"گاهی آتش درونمان خاموش می شود و با جرقه ای از سوی انسانی دیگر دوباره روشن می شود. همه ی ما دلیلی ویژه داریم تا با احساس ژرف قدرشناسانه درباره افرادی بیندیشیم که شعله ی وجودمان را روشن کرده اند."
آلبرت شوایتزر
پزشک و فیلسوف

هر یک از ما در زمان هایی ویژه از زندگی مان؛ درست در آن هنگام که بیش از همه به کمک نیاز داشتیم؛ از کمک، حمایت یا راهنمایی انسان های دیگر بهره مند شده ایم. گاهی انسانی دیگر؛ با تشویق، راهنمایی یا فقط با حضورش در زمانی مناسب در کنار ما؛ مسیر زندگی مان را به کلی تغییر می دهد. سپس روند زندگی، ادامه می باید و ما زمانهایی فراموش می کنیم که انسانی دیگر در ما تاثیری مثبت گذاشته یا زندگی مان را به کلی تغییر داده است. گاهی حتی تاثیر مثبت انسانی دیگر در زندگی تان را تشخیص نمی دهید تا این که مدتی از آن ماجرا می گذرد. سپس گذشته را بررسی می کنید و پی میبرید انسانی ویژه در تغییر دادن معجره آسای زندگی شما نقش مهمی داشته است.
ادامه مطلب ...چند روز است که در هوای پدرجان و بقیه عزیزانم نفس می کشم. آنقدر آن نبودن و دوری در ایام کسالت پدرک سخت گذشت که این مدت را به جز برای عزیزانم و البته پیگیری اخبار پلاسکو شعله ور، به چیز دیگری اختصاص نداده ام. درست روز رسیدنم پلاسکو سوخت و دقیقا زمانی که چشم دوخته بودم که ببینم چی می شود و ته دل دعا میکردم، پلاسکو فرو ریخت. عجب فاجعه ای. جز. برای خانه پدر بزرگ، وقتم را برای هیچ مهمانی نگذاشتم مگر کسی بیاید دیدن من یا پدرک. نمی دانید چه دنیای دلچسب و چه روزهای بی مثالی است نفس کشیدن کنار آنهایی که رشدت دادند و زندگی ات آموختند.
پیگیر انتخاب پزشکم برای عمل پدرک و امروز به ملاقات یکی از این پزشکهای انتخابی میرویم.
+ دوستتان دارم و از راه دور روی مهربانتان را میبوسم دوستهای عزیزم: رافایل جان، ستاره جان، آبگینه عزیز، دختر خوب مهربان، نوشین عزیز، مینایی عزیزم، نازلی جان، پری مهربون، لی لا عزیز، 12 وفادارم، لبخندجان و همه آنهایی که جویای احوالم بودید.
+ کتاب معجزه را آورده ام برای ادامه تمرینها اما دلم نمی آید روی ماه مادرک را نبینم و چشم بدوزم به کتاب و وبلاگ
+ چقدر سوختم از داغ عزیزان مدفون شده در زیر آوار. خدایا صبر بدهد به بازماندگانشان
سردم است. دمپایی ها را درآوردم و پایم را گذاشتم روی سنگهای گرمی که از زیرش لوله شوفاز رد شده و مرور می کنم امروز و احوالم را که از بس به خاطر یک جایجایی در اولویتها اصلی و تفریحی که باعث عقب افتادن کارهای اصلی شد خودم را ناخودآگاه سرزنش کردم که تمام روز شکرگزاری کردم اما فقط به زبان و درونم آنقدر مشغول امر خطیر سرزنش کردن بود که سپاس ها را حس نمیکرد. به گرمی شیرین زیر پایم فکر می کنم اما در مغزم فقط صدای همسرک می پیچد که هر بار ازت کاری خواستم؛ یا گفتی نه یا بحث درست کردی. بغض ام را فرو میدهم و دوباره به کل روزم فکر میکنم که چطور از دستم رفت. بی کار نبودم اما حالم خوش نبود. راستش امروز را زندگی نکردم. ده تا پست خصوصی نوشتم و بعد از یکی دو ساعت که آمدم و دیدم هیچ کس برایش اهمیتی نداشته؛ حذفشان کردم. ده بار گفتم خوب است اصلا وب را تعطیل کنم!
صدا قطع نمیشود. "هر بار کاری ازت خواستم حاشیه درست کردی." یک ریز عین انعکاس صدا در کوه منعکس میشود و انگار که انعکاسها هم عین خود صدا در کوه عمل میکند و این یک دور بی پایان است که خوردم میکند از درون. مرور می کنم تمام پنج صبحهایی که با همه خستگی از جان و دل بیدار شدم. چرا هیچ وقت برای آنها تشکر نکرد؟ چرا کارهایی که میکنم به چشم اش نمی آید اما چند باری که از من نه شنیده یا بخاطر حساسیتهایش اعصابم خورد شده که اصلا چرا قبول کردم کاری را که خواسته و غر زدم؛ همانها فقط به چشم اش می آید.
در جوابش می گویم من کارم را انجام داده ام اما تو هم هر وقت من چیزی خواستم گفتی نه! حقیقت اینست که همیشه نه نگفته اما کلا زیاد نه می گوید و اگر منم به دید او به مسائل نگاه کنم همیشه نه شنیده ام.
دیگر بغضم را فرو نمی دهم و با همان چشمان گریان کارهای خودم را گذاشته ام و کار ایشان را انجام میدهم و دلم میخواهد اصلا موهایم خشک بود و نمازم به موقع اقامه شده بود و من حالا به جای این کار و همه کارهای عقب مانده می خوابیدم که فکر نکنم.
به گرمی شیرین زیر پایم تمرکز می کنم و لبخند مهمان لبهایم میشود. هوای من خیلی سرد است
من نمیخوام این همه برگه را توی چمدان با خودم بکشم. آنجا میخواهم آزاد باشم. برگه های خودش را بی وقفه ... کرد و گفت فرصتش یک هفته است حالا به من میگوید کار من مهم تر است.
بعد نوشت: بین بحثها می گوید این یک مشارکت است. می پرسم خوب شما در دو روز آینده در کدام کار عجله ای من کمک می کنی که حرف از مشارکت میزنی؟ می گوید عیب ندارد تو از صبح تا شب برو سر کار من خونه می مونم کارای تو رو انجام میدم. اینها منت نیست؟ هر بار من دلم میسوزد و کاری که می خواهد را به عهده میگیرم؛ با حساسیتهایش داد من در می آید اما او به بهانه مشارکت به من زور می گوید و من تا حرف از مشارکتی که از او ندیده ام میگویم می گوید تو به جای من برو سر کار من حاضرم خونه بمونم. خدایا چقدر دلم می شکند با این رفتارهایش.
کاش کسی بود موهایم را سشوار بکشد و خشک کند.