هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

قصه تازه 1

همه عمر عاشق داشتن‌اش بودم. دلم قنج میرفت از تصور داشتن اش. آنقدر که حتی بارها خوابش را دیدم. عقد که کردم به مرور این احساس تحلیل رفت و بعد از عروسی حتی نیازش را نیز در درونم حس نمی‌کردم. روزها می‌گذشت و سیستم من بهم ریخته بود. با خیال خوشِ خوب بودنِ پزشکِ دیار همسرک که بسی خانواده همسر تعریف‌اش را می‌کردند؛ یک بار که آنجا بودیم به ملاقاتش رفتم. همین که خواستم شرح حال برایش بگویم! گفت هر چه پرسیدم را جواب بده و در نهایت بی ادبی اجازه ندا حرفی بزنم. به سوالی رسید که از نظر من توضیح بیشتری لازم داشت اما هنوز جمله ام کامل نشده بود که با پرخاش گفت گفته بودم که فقط سوالاتم را جواب بده. مگر بچه ای؟ بدون اغراق بگویم که در تمام طول زندگی‌ام انسانی تا این حد بداخلاق و بی شخصیت ندیده بودم. هنوز هم دلم می‌خواهد یک روزی یک جایی ببینمش و بگویم شما بد اخلاق ترین پزشک که هیچ؛ بد اخلاق ترین انسانی هستید که به عمرم دیده ام.
تازه دوماه ماه بود که بعد از سالهای سخت تنهایی و رنجهای پشت سر گذاشته و استرس جهیزیه و خانه و دوران عقد؛ آرامش به معنای واقعی مرا در آغوش کشیده بود که انسانی بی موالات با رفتار زننده و حرفهای ناامید کننده اش، چنان استرسی به جان من انداخت که تا مدتها آرامش منِ سه ماهه عروس به طرز وحشتناکی بهم ریخت. تمایلم به داشتن اش به کمترین حد میل کرده بود اما حرفهای آن انسان نالایق برخلاف تمایلات من نگران کننده بود و باید فکر دیگری می کردم.

+ تبریک به آقای فرهادی و ایرانیها برای دومین اسکار

نوشته شده در 13 بهمن ساعت 8:13 صبح

زندگی با طعم آرامش

راه من دور است و دیدار تا نوروز مهیا نیست اما  صدای پر قدرت و سر حالِ  پدرک روح تازه ای به امروزم بخشیده است. این روزها بارها آمده ام که بنویسم؛ از خبرهای خوب، اما حالم آنقدر ناخوش بوده که نخواستم در اثر ناخوشی چیزی از شیرینی حرفهایم کم شود. از همان دیروز هم دلم عجیب امن و آرام بود که خداوند پدرک را صحیح و سلامت به ما تحویل می‌دهد...قلبم لبریز عشق است. از بودن همه عزیزانم. از بودن همه آنها که با یک پست اینستا دل نگرانم شدند و 11 شب احوالپرسم شدند و دلداری‌ام دادند. از همه آنها که چشم باز نکرده، تلفن به دستم کردند که احوالم را جویا شوند. دلم عجیب آرام است.

+ از بودن تک تک تان و دعاهایتان سپاس گزارم ؛سپاس گزارم؛ سپاس گزارم

به دعایتان محتاجیم

امروز پدر عزیزتر از جانم عمل می‌شوند. هنوز در اتاق انتظار کنار اتاق عمل چشم به راه نشسته اند و مثل همیشه من دور از آنها یک گوشه خانه نشسته ام و از ته دلم دعا می‌خوانم که همه چیز به خیر و سلامتی تمام شود.


غ‌ـزل‌واره:

+ دلم می‌خواست کنار مادرک بودم و همراه‌ش اما قسمت از خواست دل ما قوی‌تر بوده است

+ خدا را سپاس بیکران که خانواده‌ام در کنار پدرک هستند و با همه دل‌نگرانی‌هایم ته دلم امن است که اگر من نیستم بقیه هستند

+ چقدر قلمم از شور و حال افتاده. هر روز افکارش را مرور می‌کند اما نمی‌دانم پیر شده یا مریض! نمی نویسد :)

باور، اعتقاد، اعتماد و اطمینان به شما صبر می‌دهد

مدتی است برای حذف انرژی‌های منفی و آدم‌های منفی؛ همچنین حذف اعمال غیر مفید از زندگی‌، تمام تلاشم را به کار گرفته‌ام اما حریف یکی دو  مورد نشدم که نشدم. یکی از آنها خواندن یک وبلاگ سرشار از انرژی منفی است. آنطور که از شواهد پیداست خانم حالش از همسرش بهم می‌خورد اما با تصمیم خودش  از همان مردِ به قول خودش چندش، بچه دار شده و مرتب با الفاظی که درخور نوشته شدن نیست در نوشته هایش همسرنوازی می کند. با آن همه نفرت در وجودش نسبت به پدر فرزندش، دعا می کنم بتواند فرزندی عاشق و آزاد پرورش دهد. خیلی‌ها تلخ‌اند و تلخ می‌نویسند اما تلخ نوشته‎هایشان هم به دل می‌نشیند. تلخ اند اما نفرتشان را فریاد نمی‌زنند. اما هر چه ذهنم را مرور می کنم که خواندن این نوشته ها چه تاثیری مثبتی در زندگی من دارد؟ اصلا دنبال چه چیزی در این نوشته های تکراری می‌گردم؟ به هیچ جوابی نمی‌رسم  و مدام دیالوگ شهرزاد توی ذهنم تکرار می‌شود: "آدم خو می‌گیره به مرداب... خو می‌گیره به نفرت... وای اگه نفرت مزمن بشه ... که میشه... نمی‌خوام عادت کنم به نفرت... نمی خوام عادت کنم به بدبختی... قباد هر کاری می کنی بکن که فردامون مثل دیروزمون نباشه." و قاطعانه تصمیم می‌گیرم که دیگر نخوانم‌ش.

 مورد دوم برمی‌گردد به بی نظمی خانه که هزار جور نقشه برای تکاندنش کشیده بودم و به طرف العینی نقش برآب شد و من سعی کردم سخت نگیرم و فقط آنچه را شرایط اجازه می دهد بتکانم و برای بقیه اعصاب خودم و بقیه را ناآرام نکنم. 

دیروز که از ناتوانی در نظم دادن به امورات خانه و ناتوانی در غلبه بر برخی حساسیتهایم که می‌دانم اگر ده نفر بشنوند نه نفرشان بلاشک به حساسیت بنده خواهند خندید؛ احساس عجز تمام وجودم را تسخیر کرده بود و تمام وجودم اشک شده بود و می بارید؛ این ویدئو به دستم رسید. درست است که در آن لحظه حال مرا خوش نکرد اما ته دلم نور امیدی روشن شد که همه تلاشهای به ظاهر بیهوده امروزم برای بهتر شدن زندگی و رشد شخصیتی ام، چند سال آینده جواب خواهد داد. درست است که آن لحظه سرپا نشدم اما با شنیدن این راز شگفت انگیز، به خودم اجازه دادم برای خستگی هایم کمی سوگواری کنم اما ناامید نشوم. دوباره شروع کنم گام‌های کوچکم را برای تغییر خودم و زندگی، به آن سمت و سویی که کمال و سعادت است. و امروز که یک روز تازه است...

غ‌ـزل‌واره:
+ فقط خواستم یادآوری کنم که بعضی قورباغه ها خیلی بزرگ‌اند و یک روز و یک جا خورده نمی‌شوند. نباید از خوردنشان ناامید شد.
+ از امروز تا اطلاع ثانوی غصه خوردن ممنوع. چه برای من چه برای شما دوست عزیز. از امروز حتی برای خواهرک و بقیه هم غصه نمی‌خورم همانطور که مدتها بود بر این عادت تلخ غلبه کرده بودم. در عوض برای هربار که خاطرشان در ذهنم چرخ می‌زند از ته ته دل برای سعادت و آرامش‌ تک‌تک‌شان دعا می‌کنم، همه آنهایی که برای سختی ها و تلخی‌هایشان غمگین بودم را.
+ در مورد حذف انرژی های منفی وبلاگی فقط و فقط منظورم همان یک وبلاگ خاص بود که شرح دادم. 

دخترکان تنهای سرزمین من

امروز دلم برای همه دخترکان سرزمینم گرفته است. برای تمام دخترکانی که سالها منتظر ماندند یا حتی تلاش کردند اما پیدا نشد آنکه باید. امروز دلم برای تمام دخترکانی گرفته است که بین امید و ناامیدی در هر لحظه دست و پا می‌زنند و ته اش خسته و بی رمق یک گوشه دنج زانو به بغل می‌گیرند و با در آغوش کشیدن تمام تنهایی‌شان اشک می‌شوند و صدایشان را جز خدا کسی نمی‌شنود. همانها که در جمع قهقه سر می‌دهند و در تنهایی بغض های پی در پی فرو می‌دهند.

امروز دلم دوباره به آتش کشیده شده برای همه آنهایی که به لبشان رسیده اما دستشان از همه جا کوتاه است که کاری برای نجات خودشان بکنند. نیایید و مبر وعظ برگزار کنید که سرشان را گرم کنند و ال کنند و بل کنند. خود من روزی از همین جماعت تنها نشین بودم که روزها و شبهایم فقط با اشک می‌گذشت. که امیدم به سمت صفر میل کرده بود و فریاد دلم سر به آسمان کشیده بود. درد این تنهایی را فقط کسانی می‌فهمند که کشیده باشند. بین خودمان باشد؛ همین منِ درد کشیده هم خیلی از آن دردها را فراموش کرده ام و خاطرم نیست. اما مدارک دردهای کشیده شده به صورت مستند موجود است. 

آنها که زود ازدواج کردند می نالند از این اتفاق به قول خودشان سخت و آنها که از 27 سالگی گذشته اند، می‌ترسند از تنها ماندن همیشگی. آنها که 22 و 23 سالگی ازدواج کرده اند دیر ازدواج کردن را باکلاس می دانند و آنها که هنوز ازدواج نکرده اند آن گروه دیگر را خوشبخت ترین می دانند. یک زمانی المیرا می گفت من اگر می دانستم به 30 سالگی میرسم و تنها می مانم؛ حتی لیسانس هم نمی‌خواندم چه برسد به ارشد و کار در شرکت فلان. همان بیست سالگی شوهر می کردم. و همین چند وقت پیش مریم می‌گفت من زود ازدواج کرده ام حالا بعد از 14 سال خسته ام. دخترم را 30 سالگی شوهر می دهم. دلم برای امثال المیرا دردناک است و برای امثال مریم عصبانی که تو با یک همسر با درک و فهم فقط چون رفتار خانواده همسرت را نمی‌پسندی خسته شدی؟ پس اوویی که تا به سن تو تنها مانده است هنوز، چه بگوید.

دلم آنقدر دردناک هست که دردش را حس می کنم. برای هر لحظه ای که احساس خوشبختی می کنم دلم برای خواهرک و دوستان تنها مانده ام به اندازه همه دنیا غمگین می‌شود. گاهی متوقف می‌شود همه افکارم از فکر اینکه خدا برای اینها چه برنامه قشنگی دارد که من و خودشان نمیدانیم و اینطور بی تابیم!!!!


غ‌ـزل‌واره:

خدایا معجزه ها در دست توست و هر روز و هر لحظه می بینمشان. پس برای آنها هم معجزه کن. از همان معجزه های عاشقانه خالق و مخلوق. خدایا تو به اندازه خدایی ات برایشان خدایی کن حتی اگر آنها در حد بندگی شان ناامید شوند و حیران!