+ یکی از متنهایی که قبول کرده بودم تمام شد. یک بار سنگینی از دوشم برداشته شد. دوتاش رو همسر انجام داد. دو هفته پر کار دیگه پیش رو دارم. بعد از اون منم و ماهاک و وقتای آزادی که فرصت هست یک بخشی اش رو به خودم و تغییرات اساسی اختصاص بدم. تصمیم دارم لایف استایلمون رو کمی تغییر بدم. خدا کمک کنه این یکی هم به خیر و خوبی و قبل از موعدش آماده تحویل بشه.به خاطر ماهاک عذاب وجدان دارم که زمانم براش کمه
+ اگر تمام عمرم مثل دیروز روی کارم تمرکز کرده بودم الان کجاها که نبودم؟! :(
هنوز شستنی های سفر هفته قبل تمام نشده که به طرز غافلگیرانه ای فهمیدم دوباره باید ساک ببندم. رفتن و دیدن عزیزان خوبه اما از راه و جاده یک ترسی تو دلم میاد که نکنه زبونم لال اتفاقی بیفته؟!
یکی از عزیزان همسر باید عمل کنه.
مادر همسر می گه نیاید. راه دوره نگران میشم.
خودم هم به خاطر راه دور و کار ترجمه که گیر افتاده تو این رفت و آمدها اصلا حس رفتن ندارم. بیشتر یک نگرانی ته دلمه که ان شالله بی دلیله و به خاطر فاصله کم سفرهاست.
یک اشتباه بدی که من کردم اینه که صندلی ماشین برای ماه اک نخریدم چون جاری گفته بود که بچه اش روی صندلی ماشین ننشست. اما الان می بینم اگر تمام روز هم گریه کنه تا عادت کنه باید میخریدم تا تو راه رفت و آمدها اینقدر دلواپس نباشم. خصوصا که تو سه سفر آخر هیچ جوری حاضر نیست از من جدا بشه و موقع خواب تو کریر (بماند که براش کوچک شده) بخوابه. حالا یک صندلی که با 1میلیون موقع خرید سیسمونی میتونستم بخرم رو باید 4 میلیون بخرم. همسر هم ماشالله تو خریدها دل گنده ای داره و صبر زیاد. برعکس من :(
همسر میگه برای عیادت میریم. ساکت یک ربع زمان لازم داره اما نظر من این نیست.
نگرانم بد قول بشم و کارم به موقع آماده تحویل نشه:((
یک چایی بخورم شاید بتونم یک قسمت کار نیمه کاره رو تموم کنم
+ سفر کنسل شد :)
به شدت خوابم میاد
ماه اک امون نمیده کاری بکنم. خونه مرتبم دوباره زلزله است با اینکه این بار وسایل سفر رو همون یکشنبه جمع کردم. از شدت خواب و چسبندگی ماه اک قدرت آشپزی ندارم
به نظرتون چی بپزم که نیم ساعته آماده بشه؟
کاش میدونست بعد از یک روز پر از مشغله که شاید فشار روانی بدی رو هم تحمل کردم و اون ندونه؛ بعد از یک روز بچه داری و به من چسبیدن های ماه اک؛ چقدر نیاز داشتم کمی بغلم کنه که با همه خستگی هام کارهای باقیمونده رو ول کردم رفتم کنارش. درسته منو تو بغلش جا داد و موهام رو نوازش داد اما همین که حرف زدم گفت صبر کن؛ داوری بازی دیروز رو داره بررسی می کنه. دو دقیقه صبر کردم اما می خواست کلیپ رو کامل ببینه. پا شدم اومدم. گفت چرا زود رفتی؟ گفتم: "چون تو برات مهم نبود". صدام زد که بیا اما دل من شکسته بود از این که تو همه مشغله های امروزش، خودش زمانی برام نگذاشت جز دو تا تماس تلفنی. دلم شکسته که حتی نتونست پنج دقیقه صبر کنه و بعد کلیپ رو ببینه. دلم شکست که موبایلش از من مهمتر بود. دلم شکست که به خاطر خسته بودنش خودش نیومد پیش من وقتی من برگشتم سر کارم
چرا یک وقتایی اینقدر بی رحم میشیم؟ چرا گاهی اینقدر ساده می گذریم از چیزهایی که ظاهرشون ساده است اما در باطن زخم عمیقی روی دل طرف مقابل میزاره که بی اختیار اشکهاش سرازیر بشه؟ چرا این روزا موبایل لعنتی از همه کس برامون عزیزتر و مهم تر شده؟ چرا باید اینقدر زندگی سخت بشه که آدمها تا آخرین توانشون باید کار کنند و وقتی میرسن خونه از خستگی جون تکون خوردن نداشته باشن؟
فکر می کردم اومدن ماهاک تاثیر بدی روی روابط ما نداشته اما کم کم دارم حس می کنم اینطور هم نبوده. حس می کنم خیلی وقتا یادمون میره یکی دیگه هم تو این خونه هست. و تعداد دفعاتی که دلخور می شم و ناراحت زیاد شده.
همه چیز شاید مثل قبله اما من عوض شدم و شاید همسر خسته تر. نمیدونم!!!
غ ز ل واره:
+ دوباره صورتم پر از جوش شده :((
+ امشب منم و کار و هولم نکن. حیف که سیم هدفونم کوتاهه و نمی تونم با خیال راحت و بدون نگرانی تو دست و پا اومدن ماهاک باهاش قر بدم. مکس های وسطش خیلی خوبه :))