قبل از این با چنین مخالفتهایی چقدر برآشفته میشدم و عکس العملهای تندی داشتم. اما امروز! به خودم افتخار می کنم که اندوه شنیدن نه رو به خشم تبدیل نکردم. با این حال نمی تونم منکر اندوهی بشم که در درونم شکل گرفته. اینقدر مخالفت های شبیه این ازش دیدم توی این چند سال که متاسفانه ذهنم دچار تفکر محدود در این زمینه شده و یک جورایی قبل از درخواست کردن میدونم که مخالفت خواهد کرد. کاش ادبیاتم اونقدر قوی بود که بتونم احساس درونم رو راحت در قالب کلمات بریزم روی این صفحه سپید. در هر صورت احساسی که در درون داشتم "سرزنشِ خودم!" نبود و این یعنی یک پیشرفت خوب. ولی چقدر اندوه در قلبم هست که استقلال مالیام رو به خاطر شرایط زندگیم، بچهداری و نوع تفکرم در تربیت فرزند از دست دادم و دیگه نتونستم کار بکنم که اختیار انجام یک سری از کارها که دوست دارم ازم سلب نشه و درخواستم در موقعیت فعلی غیرمنطقی محسوب نشه. در بین همه این افکار جمله های دکتر مایکل نیوتن در ذهنم می چرخه که "ما برای رسیدن به کمال و پیشرفت روحمون به این دنیا اومدیم" و با یادآوری این جمله صدایی در درونم فریاد میمیزنه تسلیم نشو؛ با مخالفتش راه رسیدن به هدفت بسته نمیشه. از راه های دیگه ای مسیر رو ادامه بده و مطمئن باش یک روزی فرصت انجام کاری که الان خیلی مصمم به انجامش هستی پیش میاد. تو فقط در مسیر هدفت گام بردار و تسلیم نشو. شاید در زمانی بهتر از اکنون این فرصت برات فراهم بشه. زمانی که بازدهی دوره دلخواه برات به حداکثر برسه.
غزلواره:
+ به شدت احساس مادربد بودن دارم امروز
+ چه خوب که صبح نتونستم به خواهرک زنگ بزنم و انرژی منفی بدم از ناراحتی مخالفت همسر و چه خوب که الان هم حرفی نزدم و اجازه دادم اون از درگیری های کاری و ایده های قشنگ در مورد کارش حرف بزنه
شما باید طالب چیزی باشید که بدانید چرا آن را می خواهید...
این چرایی همان انگیزه ای است که شما را به حرکت در می آورد و به شما انگیزه و سوخت لازم برای ثابت قدمی می دهد
دارن هاردی - اثر مرکب
ادامه مطلب ...
امشب ١٢:٤٠
اومدیم رو تخت که مثلا بخوابیم بعد جفتشون سر اینکه کی سرشو روی من بزاره کانتکت دارن و همدیگه رو هُل میدن. همسر سرش رو روی شکم من میزاره ناگهان ماهک مثل برق از جا میپره و محکم همسر رو هُل میده اونطرف و میگه اینجا جای منِ. صورت همسر میفته روی دستم و من میگم: "آخ، حامی دستم رو سوراخ کردی" ماهک برای حمایت از من میگه:"حامی مامان میگه با ریشه هات اذیت میشم" همسر میگه: "من که ریشه ندارم. گُل ریشه داره" ماهک میگه:" چند روز صبر کنیم گل ها در میاد از خاک ها" میگم:"چند روز؟" میگه:" پنج روز"
١:٠٠ بامداد
از دایناسورها داره میپرسه. همسر میگه همشون توی زلزله مردن رفتن پیش خدا. ماهک میگه:"خدا کجا هست؟"همسر میگه:"تو آسمونها" من میگم:"خدا همه جا هست" ماهک میگه:"فقط یک دونه هم هست"وقتی می پرسم کی برات گفته میگه تو ولی من اصلا یادم نیست در این مورد حرف زده باشیم
غ ز ل واره:
تا همین دو سه هفته قبل ازش در هر موردی زمان می پرسیدی میگفت:"یک ساعت دیگه"
یک عالم فکر و حرف دارم برای نوشتن. اما اونقدر درگیر تغییر عادتها هستم که زمانی که ذهنم آماده نوشتنِ کار دارم و زمانی که کار ندارم ذهنم هم استراحت لازمه
باید بنویسم از کتاب خوندن هایی که می فهمم ذره ذره باعث تغییر جهان بینی و افکارم می شن. از اندیشه هایی که بهشون افتخار می کنم. از ارتباط خودم با خودم که داره بهتر میشه. از اینکه فرصت ندارم که حرصله ام سر بزه. از اینکه اینقدر مشغول اصلاح خودم هستم که دیگه حرفی از دیگران به میون نمیاد و مکالمه های تلفنی ام شاید از یک سوم هم کمتر شده. از اینکه باور دارم که تمام آرزوهام برآورده شده است
مثل اینکه ماهک قصد خوابیدن نداره. میخواد قصه رو کلامی اجرا کنیم
بعد از ریختن سقف این سومین باری هست که تشریف آوردن پایین واسه ترمیم گچ سقف و من اصلا جون و حوصله ضدعفونی کردن و تمیزکاری رو ندارم :(((
واقعا فرصت تایید نظرات رو نداشتم
متاسفانه اطرافیان نتونستن روزنه ی چشمگیری که برای سلام و علیک مستقیم با همسایه طبقه بالایی ایجاد شده بود رو ببینند و به کل کورش کردن. به ناچار برای هزارمین بار در هفته گذشته راهی شستن دستشویی شدم. آب را با فشار زیاد باز کردم. هنوز در اندوه از دست دادن اون سوراخ مبارک سقف بودم که سر شیر جدا شد و افتاد اون اتفاق میمونی که مستحق یک فیلم برداری حرفه ای بود. سر تا پام عین موش آب کشیده خیس شد و حالا مگه شیر بستن میشد؟:)))
هفته قبل شیر توالت فرنگی خراب شده بود. همسر توضیحات لازم رو داد و گفت من فلکه رو می بندم و تو مغزی رو عوض کن. همسر فلکه رو بست . شیر رو باز کردم که آب لوله ها خالی بشه. همسر هم میگفت زود باش. آب شلنگ باز بود با فشار و وقتی مغزی رو درآوردم صحنه اط بود تماشایی. از همه جا آب می پاشید و من نمیدونستم مغزی رو جا بندازم یا جلوی آب رو بگیرم؟! یعنی واقعا همسر فلکه رو بسته بود؟ :))))
همسر جلسه داشت و صدای بتن کن گوش همه رو کر کرده بود. همسر عذرخواهی کرده بود بابت صدا و گفته بود دو روزه دارن میکنند. یکی از حضار گفته بود خوبه به نفت نرسیدن. درست چند دقیقه بعد سقف ریخته بود پایین. به نظرم از اول هم هدفشون نفت بود نه تعمیرات:))
چقدر دلم میخواست عصری حال بی نهایت خوبمو بنویسم اما از خستگی و بدن درد جون نوشتن نداشتم. امیدوارم فردا بتونم بنویسم