+ برخلاف میلم که دلم نمیخواست یک کتاب نیمه خونده دیگه به کتابهای قبلی اضافه بشه؛ "جز از کل" رو فعلا بایکوت می کنم چون با خوندنش فقط دارم عذاب می کشم.
وقتی افکارت مغشوش ِ
وقتی بیشتر از یک ماه ِ که یک روز صبحش رو با حال خوب بیدار نشدی
وقتی اینقدر خوابهای هچل هفت میبینی که اگر هم بخوای با حال خوب بیدار بشی حس بد خوابهات نمیذاره
وقتی راه رو گم کردی و نمیدونی چرا زنده ای
وقتی از فاصله فکری بین خودت و خانوادت داری رنج می کشی و هنوز نتونستی در درونت هضمش کنی
وقتی زیادی تنهایی و هیچ دری نیست که بی اطلاع بری بزنی و مطمئن باشی هر ساعتی که بری خوشحال میشن از دیدنت
وقتی نگرانی که تاثیر افکار صد من یک غازت تاثیر بدی روی طفلکت بزاره
وقتی اصلا نمیدونی چه مرگته تا بتونی این برزخ رو آتیش بزنی و یا باهاش بسوزی یا بسوزونی اش
خوندن یک کتاب با چنین موضوعی حالت برزخی ات رو تشدید می کنه و حس بدی که مارتین به خودش و زندگی داره رو در درونت مثل یک پیچک چنان می پیچونه که رها شدن ازش خیلی سخت میشه
خوندن اینجور کتابها برای کسی خوبه که همذات پنداری رو موقع خوندن کتاب بزاره کنار و فقط بخونه و درسهای کتاب رو درونش ثبت کنه.
+ ناراحت نیستم اما خوشحال هم نیستم. و عجیبه که این دوره اینقدر کش دار و طولانی شده.
+ همسر همه چیز رو در این مورد به شوخی برگزار میکنه. خدا کنه با راهکارم موافقت کنه
+ ماه اک طفلی!!!!!! من باهاش زیاد بازی می کنم. میخندیم. جیغ میزنیم. میرقصیم اما اگر حس و حالم رو متوجه نمیشد روزی صد بار نمی پرسید خوبی؟ چطوری؟
+ باز نت یک سری شهرها وصل شد و صفحه وبلاگهای آپدیت شده پر شد از یه مشت پستهای تبلیغاتی به درد نخور
دریچه های تازه ای به روی افکارم باز شده که فکر بهشون هم به وجد میاره وجودم رو
باید بنویسم تا یادم بمونه تو وقتایی که کم آوردم و فاز افکارم منفی میشه باهاشون حالم رو تعدیل کنم
دوباره چله رو شروع می کنم. این بار جدی جدی و با همتی بالاتر
هفته قبل اعلام کردم که شارمین عزیز چله ای که تو تظرم بود رو یه کم مفصل تر برگزار کرده. من اینقدر بهم ریخته بودم که هی جا موندم اما از فردا که روز نهم چله است میخوام دوباره شروع کنم. اگر کسی خواست از همین جای چله گروهی شروع کنه از شارمین رمز وبلاگ چله رو بگیره
وب شارمین
به سختی خودمو از تخت جدا کردم و رفتم داخل سالن. همسر مثل همیشه خیلی زود بیدار شده بود. ظرفای غذاش آماده بود روی اپن و کتری در حال جوشیدن بود، موقع رفتن گفت ببین بارون میباره؟ تو تاریکی سرمو از پنجره بردم بیرون. چشمام چیزی نمیدید و هیچ صدایی ناشی از بارون به گوش نمیرسید. گفتم ظاهرن زمین خیسه اما اگر هم میباره خیلی ریزه چون صدا هم نداره. چند دقیقه ای از رفتنش گذشته بود. گرگ و میش بود اما چشمم که به درختا افتاد دیدم دارن سپیدپوش میشن. روی تخت خودمو رها کردم و مشغول خوندن "جز از کل" شدم. هنوز از برنامه گروه خیلی عقبم اما این قطعی شبکه های مجازی ظاهرن در این مورد به نفع من تمام بشه که خودم رو به گروه برسونم. راستش کتاب "تولستوی و مبل بنفش" اونقدر کند پیشرفت و بی هیجان بود که یک ماه هم علافم کرد. هم خونده نشد و هم چون چند کتاب رو نیمه کاره رها کرده بودم دلم نمیخواست اونم رها کنم و یکی دیگه شروع کنم. ولی وقتی نظرات رو راجع به جز از کل خوندم؛ تردید رو گذاشتم کنار و شروع کردم.
با صدای "مامان" گفتم ماه بیدار شدم. هنوز خیلی خوابالود بودم. اما همین که برگشتیم تو اتاقمون با دیدن بارش تند برف ماهک با هیجان گفت بریم بیرون برف ببینیم. اما هم زمین سپید نبود اما ماهک دستکش نداره :). بضی چیزا تا وقتش نرسه آدم یادش نیست که لازمه تهیه کنه.
مودم رو روشن میکنم اما برا روز دوم با یک فضای مرده و بی روح مواجه میشم که حتی بلاگفا هم باز نمیشه و دو سه تا وبلاگ بیشتر هم آپدیت نشدن. اگرچه این قطعی برای معتادان اینترنتی یک تمرین ترکه :)))
برف ریز از صبح می باره. از دیروز دائم خوابالودم. دو سه هفته است که هیلی دلم میخواست برم ترکستان اما با این سردی هوا و خونه سرد پدری همسر تقریبا دلم کوتاه اومده و اصراری به جایی رفتن نداره. چقدر نسبت به قبل تغییر کردم! چقدر دور شدم از غ ز ل شلوغی که عاشق مهمونی بود. خصوصا از وقتی که ماهک اومده. یک جور عجیبی هم غیر قابل پیش بینی شدم :( ذهنم به شدت بی نظم شده و این بی نظمی تو اوضاع خونه یک روزایی مثل امروز کاملا مشهوده
روز شنبه خیلی بهم سخت گذشت و عصر مردم و زنده شدم تا همسر برسه خونه. همسر حسابی ترسیده بود. میگفت هیچوقت شهر رو اینقدر بهم ریخته ندیده بودم. از شانس اش یک موتوری که نون درآوردن از جونش براش مهمتر بود تا خونه رسونده بودش. میگفت همه جا دود بود (از سوختن ب• ا•ن- ک ها)، درختها شکسته و صدای ت • ی- ر. که اگر مسیر عوض نکرده بودن شاید بلایی سرشون میومد.
اینجور وقتا چقدر داشتن امنیت جانی که بتونیم توی شهر راه بریم یا با وسیله تردد کنیم خودنمایی میکنه.
امیدوارم دلهای همه ملت لبریز بشه از آرامش همه جانبه و زندگیا پر بشه از امنیت جانی و مالی عالی
خدایا خودت از همه محافظت کن