عذرخواهی میکنم. این پست خیلی غمگینه ادامه مطلب ...
ساعت ٣:٣٠ نیمه شبِ. بیدار شده و آبِ سرد میخواد. آبش رو که خورد میگه: "مامان کی کرونا تموم میشه بریم خانه بازی، سرسره بازی کنیم. نی نیا بیان. چرخ و فَلَنگ بازی کنیم؟"
چقدر دلم سوخت واسه طفلکم که اولین صحبتای جدی زندگیش با من باید در مورد کرونا و تموم شدن این روزاییِ که گاهی به نظرت میاد پایانی نداره؛ باشه. از اینکه تو بازیهاش عروسکش کرونا گرفته. از اینکه عمه اش یا مادرجون میگن بیا خونمون میگه خونتون کرونا داره. وقتی کرونا تموم شد میام. از اینکه وقتی می خوایم بریم بیرون سریع میگه من ماسک نمیزنم. خدایا ما آدم بزرگ ها به کنار صدای این طفل معصوم ها رو داری؟ میشه دوباره زندگیامون رو آسون کنی و بی دغدغه؟
+ از چهارشنبه که کارا خوب پیش رفت خوب بودم. پنجشنبه ظهر زدیم به جاده چالوس و تا سد با دوتا ماشین رفتیم چون ماه گفت من می خوام رو صندلی خودم بشینم و سوار ماشین آقا مسعود نمی شم :)) البته که محض احتیاط بهتر بود دو ماشینِ بریم. حال دلم وصف نشدنی بود از خوش بودن. حیف که فرصت نشد تو اوج اون احوال خوب احساسم رو با کلمات رج بزنم.
+ خواهرک در جواب اینکه گفتم "کاش کمی رعایت می کردید تا یا من بیام اونجا یا شما بیاید اینجا" گفت:" تو یا دلت تنگ شده میای یا تنگ نشده نمیای. تو از بعد ازدواج خانوادت رو نپذیرفتی و برای بودنمون همیشه شرط گذاشتی" و من در حیرت از برداشت اشتباهش دهنم باز مونده بود. این حقیقت نداشت. من فقط بعد از ازدواجم به دلیل ساعتهای طولانی تنها بودن وسواسم گسترده شده بود و اتفاقا اونها بیماری من رو نپذیرفتند و عین همین رو بهش گفتم. گفت من خواهرتم دوستت دارم و مراعاتت رو میکنم" و من بهش گفتم: "شماها در عین رعایت یک جاهایی برخوردهای خیلی بدی باهام کردید. ایراد خانواده ما اینِ که ما بلد نیستیم با هم حرف بزنیم. اگر من از اول مستقیم درخواستم رو مطرح کرده بودم و طرف مقابل پذیرفته بود هیچوقت اونقدر ناراحتی بین ما پیش نمیومد اما نه من بلد بودم درخواستم رو مطرح کنم نه طرف مقابل ظرفیت شنیدن درخواست من رو دلشت. کما اینکه وقتی با مامان مطرح کردم گفت بهترین راه قطع رابطه است"
یعنی مامانم حاضر بود با من قطع رابطه کنه اما به بابام نگه دستاشو بشوره. وقتی هم بعد از کلی داستان گفت نزدیک دو ماه بابا تلفن های منو جواب نمی داد.
مامانم دوباره دیروز برای چندمین بار میگه "تو اگر عروس من بودی دیگه نمیومدم خونتون" در حالیکه راه حل آروم موندن من خیلی ساده است. این که همه دستاشونو بشورن و اجازه بدن من خودم تو روزای حضورشون کارهامو انجام بدم همین.
بعد خواهرم میگه تو ما رو نپذیرفتی :)))
از دیروز با حرفای خواهرک قلبم مچاله شده بود و اینقدر حسم شبیه به روزهای سخت سه هفته قبل بود که نگو.
تو روزایی که روزی چند بار پنیک می شدم هیچ کس نیومد برای یک ساعت کنارم باشه و دستم رو تو دستش بگیره. من دختر بدی ام قبول. من خواهر بدی ام؟ قبول. اما یکی به حال مرگ می افته نباید کنارش بود؟ چقدر تو اون روزا گریه کردم و به مامانم گفتم من بد من وسواسی من اصلا غیر قابل تحمل چرا خودتو از من دریغ می کنی؟ من بلد نیستم عادی باشم اونوقت مامان باید راحت تو رو بزاره کنار و نیاد خونت؟ بعد یک چیزی بگی قهر کنه بره در اتاق رو ببنده و بچه من پشت در اشک بریزه و بگه مادرجون؟
ببخشید پستم تلخه. اینا حرفاییه که توی دلم مونده بود و دلم نمیخواد جایی دیگه به زبون بیارمشون. چون من حرف نزدم هیچکدوم نفهمیدن چقدر یه زمانهایی بهم سخت گذشت از شدت تنهایی و پیش شون دم بر نیاوردم. حالا فکر می کنند من اونا رو گذاشتم کنار
راستش من اگر جای مامانم بودم و حتی میدونستم بچه ام قراره دوشنبه بره ترکستان و شنبه عصر اکه از بدحالی و پنیک نفسش بالا نمیومد زنگ میزد و گریه میکرد پاشو بیا سعی نمی کردم قانعش کنم که بری ترکستان خوب میشی. برای نصف روزم بود میرفتم پیش بچه ام تا هم دل خودم آروم بگیره هم اون طفلک شاید با دیدن و دریافت محبت من حالش بهتر بشه.
مشکل اساسی اینجاست که ما خانوادگی بلد نیستیم با هم حرف بزنیم. انتقاد کنیم و قهر نکنیم. و سرآمد این قهر کردنها خواهرکِ که حالا به خاطر مشکلات و شرایطی که دارن و داره یک جورایی حق داره. از طرفی اونها هیچوقت نپذیرفتن که اولا وسواس یک بیماریه و انگار به نظرشون میومد من از عمد و خودخواسته حساسیت نشون میدم. دوما چیزی که من روش حساس بودم انجام دادنش دو دقیقه طول می کشید آپولو هوا کردن که نبود.
در حالیکه همسر به من میگه تو وقتی که خودمون سه تا هستیم رفتار وسواسی شدیدی از خودت نشون نمیدی. معمولی هستی اما وقتی مهمان میاد و فوانین ات نقض مبشه غر میزنی.(البته فقط به خانوادم که باهاشون راحتم)
همسر میگه تو نمیتونی جلوی نیازت به محبت خانوادت رو بگیری اما نمی تونی وقتی مامانت راحت نیست به زور بکشونیش اینجا
صدای مامی مامی خوندن ماهک تو فضای خونه پیچیده و من کمی آروم ترم بعد از خالی شدن بغضی که تو گلوم مونده بود. همسر سکوت مطلقِ از استرس و سر خودش رو با کار گرم کرده. خونه زلزله است و چقدر همیشه آرزو داشتم از اون دسته آدمهایی باشم که موقع استرس بیفتم به کار کردن نه اینکه بشینم یک گوشه هم استرس داشته باشم هم حرص کارهای انجام نشده رو بخورم. موقع استرس باید بخوابم که گذر زمان رو نفهمم یا یک گوشه مچاله شم و با یک فیلمی چیزی سر خودم رو گرم کنم. این وسط طفلی ماه که این دوماه خیلی برنامه زندگیش بهم ریخته بود و روزای آخر که باید میرفتیم بیرون می گفت "من تنها می مونم نمی خوام بیام". ظاهرن ماهی به دُمش رسیده و امروز شدت استرس تو خونه ما به اوج خودش رسیده؛ اینقدر که همسر موقع صحبت با مامانش بغض ش شکست و دسته جمعی گریه کردیم :)))
این وسط بین تمام دلواپسی هام از تع دلم خدا رو سپاس گزارم که اون بحران رو رد کردم و الان عین یک آدم عادی استرس دارم نه این که از پا بیفتم. یک استرسی که فقط کم حوصله ام کرده ولی می تونم رو پام بایستم. می تونم کار کنم. میتونم به طفلکم غذا بدم و بشورمش و ...
راستش از همون موقع که حالم خراب بود انگار مطمئن بودم لازمه که این بحران رو طی کنم و یک سوال توی سرم میچرخید. "پیام و درس این ناتوانی و حال خراب برای من چیه؟ قراره چی رو متوجه بشم؟!" و واقعا واقعا درس بود. گوشزد بود. تلنگر
الان هم دعا می کنم فردا فقط اونچه خیر هست اتفاق بیفته. دارم تلاش می کنم که بد بینی هام به آدمها رو ندید بگیرم و توکلم به خدا رو قوی تر کنم و همه چیز رو بسپارم به خودش. تا الان هم به خودش سپرده بودم ولی این آخریا انگار یهو ترسیدم. حالا ولی یس، الرحمن و واقعه انگار یک بار دیگه دلم رو قرص کردن که هر چی پیش بیاد خیره. حتما اتفاق امروز، گیر افتادن پول، این استرس شدید صلاحی درش هست و درس و پیامی برای ما داره که بعدها متوجه می شیم
ماهک قرآن رو باز کرده و ورق میزنه. یعنی داره قرآن میخونه. صدای همسر تو فضای خونه پیچیده. داره با همکارش در مورد وام حرف میزنه. این یعنی که کمی آرومتر شده و دلش قرص تر شده که می تونیم پول رو آزاد کنیم.
غ ز ل واره:
ممنون میشم برای فردا صبح و کارهایی که پیش رو داریم انرژی مثبت بفرستید. ان شالله فرصت بشن همه دغدغه این ماه رو می نویسم
اینقدر خسته بودم از رابطه هایی که یک طرفه باید تلاش می کردم برای حفظ شون، که همه رو رها کردم و تصمیم گرفتم هر رابطه ای که یکی دو بار تماس گرفتم و جوابی از طرف مقابل دریافت نکردم رو حتی اگر دلم بخواد داشته باشم ش رو تمام کنم مگر اینکه طرف بعد از تماسهای بی جواب خودش تماس بگیره و دلیل موجهی برای نبودن و جواب نداشتن اش داشته باشه. دیگه نه زنگ بزنم نه پیام بدم. به قول مامانم تنها که باشیم دیگه درِ دلمون گذاشته است که تنهاییم و لاقل از دست کسی ناراحت نمیشیم و دائم در خودمون و رفتارمون دنبال دلیل کم توجهی های دیگران نمی گردیم. چون معمولا رفتار دیگران ربطی به ما نداره. کلا هر جور راحتند رفتار میکنند و احساس و شخصیت دیگران براشون اهمیتی نداره. یا لاقل جرات ندارن که مستقیم بگن از بودن با ما لذت نمی برند و با توجه نکردن هاشون توی یک پروسه طولانی کم محلی طرف مقابل رو آزار میدن.
چند ماه قبل بود توی پاییز که حالم خوب نبود؛ شماره تماس اش رو برام گذاشته بود و گفته بود هر موقع خواستی هستم. ولی همسر به خاطر ناامن بودن فضای مجازی و دروغ هایی که راحت گفته میشه؛ تهدید کرده بود که در صورت ارتباط برقرار کردن با بچه های وبلاگ کلا باید اینجا رو تعطیل کنم. می گفت شاید طرف اصلا مرد باشه و با اسم خانم بهت نزدیک بشه. شاید کسی با سو نیت بهت نزدیک بشه و زندگیت رو بهم بریزه و من بهش حق می دادم. با این حال خیلی دلم پیش اش بود. وقتی همسر گفت موافقی بریم پرتغال؟! و بحث رفتن داغ بود؛ اگرچه خیلی زود جفتمون پشیمون شدیم از رفتن، اول نقشه رو چک کردم که ببینم چقدر از لحاظ فیزیکی بهش نزدیک میشم!؟ :) عاشق کامنت هاش بودم و حس عالی ازش دریافت می کردم. تا اینکه برای رمز جدید تو اینستا بهم پیام داد و بعدش من مریض شدم.
تو اون روزای بد حالی تنها دوستی بود که هر روز حالم رو می پرسید. خسته بودم از پیامهایی که به دوستان فرستاده بودم و چند روز میگذشت تا جوابشون رو دریافت کنم تازه اگر دریافت میکردم؛ اونم از کسایی که روشون حسابِ دوستی کرده بودم؛ هر موقع پیام دادم سریع جواب داد. بهم گفت که چقدر مثل من خسته است از تلاش های یک طرفه اش برای حفظ روابط و اینکه مثل من کلا بی خیال ایجاد رابطه دوستی با آدمای جدید شده و تنهایی رو ترجیح داده.
برای همسر گفته بودم که از طریق اینستا در تماسیم و خیلی ناباورانه مخالفتی نکرد و وقتی موقع صحبت من و همسر، ماهک پیام صوتی فرستاده بود که سلام کنه بهش ( ماهک خیلی خیلی با دقتِ و ظهر که گفته بودم دوستمِ و اسمش چیه گفت سلام ... جون و شب هم که متوجه پیامهامون شد بدون اینکه من بگم خودش فهمیده بود این همون دوست ظهرِ و باز میخواست بهش سلام کنه :))) ) و صدای ما هم ضبط شده بود و من نگران بودم از عکس العمل همسر چون متوجه شد ماهک پیام صوتی داده اما در کمال تعجب هیچ مخالفتی نکرد.
خیلی اتفاقی تو این روزا دغدغه هامون خیلی نزدیک بهم هستش و حالا که نتیجه زحمات های چند ساله من و همسر در شرف به بار نشستنِ و من دو دل شده بودم؛ چقدر بهم انرژی مثبت داد. چقدر ذوق کرد برای نتیجه و یک عالم حس خوب ریخت تو قلبم. وقتی دیشب بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با خودم با حرفاش دلم رو قرص کرد که انتخابمون درسته تا لحظه ای که خوابم ببره سپاس گزاری کردم از خدایی که بعد اون همه رفیق نیمه راه یک دوست بی آلایش و مهربون و همراه سر راهم گذاشته
ممنونم ازت رفیق ترین رفیق راه دورِ روزهای بد حالی ام. که ته دلم، به احوال پرسی های هر روزت گرم بود. همیشه سلامت و شاد باشی کنار همسر گلت
+ اسمت رو ننوشتم چون نمیدونستم دوست داری بقیه بدونند یا نه :)
٢٨ تیر ٨:٥٠
بعد از پنجاه روز تلاش و بدو بدو و استرس پنجشنبه تصمیم نهایی رو گرفتیم و دل رو زدیم به دریا و همسر رفت پای نشست و به یک توافقی رسیدن. حالا اصل استرس ها و بدو بدوها تمام شده اما تا همه چیز شکل رسمی و قطعی به خودش بگیره یک دلواپسی هایی هست
١ مرداد ١٦:٠٠
بالاخره همه چیز رسمی شد.استرس ها تمام شد و می تونیم دوباره به زندگی عادی برگردیم. به شدت له ام از خستگی و کوفتگی تنم و نیاز به خواب. با این حال فقط نیم ساعت تونستم بخوابم. قسمت خوب ماجرا اینه که بعد از این که من و همسر اومدیم روی تخت، ماهک هم خوابید و من می تونم تا هر وقت دلم بخواد روی تخت ولو باشم.
٢ مرداد ٦:٢٤
یک خواب خوب بعد از مدتها بدو بدو و تلاش و سوال از خودت که تهش چی میشه یکی از بزرگترین موهبت های دنیاست. و اینکه که بتونی بعد از این دوره دوباره به زندگی عادیت برگردی عالیِ عالی. دیروز که له بودم مدیتیشن کردم و قبل از حمام هم نیم ساعتی ورزش کردم. از بعد از بهتر شدن حالم و سفر ترکستان هیچ کدوم رو انجام نداده بودم. اینها به کنار دو ماهی میشه که کتاب نخوندم. حالا می تونم دوباره شروع کنم. با طمعنینه و سرصبر. یک خونه تکونی هم بلید انجام بدم و تشکر کنم از خونه نازمون :)) و از امروز دوره سپاس گزاری رو باید از سر بگیرم. زندگی تو حالت عادی چقدر شیرین و دوست داشتنیه
ممنونم از انرژیای مبثتتون. دیروزبر خلاف استرس ها و بی خوابی شب قبلش همه چیز خیلی راحت انجام شد و نتیجه عالی شد. می نویسمش