هورمونها که به هم میریزند؛
فکر،
زندگی،
هوا،
همه چیز از این رو به اون رو میشود.
همه چیز بهم ریخته و دوست نداشتنی میشود.
+ همسرک تماس گرفت. دلش سوخته بود که مرا 8 صبح بیدار کند. اما من راضی بودم کمی زودتر بیدار شوم تا اینکه 5 ساعت از دلواپسی بال بال بزنم و گریه منم
+ جلسه ای نسبتا مهم دارم امروز اگرچه نتیجه اش زیاد مهم نیست
یه جور بدی از صبح که بیدار شدم دلواپس و نگرانم. فکر میکردم از حس کثیف بودن خونه است. البته کثیفی فقط در حد کف هست که تی نکشیدم و نگرانم وسایل کشیده شده به زمین و خاک و ویلا کف را کثیف کرده. راستش اونقدر با عجله واردد خونه شدم موقع رسیدن بعد از سفر که فراموش کردم دمپایی گذاشتم که پا رو زمین نگذارم و همین عجله برای رفتن دوباره باعث شد وسایل رو بدون اینکه ملافه پهن کنم بریزم کنار سالن و حالا که به مرور تمام اونها رو جمع کردم و شستم هی فکر میکنم روش راه رفتم و الان همه جای خونه کثیفه. اووف
حالا می بینم دلواپس چیز دیگه ای هستم. همسرک. هیچ خبری از صبح ازش نیست. نه خبر داده که رسیده نه جواب تلفن میده. نگرانم خیلی زیاد
مهمانها آمدند. به سفر رفتیم. برگشتیم. به نمایشگاه کتاب رفتیم و تنها به خانه برگشتم. هزار سوژه در ذهنم چرخ میزنند اما نوشتنم نمی آید.
راستش از فضای مجازی میترسم خیلی زیاد
دیدار تو
گر صبح ابد هم دهدم دست!
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
فریدون مشیری
+ مهمون دارم و استــــــــــــــــرس و کارهایی که باید تا عصر تمام بشه. خدایا کمک کن