. قرار است از نو شروع کنیم. نواختن را و رقصیدن را. قرار است دوباره شروع کنیم کار حرفه ای گذشته را. قرار است دوباره شروع کنیم خیلی از چیزها را. سخت مصمم‎ایم تغییر دهیم سبک این زندگی دو بعدی را. باشد که رستگار شویم.


غ ـزل‎وار:

+ مدتها بود که صدای خنده های همسایه روبرو را نشنیده بودم و حال خوشحالم که هنوز شاد هستند.


چتر نیمه باز خوشبختی

هنوز دلم یخ زده است

از سخت گیری‎های گاه و بی گاهِ روزگار

                                             غ ـزل



اپیزود 1: ساعت چهار بعد از ظهر است. یک مرتبه از خواب بیدار میشوم. ساغت شروع مراسم است. نه عقربه ها حرکت میکند. نه خواب به چشمانم می آید و چقدر غمگین ام که من نیستم. کاش نپرسیده بودم ساعت شروع مراسم را که ناخودآگاه همان ساعت بیدار شوم و زمان نگذرد و حسرت بخورم که همه هستند به جز من. سعی میکنم با کارها سرم را گرم کنم که صدای چرخش کلید توی در، فضای خانه را پُر می‎کند و مردِ من زودتر از بقیه روزها از راه میرسد.


اپیزود 2:ساعت نزدیک یک نیمه شب است. وضعیت روانی ام دارد به حالت عادی برمیگردد و دوباره احساسِ خوشبختی چترش را  دارد کم کم باز میکند. در تمام این چند ماه،  این بدترین وضعیت روحی بود که تجربه کردم. غمگین می‌شدم گاهی و حتی خشمگین اما دوزش چند برابر پایین‌تر از اتفاق اخیر بود. 


اپیزود 3. صبح شده. هنوز پُر انرژی نیستم اما خوبم. خیلی خیلی خوبتر از سه روز گذشته.همسرک خبر جدیدی داد که من باید خیلی از شنیدنش خوشحال می‌شدم اما نشدم. حتی کمی هم در دلم استرس گرفتم در حالیکه دو ماه است منتظر این اتفاق بودم. راستش چند روز گذشته آنقدر برای همان موضوع در ذهنم درد کشیدم که انگار شادیِ رُخ دادنش از دست رفته است.


اپیزود 4: گاهی فقط گاهی باید گفت لعنت به فاصله ها


میل کردن به حالت طبیعی

 یه بحث تلفنی و پیامکی؛  یه گریه اساسی؛ دو سه تا تماس بی پاسخ؛ بغض خواهرک ازاینکه مجبوره بره مراسم عقد که عروس داماد ازش چند سال کوچکترند و کسایی رو تو اون مراسم باید ببینه که هیچکدوم دوست نداریم تا آخر عمر ببینیمشون؛ توضیح من برای علت ناراحتی این روزهام و قانع شدن خواهرک؛ آهنگ مورد علاقه ام؛  یه کمی قر و الان یک حالِ خیلی بهتر از صبح


+ عنوان برگرفته از مباحث ریاضی

مهم نباش

ده سال پیش بود که ناامید شدم از ازدواج کردن. من خیلی جوون بودم. خیلی زود بود که ناامید شم اما شرایط زندگی با بدخواهی و خودخواهی یک عده نمک نشناس به بدترین حالت خودش رسیده بود. حالا ازدواج کردم. خوشبختم اما هورمونها که بهم میریزه و حال روحیم از حالت عادی خارج میشه؛ مهم نباش شدیدی که داشتم و دارم میزنه بالا و دوری مزید بر علت میشه که احساس کنم بی ارزش ترین و بی اهمیت ترین موجود روی زمینم و دلم بخواد تمام راههای ارتباطی رو با آدمهای واقعی زندگیم به کل قطع کنم. که نفهمم مهمانی هست و من نیستم. که نفهمم جشن هست و من نیستم. که نفهمم همه هستن و من نیستم.


+ امروز میخوام تاشب فقط اینجا بنویسم

زنده گی میکنم یا زنده ام

تمام صبح از شدت بدن درد و سوزش چشمام از بیخوابی شبهای گذشته و گریه های تمام نشدنی شب قبل یک گوشه افتادم و از شدت تنهایی و درد و اتفاقات شب قبل یا غصه خوردم یا گریه کردم از ته دل با همه وجود انگار که کسی را از دست داده باشم. همه خانواده دلداری ام میدهند برای تحمل این تنهایی اما طاقتم گاهی چنان طاق میشود گویی که کودکی بی پناه شده باشم. 3 که شد قصد خواب کردم اما چشمان پر از خوابم را خواب نگرفت. هوس نسکافه کردم. ناهار نداشتم و حوصله نیز هم. بیسکوییتهای. خوشمزه و نسکافه چنان روبراهم کرد که شروع کردم به تمیز کاری. آخر دیشب حین تمیز کاری ها یکهو ... و امروز مجبور شدم همه کارهای شب قبل را تکرار کنم.  جارو میزدم که از شدت حس تنهایی و نادیده گرفته شدن جارو را رهاکردم و تمام گروهها و کانالها را پاک کردم. دلم که خنک شد با خیال آرامتری کارم را ادامه دادم و فکر کردم و فکر کردم و فکری به ذهنم رسید. باید سبک زندگی ام را عوض کنم تا بشود. و بشوم آنچه میخواهم