+ روزی که بهار نوشت با نوروفیدبک سردردهاش بهتر شده؛ با خودم گفتم خدا رو شکر من که سردردهام خودش کم شده و درست از فرداش تا امروز هر روز یا سرم سنگینه یا مثل امروز دردی شروع میشه که میدونم مسکن نخوردن من رو به غلط کردم خواهد انداخت.
+ یک جور ناخوشایندی الانم که حال دلم بهتره حال جسمیم روبراه نیست. یعنی توی بدنم یه جوریه که جون کار کردن و حرکت کردن نیست!!!!!!!
+ ماه اک رفته جورابهای کیتی من رو که پدرشوهر تو روزای عقد برام خریده بود که از سرمای ترکستان تو خونه بپوشم پاهام گرم بشه رو پوشیده. تا زیر زانو رسیده و با پیرهنی که تنش هست از لحاظ اندازه ترکیب خوبی ایجاد کرده اگرچه که رنگهاشون کنار هم خنده داره
+ امروز برای سومین بار از فعل گفت در چند هفته اخیر استفاده کرد و وقتی خواستم بهش سیب بدم گفت: "بابا گفت من بَلَ نیسم بخورم عه عه عه عه بابا گفت ماه اک بَلَ نیس بخوره"
آخه همسر گاهی برای تحریکش میگه "بلد نیست بخوره" و ماه برلی اثبات بلد بردنش حتما میخوره :)))
+ کلاس مادر و کودک تمام شد امروز اومده میگه "بییم بَچیا (منظورش بچه هاست) ماشین بشینم. وزش کنیم"
+ دوباره با این حال نیم بند و درخواستهای ماه ام به کارهام نمیرسم :((( چقدر خونه رو خوب تمیز و مرتب کرده بودم
+ بچه ها برای اینکه خودمون رو با کسی مقایسه نکنیم راه حلی دارید؟
+ چله رو نتونستم با اون افکاری که یهو هجوم آوردن به سر انجام برسونم ولی سپاس گزاری رو هرچند دست و پا شکسته رها نکردم. تو روزای بد حالی حین انجامشون نمیتونستم مثل همیشه لبریز سپاس و امتنان باشم اما دوباره دارم با یک حال خوب همون اول وقت انجامش میدم
خداجانکم
از اینکه با وجود این درد و تن بی حال حال فکرم خوبه سپاس گزارم چون همین فکر خوب کمک مبکنه زودتر سرپا شم
بعد از مدتها بالاخره امشب ٩:٣٠ خاموشی زدیم
تا ده همسر خوابید و ماه اک بعد از یک ساعت بلاگیری و شیطنت تو تاریکی خوابید
ظرفها رو چیدم تو ماشین
بخشی از اونهایی که نمیشه داخل ماشین گذاشت رو شستم
و با دفتر سپاسگزازی و دفتربرنامه ریزی که این روزا گزینه های رنگ شده اش به تعداد انگشتای یک دسته نشستم روی کاناپه تا با چشمهای مست خواب نیم ساعتی کارهای عقب افتاده دفتری :))) رو انجام بدم و بخوابم
دندونهامو شیتم اما عجیب دلم قهوه میخواد با شکلات
ولی نفس مسواک دوباره ندارم
باشگاه رفتن امروز حالم رو خیلی عوض کرد
آزاده زنگ زد و بعد از درد دلهاش از اذیت های مادرشوهر نادونش و اینکه نمیتونند خونه بهرن و از دست مادرشوهر نجات پیدا کنه و تا اونجان نمیتونه بچه دار شه (خدا واقعا بهش صبر بزه). گفت قراره بره پیش روانشناس و ساعتی ١٨٠ تومن شده :(((
بهش گفتم پوسیدم تنهایی نمیخواید بیاید اینجا؟ گفت قرار میزاریم میایم
از طرفی امروز از چشمی دیدم تمیزکار ساختمون سرش رو گذاشته روی سنگ چارچوب در خونه همسایه. نمیدونم میخواست چیزی رو ببینه؟ یا بشنوه؟ یا اصلا من اشتباه متوجه شدم؟! در هرصورت چیزی تمیز نمیکرد چون دستمالش رو گذاشته بود زمین
بالاخره از اون حس های عذاب آور نجات پیدا کردم و بدون وحشتی که جمعه بی مقدمه سر و کله اش پیدا شد؛ بدون گله و شکایت یک گوشه نشستم و مینویسم
ده روزی هست که کتاب "تولستوی و مبل بنفش" رو شروع کردم اما نمیدونم چرا پیش نمیره؟ تازه نصف شده"
خیلی خوابم
شبتون نیک
تایید کامنت ها باشه واسه فردا
من نمیگم اگر نزدیک خانواده هامون بودیم همیشه اوکی بودم و خوشحال اما تا این حد تنها بودن برای منی که بعد از دانشگاه تا ازدواج کار کردم و همیشه کلی دوست داشتم قطعا تا این حد بد حال شدن و فکر و خیالای بیخود کردن نقش اساسی داره
وقتی فکر کنی یه دری نیست بزنی وقتی که از تنهایی نمیدونی چه کار کنی
وقتی کسی نیست دو کلام حرف بزنی وقتی نیاز داری با یک نفر رو در رو حرف بزنی
تا دو روز قبل میگفتم کاش بتونم باز هم گریه کنم. حالا دو روزه گریه می کنم اما این راه حل درد من نیست
همسر منو می بره دور دور اما درد من با نشستن تو ماشین درمون نمیشه
نمیدونم چرا یه تفریح به درد بخور نیست که
دو هفته گذشته جز سخت ترین روزای این چند سال زندگیمون بود برای من. هفته اول از غم درک نشدن عذاب کشیدم و البته بهم ریختگی های هورمونی هم توان جسمی و روحیم رو تحلیل برده بود
هفته دوم هم با وجود تعطیلیا باشگاه نمیتوتستم برم و همسر هم تمام مدت نبود
شبها هم گوشی بدست ولو نیشه رو کاناپه و این وسطا از شدت کم خوابی و خستگی خوابش میبره
من تو این حال بدم کسی رو مقصر نمیدونم اگرچه همسر مسئولیت داره در قبال من اما راهی هم برای درمون این رنج بی کسی ندارم
همون دو سه تا دوست هم که دارم همشون فک فامیلشون اینجا هستند و درگیر خانواده هاشونند و من خوشم نمیاد برم و حس کنم مزاحمم و کار داشتن
متاسفم که دو هفته است اینجا غر میزنم
اما واقعا خوب نیستم
باورتون میشه نیم ساعت مهمونی برام شده آرزو؟
یک قهوه خوردن با یک دوست یا خواهرم؟
من نمیخوام یک آدم غر غرو و غمگین باشم
در کل خوبم اما ته دلم به شدت احساس تنهایی دارم و این خیلی منو آزار میده خیلی
خجالت زده و شرمنده با بارانی از اشک توبه روی لبه تخت نشستم و مرور می کنم تمام روزهای آرام و شیرین این زندگی را که بزرگترین هدیه خداوند بعد از هدیه "هستی" ام است. شرمنده ام از تمام رخوتی که اجازه دادم در وجودم رخنه کند و طفلک شیرینم را درگیر این ناخوش احوالی کردم.
ماه اک را به همسر سپرده ام و یک گوشه دنج نشسته ام و هدیه میدهم خیسی قطرات اشکم را به زمین. و رها می کنم دل ترسیده ام از این ناخوش احوالی را در دستان کریم و بخشنده پروردگاری که در تاریک ترین لحظه های زندگی نوری وسیع به وسعت عظمت و کرامتش به زندگی ام تاباند. این بار هم خطا کردم. برای کوچکترین چیزها لحظه های خودم را تلخ کردم و فراموش کردم که سلامتی عظیم ترین نعمت هستی من و عزیزانم است. که آبرو و عزتی که به من خدیه داده از سلامتی هم والاتر است. فراموش کرده بودم چقدر دلیل دارم برای خوشی و شادی. فراموش کرده بودم که خیلی ها نان ندارند شکم طفلکشان را پر کنند چه برسد به تهیه هرآنچه از دلش بگذرد
فراموش کرده بودم کخ مرد من امن ترین آغوش دنیا را برایم حفظ کرده و شیرین ترین لحظه ها و احساسها را نثارم کرده
فراموش کرده بودم ماه اک با همه کوچکی اش لبریز مادرانه است و به شدت مراقب من است
فراموش کرده بودم که همین که اشک در چشمانم حلقه شود ماه اک برایم می خندد که غم را فراموش کنم و لبهایم را مهمان لبهایش می کند
فراموش کرده بودم که خانواده من در سخت ترین لحظه ها عمیق ترین محبتشان را نثارم کردند و امن ترین آغوشها را برای محافظتم از غم و اندو و وحشت داشتند
فراموش کرده بودم که اگر خانواده ام نبودند؛ همسر هم نبود
فراموش کرده بودم که اگر نبودند من هیچ چیز نداشتم و هیچ نبودم
خدایا یک بار دیگر توبه ام را بپذیر. خدا ببخش من را به خاطر تمام آنچه فراموش کرده بودم و با همین اشک ها صیقل بده تیرگی های دلم راه
خدا ایمان دارم انچه در درون من را لرزاند؛ تنها تلنگری بود از سمت تو و به خود آوردن من. ایمان دارم هنوز هم مراقب زندگی کوچک و قشنگمان هستی. ایمان دارم ترسهایی که ناگهان در درونم نقش بست فقط نشانه ای از قدرت و بزرگی توست. ترسهایی که به همان صورت که شکل گرفت با رحمت و کرامت تو قطعا تا ابد نابود خواهد شد. ترسهایی ناشی از این ناخوش تحوالی که قطعا توهمی بیش نیستند چون تو مراقب همه چیز هستی
خدایا سپاس سپاس سپاس
دردناک ترین اتفاق تو زندگیه یک آدم اینه که نتونه خودش رو اونطور که لایقش هست دوست داشته باشه.
رنج آور تر از اون اینه که دائم کارهای خودش رو ةم ارزش ببینه و به جای تشویق و محبت دائم تکرار کنه "آخرش عیچی نمیشی. تو آدم نمیشی وگرنه شیوه زندگیت رو عوض میکردی" و میفته توی یک دور باطل تمام نشدنی
حالا با این حالتها مراسم نخوابیدن ماه ام رو تصور کنید که تا الان با این حال خراب ده بار آب دادم، شیر دادم. بردم رو تخت، آوردم اینجا و هنوز هم نمیخوابه و از تو اتاق هی میگه ماماااانی بغل. مامااانی کُمَ کن مامانی آپ و من دلم میخواد از سختی این بلند شدنها در شرف خوابی که حس میکنم تنها راه نجاتم از این حال بده جیغ بزنم
برای رهآ
رها جون ماه اک بعد شیر گرفتن؛ ظهرها تا بتونه نمیخوابه. ولی وقتی هم ظهر نخوابیده تا ١٢ بیداره. من رسما نابود میشم از اینکه هیچ جوری نمیخوابه. بغل بغل های الانش رو هم نمیفهمم از چیه؟ هم نگرانم کرده هم آشفته. ممنونم از راهنماییت باید تلاش کنم