هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

یادداشت منتشر نشده 1 (یک روز قشنگ)

اپیزود1 : 

با اینو اینو گفتن ماه اک بیدار میشم. به جز روزهایی که همسر هست و دو نفری از هیچ تلاشی برای له کردن و اذیت کردن من برای بیدار شدن فرو گذار نمی کنند؛ بقیه روزها اگر زودتر از من بیدار بشه همین که میدونه نزدیکش هستم؛ تو اتاق با خودش بازی می کنه و بعد میاد منو بیدار میکنه

 لم داده ام روی کاناپه. ماه اک سطل اسباب بازیهایش را خالی کرده و وارونه گذاشته. پدر سوخته همه اش یک هفته است که بدون تکیه دستش به در و دیوار روی پاهای کوچکش می ایستد. آنوقت  دارد تلاش می کند از سطل بالا برود و روی آن بایستد.

پذیرایی پر از اسباب بازیست. جاروبرقی هم آمده به کمک ریخت و پاشی های ماه اک که من هم سهمی در این بازار شام داشته باشم. انباشتگی های زیادی را باید جمع کنم.

آمده ام روی تخت و صدای فلز شومینه می آید. باز چشم من را دور دیده. یک کسالت مسخره در تنم خودنمایی می کند. دوباره خواب ماه اک بهم ریخته و من شبها خواب درستی ندارم. بهم ریختگی خواب و گرمای خونه باعث شده خیلی کسل شوم. امسال به خاطر ماه اک شوفاژها را زودتر روشن کرده ایم. من البته همه را بسته ام اما گرمی لوله های کف خانه را گرم کرده. 

ماه را از کنار شومینه بر می دارم و اسباب بازیهایش را جمع می کنم. چرخی در خانه میزنم و به خودم میگم کی میخوای یاد بگیری ریخت و پاشیهای کوچولو را نذاری بمونه و سریع جمعشون کنی؟ یادم به گل کلم های داخل یخچال می افتد که باید زودتر به دادشان برسم. دیروز برای پیتزا فلفل دلمه ای خواستم. به خاطر ماه اک همراه همسر شدیم. بین راه حسابی سوپرایز شدم وقتی فهمیدم قصد نهالستان دانشگاه تهران کرده، وقتی رسیدیم از همیشه شلوغ تر بود. هوای بارون زده همه را از خانه ها کشیده بود. فکر کنم تنها جایی باشه که روز جمعه هم میشه سبزی تازه تهیه کرد. با دیدن آن همه گل کلم به سرم زد که ترشی درست کنم. خیلی دلم از آن ترشی سبزیجات مادر همسر میخواست اما وقتی زنگ زدم و فهمیدم هفت تا سبزی لازم است؛ کلا منصرف شدم. من با این ماه اک جوجه زرد که زیاد به من می چسبد؛ ترجمه های عقب افتاده و کارهای منزل باید یک ترشی ساده درست کنم. همین شد که فقط جعفری خریدم. هویج، سیب زمینی ترشی هم به اضافه گل کلم.  وقتی رسیدیم خونه و چشمم به پیازهای ریز قرمز افتاد؛ یاد ترشی پیازهای آقاجون افتادم و به همسر گفتم این پیازها حیفه برای خوردن.


اپیزود2 :

روفرشی فرش گرد و جمع می کنم و با زور هولش میدم داخل ماشین ظرفشویی. بعد از پاک کردن واشر ماشین که روفرشی بهش کشیده بود و همه میگن خشکه طوری نیست اما من بدم میاد لباسهای شسته بخوره به این واشر اگر تمیز نکرده باشم؛ میرم سراغ ماشین ظرفشویی. مایع و نمکش رو میریزم و فیلترش رو در میارم که بشورم. یاد حرف مادر همسر می افتم که با افتخار می گفت من چون ظرفهامو تمیز می کنم میزارم تو ماشین اصلا نیازی نیست فیلترش رو تمیز کنم و من که اوایل تعجب می کردم از این کارشون و پیش خودم می گفتم خوب این که دیگه صرفه جویی در آب و وقت نمیشه. اگر آدم ظرفها رو آب بگیره خوب کلا خودش میشوره؛ به مرور و ناخودآگاه به اون سمت کشیده شده بودم و ظرفها رو میذاشتم تو سینک تا آب شستشوهام بریزه روش و خورده های غذاها جدا شه بعد بزارم تو ماشین و همین باعث میشد اغلب مواقع سینک سفید نباشه. خانم همسایه که گویا خودش یکی از این مارکهای کره ای رو داره با فهمیدن مارک ماشین ظرفشویی ام؛ پرسید ازش راضی هستی؟ گفتم آره. من مامانم هم بوش داشت و تو تحقیقاتم واسه جهیزیه گفتن بوش از همه بهتره. اما وقتی منظورش رو از رضایت گفت تصمیم گرفتم ظرفهامو در کثیف ترین حالت ممکن تو ماشین بزارم و نتیجه رو بهش خبر بدم. کفگیرم پر از پنیر پیتزا بود و شاید کمی خورده غذا به بعضی ظرفها حتی خشک شده بود اما... نتیجه عالی بود. از اون روز دیگه ظرفها رو تو سینک نمیذارم. یک راست میذارم تو ماشین و هم آشپزخونه مرتب تره هم سینک از چربی ظرفها هی تیره نمیشه که مجبور باشم سفید کننده بزنم. نهایتش هر سه چهار بار فیلترش رو می شورم. زحمت شستن فیلتر از هر بار آب گرفتن ظرفها خیلی کمتره. 

میرم ماه رو از اتاقمون که درش رو بسته بود بردارم که می بینم گوشی منو رو تخت پیدا کردنش همانا و جدایی سیب از قاب همان. این بار عصبانی نمیشم. دعواش هم نمی کنم. فقط یک هویی گوشی را از دستش میگیرم بدون اینکه حرفی بزنم.


اپیزود3:

 وضع دستهام خیلی خرابه. کسی منو نشناسه فکر می کنه یا یک جایی شبیه تعویض روغنی کار می کنم یا خیلی کثیفیم که رگه های انگشتام و دور ناخنهام و زیر ناخن هام سیاهه. اما حقیقت اینه که بعد از تولد ماه پوست دستهام بشدت حساس تر شده و به خاطر سهل انگاری دو ماه قبل که بدون دستکش با سفید کننده سینک رو شستم حال دستام ناخوش شد و هنوز خوب نشده. تازه یک هفته است که سیاه سیاه هم شده


اپیزود4:

شب شده. همسر برای ناهار رسید. پرم از حال خوب، هیجان برای چیزهایی که رویای داشتنشان را در سر می پرورانم. گویی همین لحظه تک تک شان را دارم. قبل ترها با خودم میگفتم لپ تاپ که باشه. گوشیت هم خوب باشه نقش تبلت چی می تونه باشه. اما این روزها یک جور عجیبی احساس نیاز می کنم به داشتن اش. خصوصا برای مطالعه کردن. شاید هم بهتر باشه یک بوک ریدر بگیرم تا تبلت. شماها از بوک ریدر استفاده کردید که نظرتون رو بهم بگید؟


شنبه 5 ام آبان


+ به شدت نیاز داشتم بنویسم. اما به قدری خوابم که نمیتونم.  فقط یادم میمونه که

با خستگی، کلافگی و غرهای ماه‌اک و سختی، شام پختم!!!!

و بدون  من شام خورد!!!!!


+ ما با هم شرایط سختی رو گذروندیم تا به اینجا رسیدیم. اما سر مسائل کوچیک زبون هم رو نمی فهمیم


+ همه مردای آکادمیک که زیاد با فرمول‌های ریاضی سر و کار دارن؛  فکر می کنند طرز فکر و رفتارشون  خودِ قضیه ریاضی هستش که درستی‌اش به اثبات رسیده و قابل تغییر نیست؟


+ میگم از این به بعد رویه ام رو عوض می کنم. میگه کردی دیگه چند روز یک بار بحث داریم. اما نمیدونه که زندگی جسمی و روانی من از وقتی باردار شدم عوض شده و حق نداره شرایط خودش رو با من مقایسه کنه وقتی نه دوران بارداری رو طی کرده؛ نه بچه شیر داده و نه صبح تا شب با یک بچه کانگورویی که دوست داره فقط تو کیسه شکم مامانش باشه سر و کله زده. 


+ شارمین دیدی به من گفتی یک بازنگری رو خودم دارم؟ چطور میشه به یک آدم یاد داد که کمی بازنگری کنه خودش رو وقتی فکر می کنه همیشه حق با اونه


+ مهره خطاب به پیچ گفته بود باید تو غربت منو بیشتر دوست داشته باشی. ولی همسر انگار بلد نیست تو غربت بیشتر دوستم داشته باشه. یادم نمیره اوایل عروسی که هنوز نپذیرفته بودم زندگی من از مامان اینا مستقل شده؛ بحثمون شد. نمیدونم قضیه چی بود و حق با کی بود. باز طبق معمول همیشه که تو بحثها نمیاد بحث رو عوض کنه که شدید نشه و یک دست بکشه رو سر من که همه محبتهای دورو برم رو ازم گرفته با غربت اومدنمون؛ اون شب گریه کردم و اون عین یک روح فقط از کنارم بی اعتنا رد شد که بره بخوابه؛ اونوقت من از بی کسی، خودم!!! خودم رفتم تو تخت هولش دادم و گفتم یالا. باید اندازه تمام آغوش هایی که ازم گرفتی شون بغلم کنی. حالا سه سال گذشته و هیچی عوض نشده. هنوزم سر چیزهای مسخره حرص و جیغم رو در می آره. تو  بحث به جای سکوت و کوتاه اومدن فقط من رو جری تر می کنه. دست کشیدن رو سرم پیشکش. منم گاهی همینم اما نه همیشه. تنها تفاوت امشب این بود که وقتی تو حرفام فهمید یک جاهایی حق با منه اونقدر مسخره بازی درآورد تا خندیدم.


+ اینقدر نیاز به تنهایی و خلوت داشتم که دارم از خواب میمیرم اما الکی بیدار نشستم

یک مادر ضعیف شاید!

از بس دیشب موقع آشپزی گریه کرد و خواست بهش توجه کنم؛ امشب قید شام رو زدم و نشستم کنارش. صبح ساعت هشت یعنی یک ساعت زودتر از همیشه بیدار شده و بعد از ظهر بر خلاف همیشه که دو تا سه ساعت میخوابه یک ساعت و ربع خوابیده. اینقدر که من یک دوش بگیرم. یک سری لباس بشورم و ناهار بخورم. حالا اومده سر کشوی روسریهام و یکی یکی داره میریزه شون بیرون. همینطور که با مامان حرف میزنم روز و شبم رو مرور می کنم. دیشب یک و نیم خوابیدم. صبح قبل از شش بیدار شدم و به جز دو ساعت صبح فرصتی برای خودم و کارهام نداشتم. یکهو اینقدر احساس عجز می کنم واسه اینکه نمیتونم مدیریت کنم رابطه خودمو ماه اک رو یک جوری که کمی زمانم بیشتر بشه که اشک می شم و با چشم خیس روسری ها رو بر میگدونم تو کشو


یکی از آرزوهام اینه که همسر وقتی می گم زیاد چسبیدن ماه اک به من گاهی کلافه ام می کنه؛ به جای این که بگه خوب منم کار می کنم یک جور دیگه خسته میشم بهم بگه آخر هفته یک ساعت ماه رو نگه میدارم تو فقط خودت باش. 

یکی دیگه اش اینه که از راه برسه و ببینه خسته و کلافه ام و نتونستم غذا درست کنم. بدون سوال و حرف بگه بپوش بریم. و برم و کنار یک غذاخوری پیادم کنه و بگه امشب مهمون من. 

ولی همسر در عین مهربون بودنش به شدت منطقی تصمیم میگیره نه احساسی و اینه که خیلی از چیزایی که خیلی هاشونم کوچیکن و من آرزوشو دارم  همیشه آرزو بمونه


دلم نمیخواد باز فردا شب مجبور شم تا صبح بیدار بمونم

حس آزادی

+ بعد از اون دعوای کذایی یک ماه قبل و مذاکرات متعاقبش؛ توافق !!! نه... نمیشه اسمش رو توافق گذاشت چون همسر معتقده مبلغی که من میگم زیاده اما حرفی که خودش زده شده جز قرار. البته من هم کوتاه نیومدم و گفتم اون حرف تو هم جز قرار محسوب نمیشه مثل حرف من :)) باید از ح.ت هم سهم داشته باشم. حالا اون روزا به خاطر دلتنگی و عدم هماهنگیمون تو مسائل مالی خیلی عصبی بودم که سخت بحثمون شد اما بعد از مذاکرات و موقع عمل که فهمیدم میخواد چقدر بهم بده قاه قاه زدم زیر خنده و گفتم من اگر میخواستم اینقدر باشه که اونقدر خودمو اذیت نمی کردم و دعوا راه نمی نداختم :)) اینو که قبلا میدادی فقط یک جا و چند ماه یک بار بود. در هر صورت فعلا فقط ماه به ماه بودنش به خواست من شده اما مبلغش خیر ولی...

بعد از هفت سال  دوباره احساس آزادی مالی دارم. مثل اون سالهای اولِ کار کردنم. نه اینکه تا قبل از این تو این هفت سال هیچ پولی نداشتم. تا پارسال کار می کردم و درآمد داشتم؛ همسر هم  بعد از عروسی چند ماه یک بار یک مبلغ کلی بهم میداد اما تمام این سالها درگیر هزینه های کلاس و رفت و آمد به تهران و بعدش خرید جهیزیه و سیسمونی و خون بند ناف بودم. همین بود که امکان آزادانه تصمیم گرفتن و برای خودم  دلی و با آرامش خریدی کردن را نداشتم. حالا اما خرج های بزرگی که از سمت من و خانواده ام باید انجام می شد تمام شدند. زندگی به یک حالت پایدار رسیده و لازم نیست نگران خریدهای اساسی باشم. حالا با خیال راحت می توانم بزنم بیرون و اگر چیزی چشمم دید و دلم خواست؛ دائم فکر نکنم نیاز هست یا نه؟! با همسر هماهنگ کنم یا نه؟ آیا قبول می کنه بخرم یا نه؟! و ... خودم برای دلم خرید کنم. اصلا یک حس قشنگی دارم که اگر هر کس ببینه فکر می کنه من هیچوقت پول نداشتم. دقیقا شبیه اون بچه هایی که تو خونه هم نوشابه میخورن ها اما وقتی میرن جشن؛ بعد برای دوستاشون میگن تو جشن نوشابـــــه خوردیم. انگار پدر مادرشون نوشابه بهشون نمیدن :))

یک کار جدید هم که تصمیم گرفتم بکنم اینه که هر ماه لیست ضرویات مورد نیاز را تهیه کنم و بدم به همسر تا با هم اولویت بندی کنیم و زمان تعیین کنیم برای خریدشون تا گره ای که با دست باز می شود را با دندان باز نکنیم


+ مادر همسر و نسرین اجازه ندادند تو کارهای آماده سازی مهمانی کمک کنم. حتی اجازه ندادند برنج ها رو پاک کنم یا تو درست کردن سالاد یا خاگینه کمک کنم. از یک جهت خیلی خوبه که بری بخوری و بخوابی. اما از اون جهت که علت ماجرا رو بدونی ته دلت یک جوری میشه. این که مادر همسر به جز خودش و دخترش اصلا کسی رو قبول نداشته باشه. 

قضیه کمک به جاری بود که مادر همسر یک جوری گفت فقط نسرین بلده تو کابینتی ها رو ببُره انگار که چه کار تخصصی و سختی هستش. یک جوری شدم. مثل اینکه کلا دیده نمی شم. یک روز که گذشت با خودم به این نتیجه رسیدم که خوبه مادرها کارهای کوچیک بچه هاشون رو هم اینقدر ارزشمند بدونند و فکر کنند همین کار ساده، خیلی هم بزرگه و خیلی هم مهمه که بچه اشون می تونه انجام بده. یاد دکتر افتادم که همیشه با بهترین واژه ها بچه هاش رو توصیف می کرد. اون وقت من در مورد خودم و کارهای تخصصی که می تونم انجام بدم بلد نیستم به خودم بنازم. نه که مغرور باشم. فقط در این حد که خودم رو خیلی قبول داشته باشم چون توانایی اش رو دارم. نسبت به قبل بهتر شدم اما تصمیم دارم نوازشگرانه تر و منطقی تر با توانایی هام برخورد کنم تا به قدرتی برسم که بتونم این رو به ماه‌اکم انتقال بدم و یادش بدم که یک آدم منحصر به فرده و قطعا مجموعه تواناییهاش هم منحصر به خودش خواهند بود. یادش بدم که خودش رو با دیگران مقایسه نکنه و خودش رو باور داشته باشه.

دلم میخواد توی آشپزی و پذیرایی خودم رو به جایی برسونم (غذاهایی متفاوت از غذاهای اونا و خیلی خوشمزه درست کنم) که دوست دارم و یک روزی یک جایی بهترین پذیرایی ممکن رو از خانواده همسر بکنم و بهشون نشون بدم که من هم توانایی های مختص به خودم رو دارم.


+ ترجمه ها که تمام بشه  تا وقتی مطمئن نشم من و ماه‌اک به لحاظ وقت و وابستگی میتونیم از پس یک کار خارج از کارهای خونه و با هم بودن بر بیایم؛ دیگه هیچ کاری رو با ددلاین کم قبول نمی کنم.  این مدت از نظر فکری اذیت شدم. ماه‌اک عین بومرنگ هر جا بگذارمش برمیگرده به من و اصلا وقتی بیداره مجال کار بهم نمیده. برنامه های قشنگی برای خودم و ماه‌اک دارم که باید ذهنم از این کار آزاد بشه و خونه به نظم قبلش برگرده تا شروع کنیم به کارهای متفاوت

تو دلم داشتم فکر می کردم کاش ماه اک کمی دست از سرم برداره و بزاره آزاد باشم که یادم به قدیمها افتاد. به اون روزایی که ته دلم به مامانها غبطه میخوردم که خوش به حالشون که بچه هر جا هم بره باز برمیگرده پیش خودشون. حالم بهتر شد. 


+ ماه اک این روزها به قدری شیرین شده که دلم میخواد درسته قورتش بدم. خیلی باهوشه، خیلی کنجکاوه اگرچه گاهی کلافه میشم چون دست تنهام


+ این روزها خودم رو بیشتر از قبل دوست دارم و ایمان دارم کارهای بزرگی میتونم انجام بدم. 


+ برای نوشتن هر پاراگراف این پست ده بار ماه اک رو بردم گذاشتم کنار اسباب بازیهاش تا بتونم چندتا جمله بنویسم. :))

روزانه 1

جمعه شب ساعت 12

کارها همه روی هم جمع شدند. به خاطر اینکه زمان هایی که ماه‌اک خوابه زمانم برای ترجمه ها رفته. خونه یک رسیدگی اساسی لازم داره و امشب... از اون شبهایی هستش که خیلی خسته و بی انرژی هستم و  یک عالم کار مونده اما توانی برای انجامشون نیست. دلم میخواد همین حالا بخوابم. هنوزم فقط بهنام بانی و فقط دل نکن گوش می کنم و غم توی آهنگ من رو زیر و رو می کنه.


شنبه صبح ساعت 7

باز هم هوا سرد شد و شوفاژها دو شبه خاموش میشن. ازوقتی بیدار شدم سرم به دلیل تنفس هوای سرد ناراحته. دیشب نتونستم بیدار بمونم. ظرفهای باقیمونده رو چیدم تو ماشین و زدم بشوره. کمی کانتر اپن رو مرتب و تمیز کردم؛ ساعت رو برای 5:30 تنظیم کردم و خوابیدم. الان ولی ناراحتی سرم و البته خوااااب نمیذاره کار کنم. دلم بخاری می خواد با شعله کم که مثل قدیم ها کنارش دراز بکشم و گرم بشه وجودم.

نمیدونم چرا این متن تازه یک جوریه که سه روزه هنوز جلو نرفته.خوابم میاد