هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

آن که من در قلم قدرت او حیرانم... هیچ مخلوق ندانم که در او حیران نیست

همینطور که ظرفهای تمیز را از ماشین در می آوردم، آب جوش آماده کردم تا یک قهوه بخورم. وقتهایی که نیاز باشد حالم بهتر شود یا ذهنم تازه شود؛ یک قهوه بهتر از هر چیزی سر حالم می کند. یکی از شکلاتهایی که استاد راهنمای همسر از فرانسه آورده بود را چاشنی قهوه می کنم. یک روزی عاشق شکلات بودم. حتما داخل وسایلم یکی از بهترین مارکهای شکلات پیدا می شد. آن هم تلخ. اما از وقتی سر و کله میگرن پیدا شد؛ شکلات خوردن به شکل قبل کلا از زندگی ام حذف شد. هر بار هوس می کردم و چند روز پشت سر هم میخوردم باز سردردها شروع می شد و به غلط کردن می افتادم. هنوز هم شکلات و مشتقاتش را دوست دارم اما نه به اندازه قبل از میگرن.
حین خوردن قهوه فقط به یک چیز فکر می کنم. به لذت این نوشیدنی گوارا. ماه اکم می زند زیر گریه. با همه عشقم صورتم را به صورت شیرین ترین معجزه دنیا می چسبانم و در آغوش می کشم فرشته بی بال و پرم را و روی تخت دراز می کشیم. نسیم مهرماه هوای اتاق را لطیف کرده و نوازش می کند پوست تنم را. صدای ملچ مولوچهای گاه و بی گاه دخترکم سکوت خانه را می شکند و چشمانم پُر از خواب می شود. اما وقت خواب نیست. حالا که ماه خواب است وقت شروع دوباره است. شروع یک تلاش دلچسب که کمک کندد دستم در جیب خودم باشد. 
امروز قرار بود تلاشی بکنیم برای یک سرمایه گذاری دیگر اما فکر می کنم دعوای روز چهارشنبه سر یک قفل بی ارزش  انرژی منفی بود به سمت این سرمایه گذاری و موفق نشدنمان در انجامش. البته که خیر و صلاحی بوده در این نشدن. دعوایی که دلیلش تفاوت دیدگاه من و همسر از لحاظ تحلیل مسائل و البته تفاوت فکر اقتصادی مان در عین شباهت های زیاد است. فکر کنم لازم نباشد بگویم که شیطنت های ماه اک و نا امن شدن کشوهای خانه از دست ماه اک باعث رو شدن بعضی از این تفاوتهاست. 
نمی دانم حکمت این اتفاقها چه بود اما دومین باری بود در این یک ماه که سهم هایی که میدانستیم رشد بالایی خواهند داشت را با یک سود متوسط فروختیم به خاطر این سرمایه گذاری اما نیمی از آن انجام شد.
بر خلاف تمام ناآرامی های درونی هفته قبل این هفته با حال خوبی شروع شد. ایمان دارم تمام این حال خوب نتیجه تمرینات سپاس گزاری است که تمام شد. می خواهم دوباره شروع کنم. میخواهم نهادینه شوند در درونم و از همین کوچکی انتقالش بدهم به ماه اکم شاید خیلی خیلی بیش از من لذت ببرد از زندگی اشو تجربه نکند رنجهای تلخی را که بهترین دهه عمر و زندگی ام ( از ٢٠ تا ٣٠) سالگی را به فنا داد. بزرگترین خاطره شیرین این دهه کار کردن و مستقل شدن از لحاظ مالی بود؛ چند مسافرت خانوادگی دلچسب و آخرهایش پیدا شدن سر و کله همسر که آن هم به اندازه خودش سخت بود و رنج داشت تا به آرامش برسیم. دلم برای آن ده سالی که بهترین سالهای عمرم بود می سوزد. به خاطر همین سعی می کنم حالا را زندگی کنم و جبران کنم زندگی نکرده بیست سالگی را. 
خوشحالم. از این کاری که بعد از دو سال و درست همزمان با انجام تمرینات سپاس گزاری من تایید شد. از این که مثل دو سال قبل از مهرماه شروع می کنم ترجمه را. از اینکه دوباره حرکتی رو به جلو در حیطه کاری خواهم داشت. از اینکه مجبورم توان مدیریتی ام را در رسیدگی به ماه اک، امور خانه داری و انجام این کار بالا ببرم. از اینکه می توانم از قابلیتهای بیشترم  استفاده کنم. از اینکه اگر موفق به انجام این کار بشوم؛ در حیطه تخصصی خودم شروع به فعالیتهایی خواهم کرد که برایش برنامه های بلند مدت دارم. از اینکه هم ترجمه را عاشقم هم رشته و تخصص حرفه ای خودم را و این دو کنار هم چه لذت و هیجانی وارد زندگی ام می کنند. از اینکه ماه اک با همه کوچکی اش و زحمتهایی که دارد انگیزه بزرگی است برای حرکت من. از اینکه همسر میخواهد تمام کار را به من بسپارد اگر قبول کنم. از اینکه همسری دارم که اهل پیشرفت است و من را هم به سمت تلاش و پیشرفت سوقم می دهد. از اینکه با همه تفاوتهای فکری و رفتاری مان، با تمام وجود یکدیگر را دوست داریم. از اینکه بلد نیستیم قهرهای طولانی داشته باشیم. از اینکه با آمدن ماه اک باز هم رابطه مان را خوب مدیریت کردیم و بینمان فاصله چشمگیری نیفتاد؛ آنقدری که هست با وجود ماه طبیعی است. از اینکه روزها برای آمدنش شوق دارم. از اینکه این خانه مامن عاشقانه ها و سه نفره هایمان است. از این که این خانه؛ خانه خودمان است. از این که این پنجره باز است و تمام اتاق لبریز نور است. از این که مهر است و هوا ملس است. از اینکه روی تهت کنار ماهم دراز کشیده ام و نفس هایش منظم و آرام است. از این تمام رویاهای ده سال رنج و سختی ام اینجا و اکنون است. از این که ال سی دی گوشی ام را ماه با دستهای سال و کوچکش کثیف کرده؛ از این که این صفحه و این گوشی و این دستها هست تا ثبت کنند خوشحالی من را. از این که من هستم؛ همسر هست؛ ماه اک هست؛ دنیا هست و عزیزانمان هستند. از اینکه زندگی هست. از این که من اینقدر حالم خوب است و آرامم. خداوندا به کدامین زبان سپاس گویم تو را


ماشالله و لا حول و لا قوة الّا باللّه

زندگی هاتون؛ دلهاتون؛ لحظه هاتون پر سپاس گزاری،عشق، آرامش و سلامتی

پاییزمون مبارک

"زخم های خود را به خردمندی تبدیل کنید"

این جمله اُپرا تمام امروز در گوشم تکرار می شد. روم به دیفال داخل دستشویی یاد تمرین امروز می افتم. برای بدترین اتفاق و بحرانی ترین شرایط زندگیم انجامش میدم. یاد صبح می افتم. وقتی داشتم تمرین رو می خوندم. با خودم می گفتم اون اتفاق وحشتناک چه نقطه مثبتی دلست که برلش سپاس گزار باشم؟ اونوقت حالا!!! بیشتر از ده تا ویژگی مثبت واسه اون اتفاق به ذهنم میرسه. کاش بتونم همیشه این تمرین رو در موقعینهای سخت  انجامش بدم. با همین افکار کارهای باقیمانده رو انجام میدم. سرنگ قطره های ماه اک،آخرین چیزی ِ که میشورم. با یک چایی لب سوز میشینم پایین پای ماه و تکیه میدم به تخت. نسیم هوای ملس شبهای مهر که گاهی دست کمی از ملسی اردیبهشت نداره؛ پوستم رو نوازش می کنه و همراه خودش بوی سیرهایی که هفته قبل ترشی انداختم و گذاشتم توی بالکن توی فضا پخش می کنه که یک جورایی تو ذوق می زنه. قند دارچینی رو میزارم تو دهنم و تا چایی برسه به لبم به خودم می گم عجب این همسر منِ تَرکِ چایی رو چایی خور کرده!! البته هنوزم تنها باشم چایی دم نمی کنم. شاید کلا دوبار تو عمرم برای خودم تنها چایی دم کرده باشم.

کتاب معجزه ی سپاس گزاری رو گذاشتم کنار دستم که اگر چشمام و مغزم یاری کنه تمرین فردا رو بزارم. غرق می شم تو مرور امروز و ایمان دارم که سپاس گزاری ها داره هر روز معجزه های بیشتری بهم نشون میده. امروز یک روز فوق العاده بود. از اون روزایی که عاشقشونم. از اون روزایی که خستگی معنی نداشت. از اون روزایی که تمام لحظه هاش پر از انگیزه بود. از اون روزایی که من و ماه هم تیمی شده بودیم. از اون روزایی که ماه اک بازی می کرد، من کمدش رو تمیز می کردم.ماه اک با خودش حرف میزد من یک کشو برای جانمازها خالی کردم و یک انباشتگی دیگه رو حذف کردم. ماه اک خوابید و من کمی گوشیم رو خالی کردم، سرکه ها رو جمع کردم؛ با مادرجان حرف زدم و به سیر ترشی ها  کمی سرکه اضافه کردم که یهو برگشتم دیدم رو تخت نشسته و با من حرف میزنه. ماه اک وسایل کشوی پاتخت رو زیر و رو می کرد و من لباسهای نیمه چرک داخل کمد رو ریختم تو ماشین. ماه اک با توپ بسکتبال بازی کرد و من اتاقش رو جارو کردم.  ماه اک با بند بازی کرد و من لباس پهن کردم. ماه هی دوید سمت کشوی پای تخت و من یک کم اتاقمون رو گردگیری می کردم یا جارو میزدم؛ یک کم بدو بدو میرفتم ماه رو از سر کشو بر میداشتم. ماه کشوی آشپزخونه رو بیرون می ریخت من آشپزخونه رو جارو میزدم و میگفتم بزار جارو تمام شه بعد. ماه موز می خورد و  من پذیرایی  رو جارو میزدم. ماه ادای منو در میاورد و لبه رو فرشی رو میگرفت اینطرف اونطرف می کرد و من پذیرایی رو مرتب می کردم. ماه شیطونی می کرد من ظرف می شستم. ماه گریه می کرد و من دست کار می کشیدم. ماه شیر می خورد و من یک دستی با حرکات ژانگولری ماه رو با دست چپ نگه داشته بودم و با دست راست تی می کشیدم. ماه از این مدل آکروباتیک شیر خوردن یک قلپ میخور یک کم می خندید؛ من می نشستم و بوسه بارونش می کردم و قهقه می زدم.  من میوه می شستم و ماه کنار باباش گلابی می خورد. من میوه می شستم و ماه به کمک باباش غذا می خورد.

امروز معجزه تمرین دیروز بود. معجزه پیامدهای شگفت انگیز وقتی گفتم: " خدایا شکرت که نظم تو خونمون موج می زنه". دارم از تمرینها در راستای اون چیزهایی که نیاز دارم یا آررزشو دارم کمک می گیرم. خدایا این یک معجزه است.

ماه و همسر که می خوابند میز رو جمع می کنم. لیموهای جمعه ی باغ وحش رو روی دستمال پهن می کنم تا فردا به پیشنهاد مادر همسر بریزم تو آبمیوه گیری. یک کم دلم می گیره وقتی یادم میاد لبه داخلی در رویی آبمیوه گیری یک تکه اش شکسته. نمیدونم ارجینالش گیر میاد؟! و دعا می کنم برای لیموها که نسبت به بقیه میوه ریزند کار ساز باشه. انگورها رو میزارم داخل یک ظرف در دار و امتحانی زیر و روی انگورا رو پارچه میندازم. نمیدونم چرا یخچالم مدتهاست داخلش مرطوبه. یک شیشه از یخچال در بیارم چند دقیقه بعد زیرش خیسه از رطوبتی که داخل یخچال داره. انارها رو که داخل جامبوه ای می گذارم یاد دو سال پیش می افتم که از خونه پدر بعد از همسر برگشتم و وقتی در خونه رو باز کردم یک کیسه بزرگ انار جلوی چشمام خودنمایی می کرد. حسابی سوپرایز شده بودم. چقدر دوست دارم این سوپرایزهای شاید معمولی اما به شدت دلچسب رو. 

چایی تمام شد و جای رژ لب قرمزم روی استکان مونده. چشمهایم  از خواب تار شده. نسیم مهر همچنان  در حال دلربایی است. ماه اک به جای اینکه زیر پتو باشد روی پتو است.

امروز تا همین لحظه که با چای و کتاب روی زمین نشستم احساس خستگی نکردم. همسر که ٩ شب با میوه ها رسید یک لحظه حس نکردم که خسته ام و توان شستن نیست . امروز یک روز پر از نور و معجزه بود. امروز یک روز فوق العاده بود. نسیم پاییزی سرد شده و تنم مور مور میشه از سرما. چقدر مچاله شدن از سرما زیر پتو می چسبه


ماه نوشت:

همسر که رسید مثل دو سه هفته گذشته ماه با نهایت سرعت  خودشو چهار دست و پا به همسر رسوند تا بره تو بغل باباش. من هم یک دستمال خیس دستم بود و سنگ جلوی دستشویی روپا می کردم. کارم که تمام شد دیتمال رو شستم و گذاشتم کنار پادری دستشویی. چند دقیقه بعد دیدیم رفتن دستمال رو برداشته و می کشه رو پادری. بردمش داخل آشپزخونه و گفتم اینجا رو تمیز کن. مشغول میوه شستن بودم که  دیدم دستمال رو  می کشه رو سرش. بعد هم با عجله خودش رو رسوند نزدیک دستشویی. فکر می کنه چون من اونجا رو دستمال کشیدم اونم اونجا رو باید دستمتل بکشه


ظرف می شستم که دیدم صدای گریه اش از یک حای دور میاد اما ما که جای دور نداریم. گریه لش که زیاد شد دویدم. می بینم سرش رو مرده زیر ویترینش و نمیتونه در بیاره. هم می خندیدم هم میترسیدم. با کلی احتیاط و تلاش از اون زیر درش آوردن


روی ابرها

با صدای تیز و بلند رعد بعد از نیم ساعت برق زدن آسمون می پرم بالا. صدای بارش بارون بعد از چند ماه گرما و خشکی، آوای دلنوازی است. همسر میگه نی نی نترسه؟! به بهانه ماه از تخت میام پایین. سرم رو از پنجره میبرم بیرون و بوی خاک بارون زده؛ این عطر نوستالژیک زیباترین حس های دنیا تمام مشامم را پر می کند. هنوز یک ساعت نیست که پاییز از راه رسیده با این حال بارون رو با خودش هدیه آورده. قدمش مبارک. قسمت حیف شده این هوای دلپذیر هوای صبح سحر هست که به خاطر ماه اک و اینکه پتو روی تنش نگه نمی داره مجبور میشم پنجره رو ببندم و بخوابیم که کوچکمان سرما نخورد.

حالا روز دوم مهر است. بعد از دو هفته که به احترام دهه عزاداری رقص تعطیل بود، باز آهنگ "تویوز مبارک" ریتم تنظیم حرکاتم می شود. همین دو هفته چه فراموشی از حرکات آذری به بار آورده. مدتی است ریتم رقصم عوض شده. شاید سه ماه. من که یک روز رقصیدن با موزیکهای ملایم برام حوصله سر بر بود الان فقط دوست دارم با آهنگ تو بهترینی عارف و آهنگهایی تو این سبک برقصم. اونم نه با حرکات قبلیم. یک مدل خیلی یواش و متفاوت. هنوز نفهمیدم این تحول از کجا نشات گرفته. شاید این هم تاثیر وصلت با ترکهاست :)). خوبه که خانواده همسر به جز جاری هیچکدوم اهل رقص نیستن و جاری هم یواش نمی رقصه :)). حالا که فهمیدین من چقدر رقص دوست دارم و چطوری میرقصم :))) باید بگم همه اینها رو گفتم که بگم اینقدر برای حرکت حال دلم در بالای محور ایکس ها و حذف این موجهای سینوسی در صفحه مختصات تز دادم و نظریه پردازی کردم تا این یکی کمی موثر افتاد.

بعد از بی تابی های ماه و صبحانه ای که یک ساعت طول کشید تناول کنم اینقدر که یک لقمه خوردم چند دقیقه ماه رو آروم کردم و ننه به قربونت بره گریه نکن گفتم؛ بعد از خورده فرمایش های همسر و عصبی شدن های لحظه ای و پشیمون شدن های بعدش؛ شال و کلاه کردیم و من برای انجام یکی از گزینه های جدول که استفاده از دستکش بود و الان یک ماهه گزینه اش خالی مونده؛ نه که دستکش نداشتم!! چون همت استفاده کردنش رو نداشتم؛ رفتم یک جفت دستکش زرد خریدم که سایزش اشتباهی مدیوم شده و چون بازش کردم دیگه نمی تونم عوضش کنم. با این حال برخلاف گذشته ها که اگر خریدم کوچکترین ایرادی داشت حالم خراب میشد الان از خریدن یک جفت دستکش زرد که برام گشاده بسیار مشعوفم و بلافاصله ازش استفاده کردم.

ویترین مغازه ها توجه ماه رو جلب می کرد و اونم طبق عادت این روزهاش با انگشت اشاره کوچکش به اون سمت موردنظرش اشاره می کرد و می گفت: "اینو اینو". فکر نمی کنم بدونم اینو واقعا کاربردش همینه که ازش استفاده می کنه. کلا این روزها یا میگه "اینو" یا "ژیه" و وسط گریه هاش هم یه آوایی شبیه مامان ادا می کنه. 

در واقع تو خیابون قدم میزدم اما رو ابرها بودم از واقعیت این روزهایی که آرزوی سالهای گذشته ام است. از این که دخترم تو آغوشم هست و هر جا میرم دیگه تنها نیستم. اینقدر اینو اینو می کنه که میرم داخل مغازه عروسک فروشی. از عروسک جوجه و جغد خوشش میاد. من اینقدر عاشق جغد میشم که تصمیم میگیرم نه برای ماه که برای خودم یکیش رو بخرم به جای اون عروسک هدیه ام که همسر بدون اجازه من و به زور بخشید به بچه دوستش. خانم فروشنده اونقدر براش ذوق کرده که یکی یکی عروسک ها رو نشونش میده. وقتی دستکش رو خریدم یک آب نبات چوبی برداشت. اما همین که رسیدیم خونه ارج و قربش تموم شد. پرتش کرد و اومد پیش من و گفت اینو اینو (بغل کن) در این حد علاقه داره به خریدایی که براش می کنم. :))

 یکی دیگه از این تزها اضافه کردن گزینه های خاصی مربوط به ماه اک در دفتر برنامه ریزی هست. موردهایی که قطعا به بهبود شرایط من و ماه بسیار کمک خواهد کرد. باید بیشتر بهشون فکر کنم. من از این بحران به بهترین شکل رد میشم.به خودم زمان میدم و خودم را دوست دارم و خواهم داشت. برای دختر لوس خونه که دست به سیاه و سفید نمیزد تا همین جا هم یعنی خیلی تلاش. پس صبوری می کنم تا برسم به نقطه ایده آل



غ ز ل واره:

* بعد از مدتها چقدر تایپ با لپ تاپ چسبید و زود تمام شد نوشتنم


*نوشتن انگار یادم رفته. فعلا فقط می نویسم که بعدها حسرت ننوشتن و یادگاری نموندنش رو نداشته باشم


* ستاره جون در مورد اینکه یک اتاق واسه ریخت و پاشی ها باشه باید بگم من اینقدر کمال طلبم که باز اگر یک اتاق شلوغ باشه به نظرم به خونه ام نمی تونم بگم منظم. باز غر میزنم که نا مرتبه خونه. 



بیکرانه:

خدایا سپاس که هستم و زندگی می کنم و دوباره ماه ام را دیدم. 

خدایا سپاس که می تونم برای بهتر شدنم تلاش کنم. 

خدایا سپاس که تمرین های سپاس گزاری رو دارم تمام می کنم

خدایا به خاطر نظمی که در خونه روحم رو نوازش می کنه سپاس گزارم.

خدایا به خاطر انتخاب همسر به عنوان عضو هیت نظارت سپاس گزارم.

خدایا به خاطر رفع کامل کیست لثه خواهر ازت سپاس گزارم.

خدایا از اینکه اینقدر نعمت و موهبت هر لحظه به ذهنم میرسه برای سپاس گزاری، ازت سپاس گزارم

خدایا سپاس که تصمیم دارم به محض تمام شدن از اول شروع کنم. هر روز و هر روز از اول شروع خواهم کرد




احساس گناه

بالاخره وقتی دیروز با منیر حرف می زدیم حسی که رنجم میده رو پیدا کردم. "احساس گناه"

حالا چطوری احساس گناه دارم؟

 وقتی یک رابطه ای بدون هیچ دلیلی از سمت طرف مقابل قطع می شه به جای اینکه به این فکر کنم که لابد لیاقت من بیش از اون آدم بوده مرتب دنبال اینم که ببینم چه خطایی از من سر زده که طرف یهویی جنی شد و بهم پرخاش کرد یا ول کرد رفت؟! حالا شاید آدم ناخواسته یه جاهایی یه حرفی بزنه یا رفتاری بکنه که کسی برنجه اما برای فردی مثل من که سعی می کنم رعایت کنم نمی تونه در مورد همه روابط یهویی نابود شده مصداق داشته باشه. توی چند تا مورد خاص همه یک کلام می گفتند ایراد از اون بوده تو خودت رو اذیت نکن.  اما حتی وقتی میدونم هیچ کار بدی نکردم دائم به رفتارای ریز و خاص تر فکر می کنم که نکنه تو اون موارد من اشتباهی کرده باشم؟!


وقتی خونه نامرتب میشه، به خودم حق نمیدم که خوب از صبح بچه داری کردم و فکر و جسمم خسته است و من هم آدمم. تمام مدت حال بدی دارم و تازه دیروز فهمیدم که اون استرس زیرپوستی و حال بد ناشی از احساس گناه درونیه منِ که دائم توی نامرتب بودن خونه و کارهای انجام نشده خودم رو مقصر می دونم و ناخودآگاه تری پس زمینه ذهنم در حال سرزنش خودمم


وقتی غذا دیر میشه نمی گم خوب تقصیر من نیست. مشغله نگذاشته


وقتی همسر میگه چایی دم کن و من کتری رو میگذارم و میرم دراز می کشم. بعد از خستگی حس دم کردن چایی نیست اگر همسر از کنارم پاشه بره فکر می کنم از دستم ناراحته که چایی دم نکردم


وقتی مامان و خواهرک یواش یکی دو تا جمله حرف بزنن فکر نمی کنم چیزی بوده که من لازم نیست بدونم. فکر می کنم پشت سر من حرف می زنن چون لابد یه کاری کردم که نمیدونم


و خیلی جاهای دیگه که الان یادم میست اما خواهرک گفته تو چرا احساس گناه داری.

جالبتر اینکه بابایی زاد می گه یکی از دلایل وسواس داشتن احساس گناه درونیه و ذهن برای رهایی از این احساس فرمان تمیزکردن و شستن میده و می بینی فرد ساعتها داره کابینت پاک می کنه یا حمام می کنه و ...


حالا که دلیل خیلی از احساس های بد کشف شد باید دنبال راهکار باشم برای خلاصی از عامل آزاردهنده


+ در مورد اون خانوم پست قبل نمی گم دروغ میگه اما خانمی که سه تا بچه داره اگر دست تنها باشه اونقدر کارش زیاده که

- امکان نداره هر روز بلا استثنا خونه اش اونقدر برق بزنه که بتونه دائم عکس و فیلم بزاره


- بعیده که وقتی خیلی درگیر کارهات هستی همیشه بچه ها اونم سه تا لباس هاشون همیشه تمیز و مرتب باشه. گاهی یک تیکه میوه یا یه ذره غذا کافیه که هم اباس مادر کثیف بشه هم بچه


- عجیبه که دست تنها به همه کارهات برسی، آشپزی بکنی و بعد اونقدر سر حال باشی و اعصابت آروم باشه که هر روز پست بزاری


و خیلی چیزهای دیگه که از حوصله اینجا خارجه.

علت حرفهای منم اینه که همسر خیلی متفکرانه استوری این خانم رو گذاشته من گوش کنم که از تجربیات ایشون استفاده کنم که خونم همیشه مرتب باشه. اونم فقط گفت خدمتکار نداره و گاهی تا ساعت سه شب بیداره کار می کنه. و مامانهاشون تو نگه داری بچه ها کمک میکنند. یعنی همسر من و با ایشون یک جورایی مقایسه کرده :|

+ دچار موج های سینوسی شدم. حال دلم لحظه ای شده. ماه اینقدر غر زد و خودم از بهم ریختگی های خونه عصبی بودم که سرش داد زدم. طفلکم زد زیر گریه و من الان با حال بد و عذاب وجدان کز کردم یک گوشه و میگم طفلک معصوم و صبورم لابد حالش بده چرا من هم اذیتش کردم به جای درک کردنش؟!


+ یه خانومی هست تو اینستا سه قلو داره. من فالوش نکردم چون قبولش ندارم اما همسر فالو کرده. اونوقت یک استوری چند ماه قبل گذاشته بود که من کارگر ندارم. خودم خونه رو مرتب می کنم. گاعی تا سه شب بیدارم کار می کنم. البته میگه که مامانهاشون تو نگهداری بچه ها کمک می کنند. در هر صورت من با یک بچه و گاهی تا سه شب مشغول کارم پس چرا نمیشه؟! یا اون راست نمیگه یا من بی عرضه ام


استوریشو همسر برای من پلی کرده که ببین کاراشو خودش می کنه تو هم میتونی