+ از همون ده پونزده سال قبل که واسه درمان جوش های صورتم طب سنتی می رفتم؛ چایی رو ترک کردم. البته زیاد هم چایی خور نبودم. تا همین دو سه ماه پیش بود فقط آخر هفته ها با همسر چایی میخوردم. اما این مدت که شبها کار می کردم؛ یک چایی داغ انرژی شروع کار شبانه و کاهش دهنده خوابالودگیم بود. حالا کار تمام شده اما باز آخر شبی هوس چایی کردم. بعضی وقتا هیچی مثل یک نوشیدنی داغ نمی تونه سر حالت بیاره و گرمت کنه
+ دیدین بعضیا آرایش می کنند و با دیدنشون کیف می کنی؛ بعضی هام یک مدلی آرایش کردند اصلا لجت می گیره؟!
یا بعضیا یک جوری لباس پوشیدن از نکاه کردن بهش لزت می بری؛ بعضی هام یک لباسی تن شونه که اصلا نمی تونی درکش کنی و در حیرت می مونی که طرف چطور حاضر شده اینو تنش کنه؟
همه این ها رو گفتم که بگم وقتی خانوم همسایه رو موقع بیرون رفتنش می بینم؛ حس عروسیای زمان بچگی بهم دست می ده. یک خانم خوش پوش که یک آرایش شیک کرده و نگاش که می کنی خستگی از تنت در میره
+ نظرات رو تایید کردم
هوا اونقدر ابره که خونه تقریبا تاریکه. در کتابخونه رو باز می کنم و چشمم می افته به فیه ما فیه. برش میدارم و ولو میشم رو کاناپه. چشمم می افته به دسته گل رز آبی. خدای من این یکی از قشنگ ترین گل های دنیاست با این که کلا کششی به رنگ آبی ندارم. دو روز پیش همین موقع ها بود که براش پیام دادم: " باید از خدا طلب بخشش کنی که اعصاب من رو بهم ریختی و باعث شدی برای این طفل معصوم بی حوصله باشم. گفت من که حرف بدی نزدم! آره راست می گفت؛ حرف بدی نزده بود اما صبح قبل از رفتنش گفته بود که به جای کار بازیگوشی می کنی. تو لپ تاپت ده تا وبلاگ باز بود و من دلم شکسته بود از قضاوتش. از اینکه به خاطر خراب شدن کروم، مجبور شدم بعد از مدتها اُپرا رو باز کنم و اونم با تمام تب های دفعه آخر باز شده بود و با عث شده بود قضاوتم کنه به ناحق
یک بار دیگه math type رو نصب کردم و این بار مشکل پیست نشدن وردم حل شد. فرمولها رو تایپ کردم و یک غلط گیری کلی و تماااام. ساعت پنج عصر بود. یک نفس راحتی کشیدم و با ماه اک پریدیم توی حمام. تازگیها وانش را پر از کف می کنم. با دیدن کف ها می خنده و میگه عه عه!! و کیف می کنه. آب که ریخت رو تنم خستگی ها باهاش شسته شدن. فکرم آروم شد و تنم سبک. گاهی فقط یک حمام دلچسب میتونه حالت رو خوب کنه.
داشتم لباسهای ماه اک رو تنش می کردم که از راه رسید. برخلاف همیشه که کنار جالباسی لباس هاش رو عوض می کرد؛ دستهاشو میشست بعد میومد کنار ما؛ اومده بود پشت سرم ایستاده بود. فکر کردم واسه دیدن ماه اک دلتش طاقت نیاورده. کارم که تمام شد پاشدم که برم لباس بپوشم که دیدم یک دسته گل رز آبی گرفت جلومو مثل یک پسر کوچولوی نادم و شیطون خندید و با مظلوم نمایی مختص خودش گفت: " دیدم ناراحت شده بودی و میخواستی سرت رو بکوبی به دیوار. گفتم از دلت در بیارم". گل از گلم شکفت و خوشحالی تمام شدن کار با ذوق مرگی فهمیده شدن تکمیل شد.
بازم چشم میدوزم به دسته گل روبروم که دو روزه با دیدنش خوشبخترین زن دنیام. که با دیدنش تمام خوبیهای همسر تو ذهنم مرور میشه. که شیرین ترین لحظه های زندگیمو به یادم میاره. که لبریزم می کنه از عشق و هیجان و شکوفا می کنه غنچه های امید در دلم را.
چشمهایم غرق خواب شده. نگاهی به فیه ما فیه مولانا می اندازم و می گویم سنگینی جملاتت هوشیاری کامل میخواهد. چشمانم را می بندم و باز هم به شیرینی های زندگی ام فکر می کنم
غ ز ل واره:
این اولین نوشته ایه که خودم رو زن خطاب می کنم :)
*یه کم سرم شلوغه. کم کم دارم نظرات رو تایید می کنم.
بالاخره تمام شد. انگار یک بار سنگین از رو دوشم برداشتن. کاری که میشد یک ماهه جمعش کرد؛ با وجود کمک های همسر؛ سه ماه طول کشید. و تمام شدنش یعنی الان تمام دنیا در دستهای من است.
سه ماه سختی بود. فشار روانی کار از خود کار بدتربود. هرسه مان اذیت شدیم . و تا قبل از مهد و مدرسه رفتن ماه کار تعطیل.
یک عالمه هدف و برنامه دارم. فردا باید لیست آرزوهام رو بنویسم. دوباره برنامه ریزی رو شروع کنم. اهدافم رو بنویسم و یک مادر شاد بشم
چقدر خوبه که با فراغ بال میتونم به کارهام فکر کنم
* خسته ام. نظرات را فردا تایید می کنم
ساعت از 12 گذشته اما به شدت هوس چایی کرده ام. امروز چایی دم نکرده ام و عصری به جای چای شیر گرم خورده ایم. همسر هم هوس کرده اما وقتی می گوید دیر وقت است من نمی خورم؛ حوصله نمی کنم چایی دم کنم. با یک ماگ پر از قهوه می نشینم سر لپ تاپ که ته مانده خنس شده کار را تمام کنم اما شوک تصادف وحید بدجور افکارم را بهم ریخته. پسرک نخبه ما با 230 تا سرعت زده به یک پیکان. کاپوت و جلوی ماشین کلا نیست. خدا رحم کرده که ماشین درست درمون سوار بوده نه از این قراضه های ایرانی وگرنه امکان نداشت جان سالم به در ببرد. شکر خدا ایربگ ها باز شده و ایمنی ماشین بالا بوده. اما شدت تصادف به قدری زیاد بوده که پشت همان پیکان قراضه که بدنه خیلی محکمی دارد؛ تا خود صندلی راننده جمع شده و سرنشین جلو را به سختی و با کمک نیروهای امدادی از ماشین خارج کردند.
فکر آن آقا با گردن شکسته!!! که همه دست به دعا هستند نخاعش دچار آسیب دیدگی نشده باشد؛ تمام ذهنم را پر کرده و جز او به چیزدیگری نمی توانم فکر کنم. عکسها را که میبینیم من و همسر از تعجب و رحم خدا دهانمان باز است. پیکان کلا لوله شده اما مخزن گاز سالم مانده. فقط خدا می داند اگر منفجر شده بود چه فاجعه ای رخ می داد. بعد یاد مادرش می افتم و به همسر می گویم مادر وحید آنقدر بی توقع به همه محلت می کند و دعای همه پشت سرش است که خدا پسرش را یک بار دیگر به او بخشیده است.
صبح شده. همسر را بدرقه کرده ام. چندتا خرما بر میدارم و با یک استکان آب جوش می نشینم سر لپ تاپ. اما هنوز ذهنم درگیر تصادف است. حقیقتا زندگی و بزرگی و مکنت آدم ها همه به مویی وصل است. آدم از یک لحظه بعدش خبر ندارد. اینجور اتفاق ها تلنگرهای بزرگی است به ما آدم ها که بگوید به هیچ چیز این دنیا دل نبند و برای هیچ چیزش غصه نخور که هیچ کدام ماندگار نیستند. طرف اگر دچار ضایعه نخاعی شده باشد تمام زندگی خودش و خانواده اش نابود است؛ آنوقت ما می نشینیم و به این فکر می کنیم که فلانی چقدر خودخواه است که فلان کار را کرده و فلان حرف را زده. از دیشب با خودم فکر می کنم باید با یک لبخند از کنار تلخی ها و سختی ها گذشت اما برای کوچکترین خوشی ها از ته دل قهقه زد. اصلا کاش تو دل غصه ها و سختی هایمان؛ به جای تمرکز روی تلخی اتفاقها؛ ذهنمان را به چالش می کشیدیم و به دنبال سوژه ای برای خنده می گشتیم و آنقدر قهقه می زدیم که آن غصه و درد از رو برود. به قول مهدی پاکدل بزرگترین انتقامی که میشه از زندگی گرفت اینست که شاد باشیم