هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

ستایشگرانه

و نهایت کم خردی است رها کردن خودمان در منجلاب غصه و ناراحتی و انتخاب "افسرده بودن". هنگامی که ناخوشیم و غمزده، هر تلاشی برای بهتر شدن مذبوحانه می نماید اما کافیست  از خودمان بپرسیم "آیا کاری بهتر از افسرده بودن از من ساخته است؟" و این سوال چنان قدرتمند است که پرده غم را می دَرَد و ذهن را چنان به چالش می کشد که در عصیانی غافلگیرانه فرمان برخاستن می دهد. اغلب بهترین انتخاب در این لحظه ها رها کردن خود در آغوش آب است. گویی تمام درد و رنج ها را می شوید و با خود می برد؛ چونان که گاه احساس تولدی تازه را در تمام وجودت به جریان می اندازد. احساس زندگی را درَت می گسترد و ذهنت را چنان می گشاید که جز اندیشه ها و اعمال شفابخش چیز دیگری به آن راه نمی یابد و همان موقع است که در می یابی چه بیهوده و عبث خشمگین شدی و چه بی ثمر غم به دلت راه داده ای. زندگی کوتاه تر از آن است که با اندوه سر شود

و این همه تغییر! در افکار منی که در موقعیت های مشابه تا مدت زمان زیادی قادر به بالا بردن انرژی هایم نبودم؛ خیره کننده و قابل ستایش است.

هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی

به راستی که چه انتظار پوچ و بیهوده ای است اینکه فکر کنی با گذر زمان آدمها تغییرات مثبتی خواهند کرد. 

  ادامه مطلب ...

پاییز دوست داشتنی ٩٩

به نظرم میرسید دوران سرخوشی که احتمالا داروهای روانپزشکی برایم به ارمغان آورده بود حتی اگر شده موقتی، به پایان رسیده. یا شاید سندرم تغییر خُلقِ pms  به بعد از دوره مذکور منتقل شده یا.... هر چه که بود سرزنش گر درونی به طرز بدی فعال شده  بود و با اینکه رفتار بد یا اشتباهی از من سر نزده بود،با وجود خود کنترل گری ام باز هم از همان پشت و پَسَل هایی که می توانست چنگی به احساسات و افکارم می انداخت و همین که مطمئن می شد خدشه ای به آرامش و افکارِ خوش خط و خالم انداخته زوزه کنان یک گوشه لَم می داد و سیگار به لب از نتیجه تلاشش لذت می برد. سعی می کردم با بافتن، کار کردن، بازی یا خواندن کتاب، تاثیر تلاشش را به حداقل برسانم با این حال حس  های ناخوشایندی از پنجشنبه 25 مهر درونم جا خوش کرده بود که نمی دانستم مربوط به چیست؟  

ادامه مطلب ...

آرامش و سلامتی

١٦ مهر ٩٩

صدای بلند موزیک (سلنا گومز) در فضای ماشین پیچیده، تازه از ترافیک خلاص شدیم و ماشین با سرعت توی اتوبان تهران کرج در حالِ حرکتِ؛ دقیقا وضعیتی که من عاشق اش هستم. ماهک از ترافیک و طولانی شدنِ زمان برگشت به خونه حوصله اش سر رفته و خسته شده و من درست مثل دوران بارداری که ماهک برایم آرامش دلپذیری به ارمغان آورده بود؛ لبریز آرامش، غرقم در خوبی ها و خوشی‌های زندگی و زندگی مون و تمام آرزویم اینست که بعد از تمام شدن دوره درمان و قطع داروهای روان همین قدر آرام و خوشحال باشم. اگرچه گاهی به نظر می رسد یک بیخیالی بیش از اندازه ای درونم جا خوش کرده که در عوض چند ماهی که از اضطراب، روزی هزار بار  می مردم و زنده می شدم و حتی صدای موزیک ها و مدیتیشن هم اضطرابم را می افزود؛ حالا با شنیدن خبرهای ناخوشایند (مثل نیاز به جراحی کیست و فکر بیمارستان و...) هم زود بر خودم مسلط می شوم.  

ادامه مطلب ...

اولین بارون پاییزی باریدن گرفته

اونقدر سردم بود که بافت تنم کردم برای خواب

دلم نوشتن میخواد اما مست خوابم