هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

حرف مفت نزن

چقدر خوبه که یک چیزایی رو میفهمی در مورد خودت که در عین تکرار شدن متوجهش نبودی

بعد از اینکه پنجشنبه ساعت٥ صبح در ماشین باز بود و کیسه کثیف آقایی که از سطلهای آشغال بازیافت جمع می کنه خورد به در ماشین و من دچار اضطراب شدیدی شدم و وقتی با دستکش فریزر در رو با پد الکلی مثلا ضدعفونی کردم  که آروم شم اما مظطرب تر شدم و تازه احساس میکردم با وجود دستکش فریزر دست خودمم میکروبی شده و مجبور شدم اضطرابش رو تحمل کنم تا حالم خوب شه. بعد از اینکه رسیدیم ترکستان و باز اونجا الکلیش کردم اما باز شک کردم . بعد از اینکه صبح فرداش یک بار دیگه اون قسمت در رو پاک کردم و ذهنم آروم بود نسبت به تمیزی وسیله هامون. بعد از اینکه رسیدیم خونه و بعد دو روز یهو گفتم نکنه کاور لباسا هم خورده به در؟! و خودم رو با شستن کلی لباس و کاور و ... تو این سرما که لباس خشک نمیشه بیچاره کردم. بعد از اینکه  به مادرجان گفتم کاش فقط وسواس داشتم اما شک نمیکردم چون اگر با یقین با مستئل برخورد میکردم وسواسم اونقدر شدت نداره دیگه! تازه به یک نکته خیلی ساده رسیدم. این که من وقتی تنهام و دورم از بقیه آدمهای عزیزی که میتونند ذهنمو به حجم بزرگ حضورشون پر کنند؛ به شک هام به طرز فجیعی بها میدم؛ حتی با اینکه این بها دادنه آزارم میده و اعصابم رو بهم میریزه. اینکه درسته اونجا  چند بار در رو پاک کردم اما دیگه اجازه ندادم حس بدی در درونم نسبت به اینکه دستم به در خورده و به لباسای خودم و ماه اک، پر و بال بگیره و باعث بشه بشورمشون. درسته شَکه همیشه هست اما در جمع مجال بسیار کمتری بهش میدم.

حالا از فهمیدن همین نکته خیلی ساده که چند ساله نمیدونستمش حالم خیلی خوبه چون میتونم برای رفعش برنامه هایی تعیین کنم


از طرفی دیروز بعد از خوندن استوری های ارگانیک مایندد و حرفای دکتر چاوشی عزیز؛ فهمیدم من خیلی وقته دارم "حرف مفت میزنم". ساده ترینش اینه که دلم میخواد یک خونه منظم داشته باشم اما همیشه میگم: "کاش وقت داشتم جوری مدیریت کنم که خونه همیشه منظم باشه" اما طبق حرفهای دکتر چاوشی من از تصور منظم بودن خونه لذت می برم اما سختیهایی که در راه این کار باید تحمل کنم رو دوست ندارم.


فهمیدن این دو تا نکته تو یک روز چالش بزرگ و قشنگی در ذهنم به وجود آورده. این که دروغ گفتن به خودم رو تمام کنم و لایف استایام رو تغییر بدم. فهمیدن این دو تا نکته تلاش همسر رو برام پررنگ تر از قبل کرده. پشتکار همسر برای به انجام زسوندن کارهاش مثال زدنیه. اصلا خصوصیت بارزش همینه. در این حد بگم که چون زبانش قوی نبوده قبول شدن واسه آیلتس براش خیلی سخت بوده. اونوقت تو یک سال هشت بار تو شهرهای مختلف امتحان های آیلتس، تولیمو و ... داده تا بتونه موفق بشه. برعکس من همیشه نیمه راه همه چیز رو رها می کردم و هیچکس نبود که من رو راهنمایی کنه تا تلاش کنم شیوه ام رو تغییر بدم و چون سی سال اینطوری زندگی کرده بودم؛ هنوز بعد از چند سال زندگی با همسر، موفق نشدم شبیه اون باشم.  ولی الان واقعا و شدیدن به داشتن این خصوصیت احساس نیاز می کنم. الان دوباره میخوام موتور دفتر برنامه ریزی رو روشن کنم و ذره ذره عادت ها خوب در خودم نهادینه کنم که کمک کنه پشت کار داشته باشم. کمک کنه دیگه "حرف مفت نزنم" ، بهانه نیارم و تلاش کنم. باید بشینم بنویسم پراکنده های ذهنم رو و منسجم کنم در یک برنامه مدون جمع و جور اما طولانی مدت

میخوام خودم رو دوست داشته باشم و به ماه اک یاد بدم عاشق خودش باشه ولی خودخواه نباشه

میخوام قوی باشم و به ماه اک یاد بدم زود از پا نشینه

میخوام فعال باشم و به ماه اک یاد بدم تو سکون گیر نیفته

میخوام پر تلاش باشم و به ماه اک یاد بدم حال خوب دلشتن یعنی تلاش برای خواسته های قشنگ

میخوام آرامش داشته باشم و به ماه اک یاد بدم با آرامش میشه آهسته و پیوسته جلو رفت و به آرزوهای بزرگ رسید

میخوام برنامه های قشنگ و جذاب برای خودم تعیین کنم و به ذهنم فرصت  شک و انحراف به مسائلی که موجب عذاب خودم و اطرافیانم میشن، ندم.

میخوام تا آخر سال یک غزل آپ تو دیت با ورژن ٩٨ تحویل خودم بدم.


غ ز ل واره:

+ به درخواست دوستان همین روزا یک پست در مورد لونت کاپ میزارم

حس خوب زندگی

خسته ام

خوابم میاد

موهام هنوز خیسه

خونه بخاطر جمع نشدن وسایل سفرشلوغه

هر دوتا آنتن قطعه و من با هیچی نمیتونم ماه رو سر گرم کنم که کمی به من زمان بده خونه رو جمع کنم

عصری خواستم ببرم دکتر اما چنان باد و بارونی شروع شد که موندیم خونه و بعد هم خوابمون برد. 

از شدت سرما دارم یخ میزنم اما چاره ای نیست چون شوفاژها رو بستن

به ماه اک کلی لباس پوشوندم 

ذهنم درگیره لونت کاپ ِ که همه اینقدر ازش تعریف می کنند اما من نتونستم درست ازش استفاده کنم. با این حال با همون درست کیپ نشدنش خیلی کارم رو راحت کرد. تونستم راحت و بدون استرس و بدون آبکشی های اضافه برم حمام. با همه درست نبودن جاش خیالم از کثیف نشدن لباسام راحت بود. اصلا اولین باری بود تواین وضعیت رفتم سفر و خیالم راحته راحته بود. 

با یک فنجون آب جوش نشستم کنار لباسشویی تا کارش تمام شه و لباسای ماه رو پهن کنم و بخوابم

دیروز به همسر میگم ترکستان و اصفهان دو تا دنیای متفاوتند برای من. ترکستان زندگی شیرین تره برام چون نگرانی ها و استرس های مالی وجود نداره و اگر نگرانی خاصی هم باشه من کلا ازش بیخبرم. چون هر چیزی در جای خودشه و کسی از نبودن چیزی رنج نمی بره. چون هر چیزی لازم باشه یا کسی دوست داشته باشه بدون فکر به پولش در اندک زمانی فراهم میشه. یک لذت بزرگی که اونجا برام داره اینه که من ِ عاشق هدیه دادن راحت ترم. میتونم بی دلیل و بی بهانه هدیه بدم چون نه نگرانم کسی معذب بشه از هدیه دادنم نه نگرانم که نکنه همسر تو رودروایسی من این کار رو می کنه. 

کلا ترکستان رفتن برای من به معنی هدیه دادن و هدیه گرفتن ِ. این بار برای مادر همسر یک عطر ورساچ گرفتیم و برای پدرش یک کت تک. اونوقت اونجا مادر همسر یک ساعت دیده بود و دلش رفته بود. همون روز پدر همسر اجازه نداد بخریم. فرداش با وجود مخالفتهای مادر همسر، دست همسر و خواهرشوهر رو گرفتم و رفتیم ساعت رو خریدیم. از نظر من نسبت به قیافه اش زیادی گرون بود (یکساعت رو میزی  چوبی که اعداد ساعت با تغییر زمان مثل تقویم ساعتای خونه پدر بزرگهامون ورق میخوره) اما اینکه مادر همسر اینقدر دوستش داشته بود برام کافی بود که همسر رو راهی بازار کنم. قرار بود خودم قابلمه بخرم اما اینقدر این خرید برام مهم بود که حاضر شدم خرید خودمو به تعریق بندازم.

وقتی میرم ترکستان حالم به غایت خوبه. با اینکه هفته قبل بخاطر سندروم pms و بیماری ماه اک زده بود به سرم و از زمین و زمان شاکی بودم و میخواستم شکایت همسر رو به مامانش ببرم؛ اما خیلی زود خوب شدم. اونجا یک بهشت دائمی ِ برای من که عین خونه خودمه.اونجا نگران هیچی نیستم. اصلا یادم میره که زندگی مشکلاتی هم داره. اونجا فقط زندگی می کنم چون از ته دل تک تکشون رو دوست دارم و دوستم دارن. چون حسود نیستمو حسود نیستن. چون زبونم نیش نداره و زبونهاشون مهربونه. چون توقع اضافی ندارم و ندارن. چون کم و کاستی های هم رو به قول خانم جان خدا بیامرز "میزاریم لای گیس مون" چون از غم ها و سختی ها به ندرت حرف می زنیم. چون خیلی چیزهای دیگه ....

اونجا که میرم مشکلات خانوادمو فراموش می کنم. غم دل خواهرک رو میزارم پشت در خونشون. اینکه برادره کار ازدواجش رو به تاخیر انداخته رو تو بغچه می کنم و میزارم تو طاقچه فکرم و ...

اونجا که میرم آدمهاش آرامش دارن چون نگران خیلی چیزا نیستن و همین آرامش چنان میریزه تو قلبم که جز زیبایی دنیا و طراوت زندگی هیچ چیزی رو نمی بینم

گاهی باورم نمی شه که این زن آروم که داره قشنگیای زندگی رو میبینه و از ته ته دلش راضیه از زندگیش اگرچه گاهی هم کم میاره؛ منم

منی که از ٢١ سالگی لبریز شدم از استرس و ناامیدی. منی که فکر می کردم تا ابد چیزی جز سیاهی غم تو این زندگی رنگی نیست. منی که از زمین و زمان ترسیده بودم و فکر میکردم دیگه مامنی نیست

حالا می بینم انگار دارم  شبیه میشم به غزل روزای قبل از ١٩سالگی. همون روزا که یک اعتماد به نفس قشنگ داشتم و زندگی رو زندگی می کردم. همون روزا که همه کلاس منو مقصر اسامیِ گزارش شده به دفتر مدرسه می دونستند و من اونقدر غرق زندگی و بی خیال غم و رفتارای ناخوشایند دیگرون بودم که بعد از دو سال ماجرا رو فهمیدم

حالم خیلی خوبه. هر لحظه بیشتر از قبل عاشق ماه اک میشم و هر روز بیشتر از روز قبل با همسر رفیق میشیم. 

تمام این حال خوب، تمام این حسهای شیرین تقدیم به شما مهربونایی که بی چشم داشت اینجا رو میخونید و کنارم هستید. 


غ ز ل واره:

+ الهی برکت روانه زندگی همه اونایی که مثل پدرجان بک عمر دریدند و به کس دستشون رسید نون رسوندند و یک عده نمک نشناس زمینشون زدند؛ بشه و خدا مشکلاتشون رو حل کنه. الهی خدا گشایش ایجاد کنه تو کار جوونهایی مث خواهرک و برادرک که با تمام وجود تلاششون رو می کنند که سر پا باشند و خانوادشون رو سرپا نگه دارند. الهی خدا خونه بده به همه اونایی که مستاجرند و هر سال باید استرس جابجایی داشته باشند. الهی خدا خودش گره از مشکلات مردم این مملکت که دچار بحران شدید مدیریتی شده بگشاد.


+ ببخشید که نظرات رو بی جواب تایید می کنم. اگر فرصت کنم کم کم جواب میدم همشو

نیمه شعبانتون مبارک. این چند روز ترکستان بودم و نتونستم پستم رو کامل کنم. هم سرم شلوغ بود هم ماه اک اجازه نمیداد.

در طول روز یواشکی دور از چشم ماه اک باید گوشی دستم بگیرم وگرنه همش میگه تاب تاب و نمیدونی بالاخره کدوم فیلم رو میخواد که تهش جیغ نزنه که تاب تاب. تاب تاب، چون دقیقا کن فیلم تاب بازیشو میزارم ولی اون بازم گریه اش میفته بعد از یک بار دیدن که تاب تاب ولی دیگه اون فیلم رو نمیخواد ببینه. اینجور وقتاست که تازه میفهمیم منظورش از تاب تاب دقیقا تاب بازی نیست اما نمیدونیم به چیا میگه تاب تاب. و نتیجه شده این که حتی نتونستم کامنت تایید کنم یا کامنت بزارم

الان خوابه اما من باید بدو بدو برم آشپزی کنم و ساک ها رو باز کنم و جمع کنم.  ممنونم از مهربونیاتون. کم کم کامنت ها رو تایید می کنم.

آخر هفته عروسی نوه عمه ام است. خیلی دلم میخواست تو این عروسی باشم اما با کار همسر مجبوریم بی خیال شیم. خیلی دوست داشتم باشم اما حس و حال تنهایی با یک فسقل شیطون تو اتوبوس نشستن رو ندارم. بدون همسر هم نمی چسبه اصلا

واکسن هیجده ماهگی

٠٠:٥٠ بامداد
بالاخره بعد از تعطیلات و بیماری ماه اک، امروز تک و تنها و با قدرت تمام رفتم و واکسن هیجده ماهگی ماه اک رو زدم که خلاص شم از استرسش و روبرو شم با ترسم.
هفته قبل که ماه اک به طور ناگهانی تب کرد، دیروز که تک و تنها بردمش آزمایشگاه و روحیه ام رو حفظ کردم تا از دخترم دو تا سرنگ نمونه خون بگیرن، امروز که با ترسم روبرو شدم و رفتم واکسنش رو زد، امشب که تب داره و با کمال میل و راحت بیدار موندم کنارش تا تبش رو کنترل کنم و هر لحظه که از زندگی تو این غربت میگذره و من دارم این زندگی رو مدیریت می کنم؛ داره بهم اثبات میشه من خیلی قوی تر ازاونی هستم که حتی فکرش رو هم بکنم. اونقدر قوی که بچه ام از درد سرنگ نمونه گیری تو دستش ضعف کنه و من بدون گریه و با اقتدار بغلش بگیرم تا احساس امنیت کنه و مطمئنش کنم که هستم و آرومش کنم.  اونقدر که دیشب غمگین ترین و دل شکسته ترین زن دنیا بودم که غرورش با نسبت داده شدن یک صفت بد له شده بود ولی اتفاقات شب قبل رو تمام روز با خودش حمل نکرد و امروز خودش رو از تو مود غم کشید بیرون و بدون فکر کردن به اشکها و ناراحتی های شب قبل یک روز قشنگ واسه خودش و دخترش ساخت. و اینقدر آدم بی کینه ایه که با همه بد بودن حرف همسر دلش براش تنگ شده بود و تمام روز به خاطر بی خبر موندن ازش انگار یک چیزی گم کرده بود . قوانین تعیین شده مشترکشون رو از سر لج نقض نکرد و موقع بیرون رفتن با یک پیامک خیلی خلاصه خبر داد که داره میره بیرون. فقط چون همسر جوابی نداده بود؛. تصمیم داشت تا همسر نپرسیده؛ نگه که ماه اک واکسن زده.
روزش رو که خیلی خوب شروع کرد؛ کائنات هم  در جوابش شروع کرد به خدمتگذاری. وقتی رفت باشگاه فهمید اصلا کلاسش تشکیل نمیشه و عملا جلساتی که فکر میکرد از دست داده سر جاش بود. کلاسش رو انتقال داد به زومبا و بعد از واکسن به خاطر قولش به ماه اک؛ با وجود خسته شدنش، ماه اک رو برد پارک برای تاب تاب. این دونفره خای مادر دختری!..... عصر که همسر رسید؛ در کمال احترام به همسر سلام کرد و دو تا چایی دبش گذاشت رو میز و با سوال امروز رفتید واکسن زدید؟! قهر تمام شد. البته قهر که نبود. تو مود سکوت بود. دو ساعت بعد گفت که "میشه خواهش کنم بریم لونت کاپ رو امشب بخریم؟! تا آخر هفته فکر کنم فرصت نداشته باشی" و از هشت و نیم گذشته بود که همسرش گفت بپوش بریم. بدو بدو حاضر شدند و بچه رو زدند زیر بغل و یک لونت کوچولوی خوشگل خریدن و برگشتن. با اینکه شب قبل تا سه بیدار بود به راحتی و با حال خوب تا ٤:٣٠ کنار ماه اک که تبش با قطره از ٣٧.٥ کمتر نمیشد بیدار موند و بعد از اونم چند بار دیگه تا ده بیدار شد و چکش کرد.
این غربت با لحظه های گاهن تلخ، این دختر کوچولو با شیطنت های شیرین و بی پایانش و گاهی بیماری و بی تابیش داره از غزل، غزلی نو می سازه. داره شاخ و برگهای اضافی رو حرص می کنه تا شاخ و برگای اصلی تنومند و ورزیده بشن. داره کاری می کنه که کم کم غزل باور کنه کارهایی که انجام میده از عهده هر کسِ دیگه ای بر نمیاد. تا غزل باور کنه خودش رو، تواناییهاش رو، قدرتمند و توانمند بودن خودش رو و مهربونی، گذشت ، درک درستش از خیلی چیزهای دیگه رو

من قوی هستم

با یک سردرد مبهم بیدار می شم. ربطش می دم به جیغ و دادهای دیروز -عصر تا شب - ماه اک که نمیدونم علتش چی بود. از تو قلبم قُل قُل استرس می ریزه بیرون. یاد لحظه خواب می افتم که بی دلیل! یا شاید هم به دلیل بهاری بودن هوا حس رفتن به ترمینال و رفتن به تهران وجودم رو در بر گرفت. این استرس هم درست عین استرس صبح های زودی هست که میرسیدم تهران و قرار بود تو تاریکی صبحدمان برم داخل نمازخونه آرژانتین و منتظر بمونم همسر که اون زمان همسر نبود اما بزرگترین حامی ام بود ا بیاد دنبالم تا بریم از سوپری قائم مقام خامه عسل و آبمیوه و حتی ببری شاید بخریم و بریم تو پارک ساعی، روی همون نیمکت کنج سمت چپ زیر درختها بخوریم و من بلرزم از خنکای صبح و حرف بزنیم. استرس همون روزایی که پُر بودم از تردید که می خوامش یا نه؟! که ما به درد هم میخوریم یا نه؟ که من از اصفهان؟! اون ترک؟! اصلا این همه اختلاف فرهنگی بین دو تا شهر؟! حتی زبان؟! استرس آینده ای مبهم؟! استرس اینکه بقیه چی می گن؟! ( این یکی دیگه خیلی مسخره بود چون این من بودم که میخواستم یک عمر باهاش زندگی کنم نه بقیه) و استرس اینکه یک روز عاشق بودم یک روز فارغ.

زنگ می زنم به همسر. بهش میگم نگرانم ماه اک بازم واسه نمونه ادرار اذیت بشه. نگرانم نتونم راحت نمونه بگیرم ازش. همسر تنها نیست و نمیتونه راحت حرف بزنه. شماره خواهرک رو انتخاب می کنم. بعد به خودم میگم حالا فرض بهش گفتی استرس داری! اونوقت خوب میشی؟! پشیمون میشم از تماس گرفتن و میرم سراغ آشپزخونه زلزله زده که دیشب از احساس دیوونگی در اثر دادهای ماه اک یک لیوان هم جابجا نکردم و خوابیدم. با خودم قرار گذاشتم بدون دستکش ظرف نشورم. اگر به قول و قرار عمل کنم. اینقدر که دستام داغون شده. دستکش هام رو دست می کنم و بعضی ظرفا رو میشورم و بقیه رو میچینم تو ماشین. سر انگشت اشاره دستکشم سوراخ شده. باید یک جفت همین روزا بخرم. کارم کامل نشده که ماه اک بیدار میشه. همونجا دم در اتاق ایستاده و مثل هر روز به پنجره اشاره می کنه و میگه "توتو". بوسش می کنم و میگرمش تو بغلم تا بریم کنار پنجره. تند تند تو دلم دارم دعا می کنم و خدا رو التماس می کنم که راحت بتونم نمونه بگیرم ازش.

اونقدری که میل داره بهش نیمرو میدم. گاز استریل رو باز می کنم. Urin bag  رو باز می کنم که آماده باشه و ماه اک رو میبرم که بشورم. وقتی با صابون کامل شستمش میارم بیرون و قسمت مربوطه رو با گاز استریل خشک می کنم و با سلام و صلوات و دعا  علیرغم مقاومت ماه اک urin bag رو هرجوری هست میچسبونم و سعی می کنم طوری تنظیمش کنم که ادرارش رو از دست ندم. ماه اک به گریه افتاده و پوشکش رو میکشه و اعتراض داره که بازم اینو جسبوندی. بغلش می کنم و با شیر دادن و شوخی سرش رو گرم می کنم و تو دلم فقط خدا خدا می کنم که با همین یک بار نتیجه بگیریم. این کیسه ها بعد از چسبوندن فقط یک ساعت استریل هستند که به بدن نوزاد بمونه برای نمونه گیری. هنوز استرس دارم اما حضور ماه اک از حجمش کم کرده. سه ربعی گذشته. از گوشه پوشک که نگاه می کنم، کیسه دیگه خالی نیست. از خوشحالی پریدم بالا. فقط جیغ نزدم. با سرعت در ظرف استریل رو باز می کنم. Urin bag رو جدا می کنم و با چسب خودش درش رو محکم می چسبونم. میزارم داخل ظرف و میزارم لبخ بیرون پنجره که خنک بمونه. اینقدر خوشحالم که این مرحله سخت طی شد و فقط یکی دیگه مونده. کمی آرایش می کنم و بدو بدو حاضر میشیم که بریم. ماه اک می خنده و می گه تاب تاب. بهش قول میدم که ببرمش. آخرای سلام بمبئی هست. دلم میخواست تا آخرش رو ببینم اگرچه که فیلم هندیه :)) اما میخوام هر چه زودتر کار رو تمام کنم. یک مسکن میخورم که سردردم بدتر نشه. عینک آفتابی رو میزنم که از نور چشمام و سرم درد نگیره. کفشامون رو میپوشیم. همینطور که در ساختمان رو باز می کنم از خدا تشکر می کنم که با وجود اون همه استرس از عهده مسئولیتم براومدم. شکر می کنم که حضور ماه اک باعث شد بیخیال استرس های آزار دهنده بشم و تکونی به خودم بدم. خیلی خرشحالم که موفق شدم. این کار خیلی رو اعصابم بود. هفته قبل خیلی عصبی بودم که تنهایی باید کارای آزمایش ماه اک رو انجام بدم و اینقدر غول بزرگی بود که حس می کردم نمیتونم. تا اینکه همسر گفت تو باید قوی باشی و تو مواقع بحرانی قدرتمندتر عمل کنی. تا اینکه چهارشنبه صورت و بدن ماه اک قرمز شد و از نگرانی بدون درنگ ماه اک رو زدم زیر بغل و اول رفتم آزمایشگاه که فقط پذیرش کرد و گفت برای نمونه گیری صبح بیا. بعد رفتم سراغ دکتر و خیالم که راحت شد یک چرخی توی پاساژها زدم و همین اتفاق چنان من رو زیر و رو کرد که حس کردم من از پس هر کاری برمیام.

حالا دیگه آزمایش بردن ماه اک برام سخت نبود حتی با اینکه میدونستم بچم اذیت میشه. ملافه رو روی تخت آزمایشگاه پهن می کنم تا مسئول نمونه گیری بیاد. ضعف کرده واسه ماه اک. می گه آخه من چطور از تو نمونه بگیرم؟! اون یکی موهای ماه اک رو ناز می کنه و میگه به کی رفته؟!  خدایا ما خودمونو می کشیم این رنگی بشه آخرم نمیشه. خدا کنه همین رنگ بمونه. می خندم و میگم هر کس میبینش همین دعا رو براش می کنه. ان شالله از دعای شماها میمونه.)).

باید بیفتم روی ماه اک و فیکسش کنم تا تکون نخوره. بمیرم بچم قرمز شده و نفسش تو سینه انگار حبس شده و از درد هق هق می کنه. خوبه گریه عو نیستم وگرنه یک فصل هم من گریه میکردم. نمیدونم چرا یادم نیست ببوسمش. دستش رو نگاه می کنم که پوستش با سوزن سرنگ که کشیده میشه به سمت بیرون. تو وجودم یک دردی میپیچه از این رنج. ماه اک رو بغل می کنم و می چسبونمش به خودم. تعداد آزمایش هاش زیاده و باید از اون دستش هم خون بگیرن. مسئول آزمایشگاه میگه رگهاش خیلی نازکه. باز هم ماه اک رو فیکس می کنم اما این بار ماه اک از ته دلش بلند گریه می کنه. نگاهم روی دهن کوچولوشه و شش تا دندونی که دوتاش تازه داره نیش میزنه. دلم ریش ریش شده از درد کشیدنش و گریه هاش. بهم میگن بمون تا مطمئن شیم نمونه ها کافی اند.  ماه اک این بار آروم نمیشه. تو اتاق نمونه گیری میمونم و می چسبونمش به خودم و بهش شیر می دم. وقتی دلش آروم گرفت به شیوه خودش همونطور که شیر میخوره خوشحالی می کنه و می خنده.  دلم از دیدن خندش آروم میگیره. شکرخدا نمونه ها کافی اند. ملافه ر جمع می کنم. دستامون رو با پد الکلی تمیز می کنم و میریم تو پاساژ. ماه اک رو پله برقی هم دوست نداره بایسته. حس می کنم با آزمایش یک کم دچار بی اعتمادی شده.

تصمیم دارم کم کم مغازه ها رو بگردم و اون چیزایی که لازم دارم از شلوار و روسری بگیر تا لباس مخصوص مهمونی، کیف سفر، و ... رو پیدا کنم و بخرم. یک شلوار خاکستری از همونا که طرح ریز دارن می بینم. میدونم که همسر خیلی اینا رو دوست نداره اما خودم! خیلییی. یک روسری چهارگوش مشکی، یک تاپ گلدار شیک سورمه ای،  یک کیف گل گلی ولسه سفر می پسندم. اما فقط می پسندم و میزارم که اگر همسر فرصت کرد بریم با هم ببینیم وگرنه هر بار رفتم بیرون یکیشو بخرم.

 تو راه کنار پارک پیاده میشم تا به قولم عمل کنم و ماه اک رو ببرم تا تاب. ساعت ٢ بعد از ظهره. یاد یکی دو سال قبل می افتم که به همسر می گفتم نگاه کن بچه ها پدر مادرشون رو چطور تو آفتاب کشوندن تو پارک که برن ترامپولین و حالا من!! به میل خودم نه اجبار ماه اک تو همون ساعت ماه اک رو بردم که تاب تاب بکنه.

بین راه یک شیرموز عالیس واسه امتحان میخرم اما به نظرم برخلاف تبلیغاتشون دروغه که موز طبیعی داخلشه. به شدت بوی اسانس موز میده. حالا اون غظت شیر از چیه؟! نمیدونم. دستم داره میشکنه. ماه اک حاضر نیست از بغلم جدا شه. میرسم جلوی ورودی. وارد خونه که میشم، با همه وجودم یک نفس راحت می کشم و ماه اک رو میزارم رو زمین. و بعد از خوابوندن ماه اک  یکی از لذتبخش ترین ناهارهای دنیا رو میخورم.


+ با ماه اک نمیتونم زیاد گوشی دیتم بگیرم چون گیر داده به فیلمهای گوشی و خودشم نمیدونه چی میخواد و آخرشم گریه و دعواست. مجبورم یواشکی استفاده کنم. در اولین فرصت نظرات رو جواب میدم