از اینکه
وقتی مهمون میاد اینجا ( البته فقط فامیل من. شکر خدا خانواده همسر خیلی محتاطند و به ندرت اگر بیان) تفریح در طبیعت رو به خودشون واجب بدونند بدم میاد. حتی استرس می گیرم. از اینکه بوی دود بگیری و بگیرند بدم میاد.
از اینکه بیان و حمام نرن بدم میاد. از اینکه از راه برسن و دست نشورن بدم میاد. بعد اصلا دوست ندارم فردا ماه رو ببرم تفریح و کاپشنی که نو هست رو تنش کنم چون بعدش حتما باید بشورمش
مادر میگه اینقدر تمیزکاری می کنی که موقع آمدن ما با هر کار نامطابق میل ما تنت میلرزه.
شما وقت اومدن مهمان خونتونو برق نمیندازین؟!
با همه بد اومدن هام بر خلاف دفعات قبل پیشرفت بزرگی داشتم. امروز بدون ایراد گرفتن از بقیه هر چی برخلاف میلم انجام دادن بدون غر زدن اصلاحشون کردم. خودم حرص خوردم اما اونا رو معذب نکردم.
خدا تفریح فردا رو هم به خیر کنه صلوات :)٦
روز سه شنبه:
حالم خوبِ خوبِ.با یک حس آرامش دلچسب و خوشبخت با ماه تو آشپزخونه نشستیم و بهش ناهار میدم. آهنگ "من هستم" جهانبخش داره پلی می شه. غرق شدم تو آهنگ و حس اش. تو دلم می گم دلم یک پست میخواد با یک کمی چاشنی غم. اما من که غمگین نیستم؟!
به شب نرسیده بی دلیل دلم می گیره و یه غم بزرگ میاد تو دلم.
پنجشنبه:
تصمیم دارم بیام از خوشحالیم بنویسم که "فقط یک مادر میدونه چه پیروزی بزرگیه گرفتن نمونه ادرار از دخترت اونم بعد از یک ماه که ذهنت درگیره ولی فرصتی برای آزمایشگاه رفتن با همسر دست نداده" اما بعد از آزمایشِ ماه اک هر دو یک جور بدی دپرسیم. " فقط یک مادر میدونه چقدر قلبت به درد میاد وقتی از بچه ات خون می گیرن و تو مجبوری محکم دست و پاشو بگیری تکون نخوره به جای اینکه وقتی ترسیده و از درد و ترس گریه می کنه بغلش کنی" ماه خیلی مظلومه طفلکم اما خیلی گریه کرد. آروم که شد وقتی خانمِ اومد چسب بزنه با دیدنش باز زد زیر گریه.
چرا؟! نمیدونیم اما تمام روز بی حالیم و یه گوشه کز کردیم. هر کس برای خودش تو سکوت و افکار و تلفن خودش غرق شده. با خودم می گم زود گذره. موقتیه.
جمعه:
مادرجان می گه میایم. فلانی هم گفته به منم اطلاع بدید. بهش بگیم بیان؟! می گم خودتون میدونید که اذیت میشم اما وقتی گفته؛ بگید چاره ای نیست. ان شالله که نمیاد. برخوردی چنین شیک و مجلسی :)) . قبلا واکنشم به آمدن مهمان چند روزه خیلی شدید بود. چه در مقابل مادرجان چه در درون خودم.
عصر همسر حرفی میزنه که من بهش می گم از الان تا فردا صبح با من حرف نزن اصلا. می پرسه چرا؟! می گم چون بی حوصله ام. می گه بپوش بریم بیرون. آماده می شیم. به نظرم هوا سرد نیست. بلوز شورت تن ماه می کنم. در طول درست غذا نخورده.تو راه بیسکوییت بهش میدم. بی صدا و بی حرکت لم داده تو بغلم و بیسکوییت می خوره. این همه بی تحرکی از ماه بعیده. موقع پیاده شدن هوا کمی سرده. طفلی ماه با پاهای لخت!!! چنین مادر هواشناسی هستم من. تمام راه برگشت بی حرکت تو بغلم لم داده.
تو پله ها متوجه حرارت سرش میشم. به محض وارد شدن به خونه دنبال تب سنج می گردم. از دست این دختر کوچولو هر وسیله ای رو یک جا جا دادم که خودم هم پیدا نمی کنم. همسر بتورش نمیشه که تب داره اما تب سنج ٣٨.١ رو نشون میده. همسر میره و با یک قطره استامینوفن بر میگرده. ساعت ١٠ بهش ١٦ قطره میدم. به پیشنهاد همسر بین خودمون رو تخت می خوابونیمش. ساعت یک بیهوش میشم و با تکونها و غرغو ماه اک مثل جن زده ها می پرم بالا. ساعت نزدیک سه هستش. باز هم تب داره. ٣٨.٤ باز قطره و خواب
شنبه:
ساعت ٧:٣٠ ماه باز تب کرده. قطره رو میدم و چون خوابم درست نبوده باز بیهوش میشم.
به فلانی زنگ زدن خبر دادن و من از اون لحظه دست به دعام که بگه نمیان. انرژی هام گرفته شده از فکر چند نفر مهمون دیگه به جز خانوادم. در طول روز ماه اک خوبه اما من حسابی تخلیه انرژی شدم. ساعت پنج باز تب، باز قطره. تا وقتی بچه ات سالمه قدر نمیدونی. مریض که شد دلت ریشه از ناراحتی
تا ساعت ٧:٣٠ شب دپرسم. همسر از ٦:٣٠ می خوابه و رسما از صبح تو خونه و کمنار من حضور نداره. حتی الان که برگشته. کنار ماه میشنم رو زمین و میزنم زیر گریه. ماه فکر می کنه مسخره بازی در میارم. میخنده. به ده دقیقه نمیرسه. به خودم میگم پاشو عوض کن جو خونه رو. مثلا اولین ساگرد تولد دخترمونه. این چه وضعشه؟! اشکامو پاک میکنم. افوض امری الی الله گویان همزن رو در میارم. مواد رو حاضر می کنم و میریزم تو قالب. پیرهن هامو از کمد می کشم بیرون و از بینشون پیرهن قرمز گل گلی که مادرجان دوخته رو می پوشم. مدل بامزه ای داره. رژ قرمز می زنم. یک لباس خاص تن ماه اک می کنم. ساعت ٩ کیکمون حاضره. همسر رو بیدار می کنم. میگه بزار بغلت کنم که کیک پختی. خوشحال شده. چندتا بادکنک میدم باد کنه. عروسکهای ماه رو میریزم رو تختش وماه رو میزارم رو تخت. عاشق بادکنک ها شده. هیجان زده و خوشحال بازی می کنه. ازش فیلم می گیرم. عکس هم. دوتا سلفی هم باهاش می گیرم. تو اینستا اینقدر عمه و خاله و خانواده براش پست تولد گذاشتن که خجالت کشیدم منم بزارم و باز بقیه مجبور شن تبریک بگن. عکسا که تموم میشه خم میشم ماه رو از رو تخت بردارم. آه ه ه ه که ماه اک یک مرتبه صورتش رو برمیگردونه و ناخن نسبتا کوتاه و صاف من چنان کشیده میشه روی صورتش که طفلکم ریسه میره از درد. و نابود میشه تمام حس خوشحالی که فکر میکردم تو خونه ایجاد کردم. بچه ام بازی می کنه. می خنده اما دل من ریشه.
آخر شباز تب می کنه
یکشنبه؛
الان تقریبا یک هفته از خیال یک پست کمی غمگین گذشته و اون حس گذرا نبوده. هر چه هم می گذره داره بدتر میشه. فقط غم نیست. پُر شده ام از اضطراب و استرس. یک بار می گویم از دلتنگی است. یک بار می گویم اقتضای این فصل و آب و هوای ناگهان سرد این دو روز است که یک جور بدی مضطربم می کند اما هر چه فکر می کنم کدام اتفاق را این هوا در پس زمینه ذهنم تازه کرده که اینطور آشفته ام کرده؟! شاید خاطره فوت عمه یا مادربزرگ ؟! شاید استرس روزهای اول تدریس. شاید؟!! شاید چه؟!
شب از فکر زخم شدن بچه ام خیلییی بد خوابیدم.
نوشتنم تمام نشده که همسر هشدار میدهد دیر می شود. آماده می شویم و بعد از گرفتن جواب آزمایش ماه به ملاقات دکتر می رویم. دکتر خیالمان را راحت می کند که همه چیز عالی است. در مورد تب می گوید الان که تب ندارد؟ و با جواب نه میگه پس بزارید راحت باشه. برای تولد ماه هدیه می خریم و بعد از یک خرید کلی و کرم آبرسان( مدتها بود خریدنش بی دلیل عقب می افتاد) می رسیم خونه.
یک گوشه نشسته ام و فکر می کنم که از یک هفته قبل تا امروز به یکباره چه بلایی سر من و آرامش قشنگم آمده. زیر و رو می کنم و میرسم به سه شنبه بعد از ظهر که ماری پیام داد. ماری بک دختر دارد. پارسال یک بار بعد از آمینیوسنتز و یک بار دیگر بی خردی پزشک که هر دوبارش قصور پزشکی بود جنین هایش را از دست داده . ماری نوشته حتی حوصله بیرون رفتن نداره و من در جوابش یک عالم جمله قشنگ پر از احساس آرامشم براش مینویسم و درست کمی بعد از این مکالمه بهم ریختگی ها شروع شد. علت ؟! هنوز نمیدونم
دوشنبه:
بعد از نزدیک یک هفته حال خوبی دارم اما ظهر بداخلاقیای خواهرک و غر زدنش به اینکه ما حال نداریم بریم تفریح باهاشون اعصابم رو بهم میریزه.
یک هفته است ضعف اعصاب دارم. گاهی هم شبها با ماه دعوام میشه از بس غر میزنه،غذا نمیخوره و البته منم دیوونه شدم.
مغزم سگینه. به قول ترکها حوصله ام یُخدِه. حس ام ناخوبه و حالا همش با هم یک ناخوشی روانی بهمراخ داره، خدا به هیر بگذرونه
غ ز ل واره:
+ قراره کنار عزیزانمون و کمی با تاخیر تولد بگیریم برای کوچکمان.
+باخودم میگم نکنه چشم خوردی از بس از حال خوبت و خوش بودنت واسه بقیه (منظورم آدمای دنیای حقیقی) گفتی:)))
+کجایی ای آرامش بی نظیرم. بیا.
+ بالاخره بعد از چند روز تموم کردم ای ن پست رو
+ همانا بد حال شدن و دچار اضطراب و استرس شدن از رگ گردن به شما نزدیک تر است
امروز سالگرد یکی زیباترین روزهای زندگیمان است اما دو سه روز است نه من از لحاظ روانی حال خوبی دارم نه همسر. دلیلش را نمی دانم که چرا هر دو پنچر شده ایم با اینکه اتفاق ناگواری رخ نداده. دیشب هم که از نگرانی بالا رفتن تب ماه تا صبح نگران بودم و همین باعث شد تمام روز بی حوصله باشم. حالا هم استرس عجیبی در ته وجودم است. ماه باز هم تب کرده بود. کاش مادرجانم اینجا بود
نظرات پست قبل بازه
گفت اگر به جیغ زدن ادامه بدهی نه بچه به دنیا میاد نه میشه سزارین کرد. تنها تصویری که از آن لحظه ها خاطرم هست، حضور دکتر روبرویم بود که نمی دیدمش، خانم علوی (مامای مهربونی که بزرگترین کمک ها را به من کرد)، مسئول گرفتن خون بند ناف، و اون دوتا خانمی که نمیدونم چه کاره بودند. یکیشون خیلی کمکم کرد ولی اون یکی فکر کنم فقط اونجا بود که یک پولی کاسب بشه.
حدود٣:٢٠ بود که دکتر و خانم علوی و بقیه با خنده گفتن ببین، آخرشه. موهاش پیداست. من که تا اون موقع فکر میکردم همسر کنارم ایستاده با شنیدن جمله دکتر که گفت: " باباشو صدا بزنید بیاد ببینه" فهمیدم که همسر طاقت نیاورده اما من اونقدر بین درد کشیدن ها و ضعف غذا نخوردن دست و پا زده بودم که نتونسته بودم به جز سقف و گاهی آدمایی که پایین تخت ایستاده بودندو خانم علوی که سمت راستم بود چیزی از اطرافم متوجه بشم.
همسر اومد داخل اتاق اما دلش رو نداشت که لحظه تولد رو ببینه. سمت چپ من ایستاد و من که فکر می کردم موقع درد شاید گرفتن دست همسر تسکینی باشه چنان از نفس افتاده بودم که هیچ علاقه ای به لمس و گرفتن دست کسی نداشتم. میدونستم که تنها راه نجات از درد متولد شدن ماه هستش. آنقدر به جسمم فشار وارد شده بود که احساس می کردم الان که بدنم چهار تکه بشه و هر پایی یک طرف بیفته. اونقدر بی طاقت شده بودم که دو دقیقه مونده به تولدش گفتم خدایا جونمو بگیر.
دو دقیقه گذشت. خدا بهم خندیده بود. زنده بودم. ساعت بیمارستان ٣:٣٢ بود اما نمیدونم ساعت رسمی دقیقا چند بود و اصلا اختلافی با ساعت بیمارستان داشت یا نه. فقط دردها یک هو تمام شد و من اونقدر از دریافت مورفین و تنفس گاز انتونکس بی رمق شده بودم و خوابالود که یادم نیست وقت به دنیا اومدنش گریه کرد؟! فقط یادمه گرفتنش جلوی صورتم که ببینمش. یک دختر سفید که یک لایه سفید ورنیکس کل بدنش رو پوشونده بود. که من تا دیدمش تو دلم گفتم چقدر بینی اش پهنه :)).با موهای مشکی و ابروهایی شبیه من که یک چال روی چونش داشت. من برای سلامتیش و شکر خدا حمد رو کنار گوشش زمزمه کردم و امسال با زادروزش باران را مهمان زمین کرده است.
حالا یک سال از اون روز گذشته و من هنوز به همسر می گم چرا فقط ١٥ ثانیه از بچم فیلم گرفتی؟!
چرا یک عکس از من و بچه ام کنار هم نگرفتی؟
چرا اصلا یک عکس سه تایی سلفی حتی از اون روز نداریم؟!
چرا من لحظه به لحظه اون روز و روزهای بعدش رو یادداشت نکردم
پارسال این موقع تازه کار دکتر تمام شده بود و من چقدر دلم آرام بود از موفقیت بزرگی که به لطف خدا به دست آورده بودم
غ ز ل واره:
+ خوبه که دوریم و نمیشد تولد بگیریم امروز. هنوز تب داره و ناخوشه