+ صدای قشنگ بارون ترکیب شده با صدای مهیب رعد و برق. اما وقتی صدای شدید باد با این دو تا همراه میشه؛ فضای رعب آوری رو به وجود میاره برای منی که از صدای باد شدید میترسم. ماه رو می برم کنار پنجره تا ببینه صدا از کجاست که تکون خوردن های سرو بلند داخل حیاط ترسم رو بیشتر می کنه. دلم از نبودن های همسر (تمام جمعه رو هم سر کار بود) و بودنهای بی حس و حالش (روزه میگیره) گرفته. نیاز به نیم ساعت با هم بودن با انرژی و سرحال، بیرون از خونه دارم.
+ اگر راه نزدیک بود با امشب، سه شب بود که مهمان بودیم
+ همسر میگه اگر دلارهایی که تو دست مردمه فروخته بشه نیاز ده سال کشور تعطیل میشه و دوباره بعد از عید قیمت دلار بالا نمیرفت. علت این گرونی دوباره نبودن نقدینگی و دلاره. و من با خودم فکر می کنم درسته اینجا به هیچ چیز و هیچ کس اعتباری نیست اما چرا مردم به جای طلا، دلار خریدند که هر روز بدبخت تر بشیم؟! (طلا هم از خودمونه هم قیمتش رابطه مستقیم با دلار داره) من بدبخت نیستم اما آدمم. بیچارگی و بدبختی مردم قبلم رو چنان به درد میاره که ..
+ هفته قبل روزای خوبی داشتم. دلم میخواد آروم بشم؛ وقت پیدا کنم و بنویسمشون. اما الان قلبم برای خانواده ام مچاله است.
+ خدای مهربونم من از بنده هات مدتهاست قطع امید کردم. التماس می کنم خودت فرجی کن و گره از مشکلات همه خصوصا اونهایی که سهمی تو سخت کردن این شرایط نداشتن بگشا.
نان اینترنت شده ایم و رویای داشتنش را در سر می پروانیم :)))
قابل عرض است که بعضی از نظرات هم تایید نشده مانده اند
دعاگوی همه تان هستیم. رمضاننان مبارک
در خودم دنبال علت بد حالیهایم می گشتم. هر چند که علت بیرونی مثل دلتنگی عامل اصلی اش بود اما اینکه من در آرام ترین وقت زندگیمان (موقع خواب) شروع کنم به صحبت از کسانی که رفتارشان به دلم آمده بود؛ علت درونی داشت که بد آزار دهنده بود. اما چی؟!
مهار قدرتمند "مهم نباش" به بالاترین حد خودش رسیده بود و رفتارهایی که در این چند مدت گذشته این حس را به من القا کرده بودند؛ همه نشسته بودند روی طاقچه اصلی افکارم و هر کدام از سویی مثل یک سوهان مغزم را می تراشیدند.
من از درون ناراحت بودم که دیگران تعیین کننده روابط بودند. احساس بی ارزش بودن با تمام قدرت روی ذهنم چمبره زده بود. تا اینکه درست مثل یک هشدار صدای همسر توی گوشم پیچید. چرا فکر می کنی اونها باید تعیین کننده باشند؟! خودت تعیین کن. مطمئن بودم اگر براش افکارم رو می گفتم قطعا جوابش همین بود.
مدتی بود که تصمیم داشتم با مهرسا تماس بگیرم. مهرسا یکی از مامانهای بانمک و فوق العاده مهربون و خوش مشرب کلاس یوگای بارداری بود. تنها کسی ازبچه های کلاس که وقتی فهمیده بود باردارم زنگ زد و تبریک گفت. بعد از اون کم و بیش در ارتباط بودیم. قبلترها خجالت می کشیدم زنگ بزنم و درخواست بیرون رفتن بکنم. اما حالا ماه اک آنقدری بزرگ شده که بچه هایمان بتوانند با هم بازی کنند. و تفاوت سنی بچه هایمان فقط سه ماه است.
این دختر با اون صدای مهربونش و حرف زدن دلنشین اش به قدری حال خوب ریخت توی دلم که گاهی نزدیک ترین هایت از این کار عاجزند. خندیدم گفتم باید برای بچه هایمان دوست پیدا کنیم آنقدر که تنها هستند. گفت کلاس یوگا دلش میخواهد و اگر کلاس زومبا هم تشکیل شد خبرش کنم. خوشحال شد از شنیدن اینکه باشگاه، اتاق کودک دارد. گفت همین چند روز بچه ها را ببریم خانه بازی و من با خوشحالی موافقت کردم.
همسر که رسید ماجرا را گفتم. گفت کار درست همینه. به جای فکر کردن به اینکه پری فلان کرد؛ پوری بیسار کرد؛ باید ذهنت را درگیر افکار مثبت کنی. تو برای تدریس می رفتی چقدر دوست پیدا کردی؟ بماند که راهها دور بود و امکان رفت و آمد نبود ولی هنوز هم دوستید. تو قابلیت بالایی در ارتباط برقرار کردن با افراد داری. باشگاه هم یک فضای جمعی است که اگر کلاسهایت دائمی شود؛ میتوانی دوست های خوبی پیدا کنی. پس از این به بعد تو همه چیز را در روابطتت تعیین کن اما ارتباطتت با پوری را قطع نکن. ارتباط را در یک حد کنترل شده حفظ کن. اگر علاقه ای به صمیمیت با او نداری مهم نیست اما کلا رابطه را کات نکن. اینها از نظر قابل اعتماد بودن و از لحاظ فیزیکی برای ما در دسترس ترینند در مواقع اضطراری.
به نظرم خودم پوری قصد ناراحت کردن من را نداشته اما من ِ حساس به خاطر عدم شناخت کافی از او؛ رفتارهایش دلم را رنجانده. حالا برای دلجویی از خودم برنامه هایی دارم.
خوشحالم که مثل گذشته وقتی بد حال می شوم یک گوشه و منفعل ولو نمی شوم. هم با حضور ماه اک امکانش نیست. هم تمام مدت ذهنم درگیر پیدا کردن یک راهکار درست است و این یعنی تغییر. تغییری که تازگیها متوجه اش شده ام
+ تا شب نظرات پست قبل را تایید میکنم
دارم ظرفها رو می چینم تو ماشین که حس می کنم صدایی از بیرون میاد. به کارم ادامه می دم تا اینکه صدای گریه ماه اک بلند میشه. با قربون صدقه بلند بلند بهش می گم الان میام قربونت برم و سریع دستهامو میشورم و می دوم. با چشمای بسته، آروم و نیمه هشیار، منتظره. بغلش می کنم. همین که میام تو اتاق تازه میفهمم اون صدا چی بود. یک بارون تند رگباری. نگران همسر میشم که خیلی باشه یک ربعه که از خونه زده بیرون و چتر نداره. همسر خیلی اهل با ماشین بیرون رفتن نیست. میگه موقع برگشت با خستگی مجبور نیستم رانندگی کنم. کلا برعکس من از رانندگی خوشش نمیاد. چند دقیقه بعد رفتنش بارون شروع شده ولی یه کمی خیس شده.
خوبه که ماه ام با همه خواب تو چشماش ازم میخواد ببرمش کنار پنجره چون تا برگردیم رو تخت و چند قلپ شیر بخوره بارون قطع میشه. خوبه که ریزش الماسهای خیس رو دیدم و پنجره رو باز گذاشتم و خنکای صبحدم فضای اتاق رو پر کرده. از روز پنجشنبه که یهو تخلیه انرژی شدم؛ هنوز حالم جا نیومده. نمیدونم خودم رو چشم زدم؟! :)) یا دلم تنگ شده واقعا؟! یا افسردگیه فصلی دامن گیرم شده؟! یا ...؟!
گفته بودم یک در ناعلاجی دارم؟! این که عاشق بهارم و بهترین و بدترین روزای عمرم رو دقیقا تو همین فصل تجربه کردم؟! که چند سال پیش تو همین اردیبهشت لعنتی که عاشقش بودم؛ چه اضطرابهای شدیدی تجربه کردم؟ که نمیتونستم دست و پامو حرکت بدم و چمباتمه می زدم یه گوشه کنار دیوار و محکم پاهامو بغل می کردم؟! که از بد حالی میرفتم تو اتاق خواهرک می خوابیدم؟! که شبها حالم خوب بود و صبح ها با اضطراب وحشتناک و خیلی زود بیدار میشدم و خنکای صبحدم و صدای جیک جیک پرنده ها هم حالم رو بد میکرد و چشم میدو ختم به خواهرک و بقیه تا ببینم کی بیدار میشن؟! که با کمترین فاصله ممکن از خواهرک می خوالیدم؟! که همسر از من دور بود و آغوش امن اونم نداشتم؟! که کوفت ترین بهار عمرم رو گذروندم؟! که داروهای روانپزشک به جای بهتر شدنم؛ دامن زد به شدت اضطرابم؟! که گاهی این درد عود می کنه و خنکای صبحگاه و صدای آواز گنجشک کان میشه عامل این عود زجر آور؟!
باز هم نمیدونم دچار افسردگی فصلی شدم؟! یا فقط دلم تنگ شده؟! از اونجایی که امکان رفع دلتنگی مهیا نیست پس باید فرض کنم دلم تنگ شده و سرم رو گرم کنم. اگر ماه اک جیغ جیغو نشده بود. اگر اینقدر کنجکاو نبود که بخواد خودش رو هی اینور اونور بکشه یا لاقل من میتونستم تو را نخوابم و شب موقع خوابش برم؛ با همه اینکه بعد از اون دوره اضطراب بهار قشنگ اصفهان رو دیگه دوست ندارم چون یه جور وحشیانه ای حس تلخ اون روزا رو تو دلم زنده می کنه؛ حتما چند روزی میرفتم اونجا. شاید اگر دو هفته صبر کنم همسر به خاطر منم شده بیاد که بریم. ولی دستش خیلی درد می کنه. میگه رانندگی بدترش می کنه
شاید هم همین امروز به شب نرسیده حالم خوب شد.
دیشب تا ساعت یک و نیم از پری و پوری به همسر شکایت کردم. این که قبل از عید پری رو واسه ویارونه ناهار دعوتش کردم. تو ایام عید به مناست تولد وحید شام گرفتیم و رفتیم بازدیدشون. این که به خاطر اونا ما روز مهمونی رو عوض کردیم. حالا اون درسته بارداره و خیلی حالش خوب نیست اما هی وعده داد که باید شام بیاید و ناهار بیاید ولی الان یک ماه از مهمونی ما گذشته و اینا رفتند که رفتند. دریغ از یه تماس واسه یه برنامه هواخوری
از پوری که تا خودش میخواست هفته دو سه بار می اومد در خونه و بعد یهو خودش نیومد و این آخریا که خواسته یا ناخواسته رفتارایی کرده که من خیلی رنجیدم.
از طرفی من وقتی قولی به کسی بدم؛ حتما سر قولم میمونم مگر کلا فراموش کنم. اما پوری پارسال گفت به خواهرم میگم برات چسب ریشه بگیره؛ اما نکرد. کرم دستم رو اینجا پیدا نمی کردم گفت به دوستم میگم برات ایوروشه بیاره؛ نگفت. کفت کانال سرامیک رو میفرستم برات و دستور ترشی رو اما نکرد. در عوض من دو بار اصفهان فقط به خاطر سفارش اون پاشدم رفتم میدون نقش جهان. حتی عیدی برای یکی از فامیلهاش سفارش داد اما همسر دیگه همراهی نکرد و من الان خوشحالم که توقعات بزرگتری رو در خودم از پوری ایجاد نکردم.
پری گفت روتختی ماه رو بده بابام ببینه میشه پاک کرد اما نه برد. نه اومد ببره. گفت باید بیای خونمون ناهار اما دعوت نکرد. گفت اومدید شام میپزم اما نپخت. باردار بودم. اومدن عید دیدنی. گفت میریم خونه بابام آش رشته بخوریم برات میارم و من احمق چقدر چشم انتظار اون آش موندم اما ... در حالیکه میتونست اصلا حرف نزنه و قولی نده که من رو دلخور کنه. چقدر دلم آش خواسته بود
اینکه مادرک گفت برای واکسن ماه اک میاد و وقتی زنگ زدم تب داره باید دیرتر واکسن بزنه. اگر طولانی میمونی بیا وگرنه واسه واکسن ماه بیا. و مادرک گفت طولانی نمی تونم بیام و بعد هم گفت واکسن هم مثل رزئولا و من بعدن میام و نیومد و یک مشت حرفای خنده دار دیگه.
همسر گفت زندگیتو بکن. ول کن پوری و پری رو. یک فرشته داری که یک ربع با بهترین حرکات برات رقصید و خندوندت. باهاش بخند و بقیه رو بزار پشت سرت.
ادامه مطلب ...