وقتی دکتر مغز و اعصاب بدون معاینه وفقط با یک نوار مغز چون ارتا دارو نوشت که روزی پنج تا قرص بود اما وقتی زنگ زدم و از بیقراری های شدید و حال بد گفتم و گفت اینا عوارض داروهای ما نیست برو دکتر داخلی
طب سوزنی گفت دیازپوکساید و پرانول رو نخور
دکتر اورژانس گفت فلوکستین رو قطع کن شاید بیقراریت از اونه
فقطآلپرازولام موند
با طب سوزنی ٣٦ ساعت عالی بودم و بعد اضطرابم برگشت البته با شدت خیلی کمتر
وقتی عجله ای روز سه شنبه قرار شد برگردیم استرس به موقع آماده شدن بود و بعد استرس پرواز
من از اوج گرفتن به شدت میترسم
روز اول تا عصر عالی بودم
عصر دوباره بی قراری و شب باز خوب
امروز دوباره با سوزش سر و بازوهام شروع شد بالین تفاوت که دیروز ٥ بیدار شدم امروز ٦:٣٠
دلم میخواد به جز آلپرازولام باز بقیه قرصا رو شروع کنم نه از سر منطق از سر اینکه شایدزودتر خوب بشم
دهنم دائم خشکِ
حال تهوع
دیشب خیلی خوب بودم
همسر میگه تحمل کن تا لاقل فقط به یک قرصوابسته باشی
و خدااااااااااااااااااا تو منو دریاب میخوام دوباره خوب باشم دوباره زندگی کنم
خوب بودنهای لحظه ای
بیدار شدن های پر از اضطراب
همه میگن خودت باید تلاش کنی
و من ذهنم خالی
با این حال احساساتم داغونِ
اگر سردرد داشتم چارش مسکن بود
اما الان؟
خیلی خوب احساس کسایی که اعتیاد دارن رو درک می کنم
فقط دنبال چیزی هستند که کمی حال خوب بهشون بده
منتها من سعی میکنم عاقلانه و طبق دستو دارو بخورم
هفته قبل حال الانم رویایی بیش نبود
دیروز تا عصر عالی بودم
میترسم از رفتن مامان
میگه نگران نباش میمونم تا خوب بشی
سه شنبه خیلی عجلهای برای کارای رهن خونه همسر بلیط گرفت که چهارشنبه ساعت یک سر قرار حاضر باشم
خیلی دلم میخواست با حال خوب بگم اما حالا که نشد تو یک جمله میگم
با پس اندازمون یک خونه خریدیم و دیروز دادیم رهنهمسر معتقده غیر از قطع و وصل داروها و اثرات مخربش سختی که واسه خرید خونه و توی کرونا ونه دیدن نحمل کردم خارج از توانم بوده
طب سوزنی به شدت معتقده هیچی ام نیست و ضعف جسمیشدیذ دارم
و من حیرونم که چطور خوب خوب شم
حتیتز روزی که بخوام آلپرازولام رو قطع کنم میترسم
نمیتونم از ماه مراقبت کنم
حتی یک وقتا هیچ حسی در درونم به ماه که هیچ به هیچی ندارم
کاش میدونستم چطور خودمو دندگیمو نجات بدم
هنوز کوچکترین چیزها اضطراب زیادی بهم وارد میکنه
هنوز گوشی دست گرفتن به شدت حالمو بد میکنه
در درون من همه چیز عجیب شده خیلی عجیب
دوست ندارم از روزای سختی که گذشت خیلی حرف بزنم. از روز سه شنبه اوضاع بدتر و بدتر شد. روز شنبه که همه خونه پدربزرگ جمع بودن تمام روز خوابیده بودم اشک هام تمام نمی شد. خاله کوچیکه قربونش برم من رو برد خونه دوستش و برام نوروبیون زدن. همه برام دعا خوندن و من مونده بردم حیرون که بقیه چطور نشستن؟ چطور میل دارن غذا بخورن؟ مگه آدم دلش میوه و چایی هم میخواد؟
یکشنبه
از همه روزها بدتر بود. اونقدر که با وجود کرونا لباس پوشیدم و رفتیم بیمارستان. دکتر اورژانس سرم قندی نمکی تجویز کرد؟ ب٦ و تقویتی. به خاطر بی قراری گفت فلوکستین رو قطع کن.زیر سرم بهتر شدم تا اینکه لرز شروع شد و نتونستم بخوابم. بعداز سرم خونه،دوش و دوباره خواب
پدربزرگ طاقت نیاورده بود. با خاله کوچیکه و مادربزرگ اومدن. دیگه جون گریه کردن هم نداشتم. پدربزرگ بغلم کرد. صورتم رو بوسید و من چقدر نیازش داشتم. چقدر دلتنگ بودم که با بغض ابرازش کردم. خاله کوچیکه عین یک مادر دورم راه رفت. در کنارش اونقدر دعا خوند که من بودم خسته میشدم
نزدیکای سه که دستم تو دست بابا بود مونده بودیم مستاصل که برم پیش دکتر خودم یا دکتر معروفی که شوهر خاله کوچیکه زنگ زده بود به خاله که نوبت طب سوزنی گرفته. به زور نشسته بودم و صورتم رو فرو کردم تو پتو و گفتم خدایا مگه نمی گی دعای آدم مریض اجابت میشه؟! نجاتم بده. به دقیقه نرسید. اون همه دعا جواب داد. پاشدم بدون بی قراری. پدربزرگ گفت بپوش ببرمت دکتر. خاله رو تخت ملافه انداخت و دراز کشیدم. هنوز نفسهام تند و سطحی بود. دکتر اول اومد سراغ من . گفت به خاطر مصرف زیاد داروها صفرا ت شدیدن رفته بالا و بزنت پر از سم شده. رو کبدت هم اثر گذاشته. سوزنها رو که زد آروم گرفتم. انرژی خودش، منشی اش، خاله و بکی از مریضا خیلی بالا بود. بعداز مدتها اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم. بعد از درآوردن سوزنها دوباره اضطراب و گریه. دکتر گفت حرف بزن.گفتم:"من این چند سال خیلی تنهایی کشیدم. کار همسرم زیاد بود و مامان به خاطر وسواس خونه ام نمی اومد" با خنده گفت:"تو فقط تمیزی وسواس نداری. روی بدنت به شدت پایینِ برات چندتا دارو میدم بمب انرژی" وقتی ماساژ تمام شد منم آروم شدم. گفت مایعات زیاد بخور تا سموم دفع بشه. بعد از یک هفته غذا خوردم. ماه طفلکم که چند روز بود خوشحال نبود و زمانی که دکتر بودم فکر کرده بود برگشتم کرج روی ابرا بود از خوشحالی. بعد مدتها بغلش گرفتم و رفتیم براش بستنی خریدم. کلی با هم خندیدیم. نفس کشیدیم
شب دوتا unizinc به توصیه دکتر خوردم و ویتامین E دیازپوکساید و پرانول رو قطع کردم. شب آروم خوابیدم و بعد از مدتها صبح با آرامش بیدار شدم. آرامشی که تا روز قبل فکر میکردم خیالی بیش نیست
عصر دوباره طب سوزنی و ماساژ . عصر امروز هم
دوباره آرامش به وجودم برگشته. دوباره می خندم. دوباره غذا می خورم. دوباره ماه رو بغل میکنم. دوباره بعد از دوهفته با هم حمام کردیم. دوباره نفس می کشم.
ممنون از دعاهاتون و انرژی های مثبتتون. هنوز نمی تونم گوشی دستم بگیرم و توی نت چرخ بزنم. نه از ضعف جسمی؛ از شدت فشار روانی که این مدت تحمل کردم. میزان استفاده ام از گوشی در حد جواب دادن تلفن هست و در کل روز شاید فقط ٥ دقیقه نت
هنوز ترس دارم از برگشت اون حالتا.
مامان طفلی از شدت فشار روانی و کار زیاد سیاتیکش گرفته. براش دعا کنید
ببخشید که هنوز نمی تونم کامنتا رو جواب بدم. گرشی دست گرفتن حالم رو بهم میریزه. فقط خواستم خبر بدم که بهترم
کامنتای مهربونتونو خوندم
مرسی
ولی من نمیدونم چی منو به اینجا کشونده
گاهی غمگین بودم
گاهی دلتنگ
اما این حالاهای وحشتناک نمیدونم ریشه در کجا داره
فقط میدونم اینقدر بده که دلم میخواد تنفس بعدی دیگه بالا نیاد
دیگه نه عشقی درونم حس می کنم
نه امید به زندگی
فقط دلم میخواد تموم شه
چون تحملم تموم شده
داروهای جدیدرو شروع کردم اما از خوردن اونا هم نگرانم
هر چیز مسخره و بی اهمیتی حالم رو بد میکنه
و من دلم میخواد این نفس آخرین نفس باشه
ببخشید که اینقدر تلخم
کامنتا رو بی جواب تایید میکنم
چون واقعا توان حرف زدن ندارم چه برسه به نوشتن
به زور روی پاهام ایستاده بودم. به خاطر خیس نشدن ماسک هزار بار بغضم رو فرو دادم. دیدن بقیه آدم ها که توی نوبت بودن حالم رو بدتر میکرد. نوبتم رسید و همین که پامو گذاشتم داخل اتاق دکتر و شروع کردم به گفتن اینکه دارو میخوردم و بعد از قطع ناخواسته اش چه به من گذشته
گفت: " خانم ربطی به قطع دارو نداشته. شما افسردگی شدید داری"
گفتم: "آخه یک مرتبه حالم بد شد"
گفت: "یک مرتبه این اتفاق نیفتاده. خورد خورد جمع شده و یک جا دیگه سرریز شده. نوار مغز بگیر و بیا"
تو اتاق EEG وقتی مسئول گرفتن نوار شروع کرد به حرف زدن. وقتی گفت نفس عمیق بکش. کمی از حالم گفتم و گفت پاهاتو دراز کن و ریلکس باش بعد از ١٢ ساعت کمی از تنشی که در وجودم بود کم شد
نوار رو تحویل دکتر دادم. وقتی بررسی اش کرد گفت:" خانم درد شما یک کلمه است غربت . شما با این شرایط کنار نیومدی. یک نهالی رو اونجا کاشتی اما این نهال با هر اتفاقی تکون خورده و ریشه اش محکم نشده. باید با این شرایط کنار بیای. باید زیاد بیای دیدن خانوادت. باید خانوادت زیاد بیان دیدنت. باید تو خونه نمونی زیاد"
و حالا روزی ٥ تا قرص تجویز کرده.
روزی دوتا کلر دیازپوکساید
یک آلپرازولام ٠/٥
یک فلوکستین
یک پرانول
من می ترسم از اینکه تا ابد مریض بمونم
می ترسم از اینکه روزی ٥ تا قرص باید بخورم
میترسم از همه چیز
وهمسر فردا باید کرج باشه. من نیاز به مراقبت دارم. همسر میگه بیا بریم. مامان الان نمی تونه با من بیاد. و من نمی تونم تصمیم بگیرم بمونم یا برم. و سرم میسوزه که اینقدر ضعیفم که نمی تونم یک تصمیم قاطع بگیرم
پی نوشت:
بعد از کلی گریه و استرس و نگرانی تصمیم گرفتم بمونم. اگرچه که باز هم نگرانم اما واقعیت اینه که به مراقبت نیاز دارم. قرصای شب رو ترسیدم بخورم از بس واسه همون نصف آلپرازولام صبح خوابالودم. خیلی نگرانم که به قرصا عادت کنم و همراه دائمی ام بشن.
چقدر دلم میخواد خوب بودم و با همسر برمیگشتم