هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

روزای روشن

به دنبال آرامش نگردید

در جستجوی هیچ حالتِ دیگری، غیر از وضعی که اکنون در آن هستید نباشید؛ در غیر اینطورت همچنان یک کشمکش درونی و حالتی از مقاومتی ناآگاهانه ایجاد می کنید

خودتان را برای اینکه در آرامش نیستید ببخشید

لحظه ای که بی قراری خود را کامل می پذیرید؛ عدم آرامش شما به آرامش تبدیل می شود

هر چیزی را که به طور کامل بپذیرید؛ شما را به سمت مقصد، به سمت آرامش هدایت خواهد کرد

این معجزه تسلیم است.

وقتی وضعیت موجود و هر آنچه که هست می پذیرید؛ تک تک لحظه ها به بهترین لحظه تبدیل می شود

ایـــــن همان روشن بینی است


هنگامیکه تسلیم آنچه که هست می شوید

و کاملا حضور پیدا می کنید

گذشته نیروی خود را از دست می دهد

آنگاه...

آن گستره وجود که به واسطه ذهن ناشناخته مانده بود؛ پدیدار می شود

ناگهان...

سکونی شگرف در درون پدید می آید

احساس آرامشی ژرف و بی انتها

در آن آرامش لذت بزرگی ست

و در آن لذت عشق نهفته است

و در درونی ترین هسته آن

همان مقدس بیکران قرار دارد

همان که نمی توان به نام خواند

 

این جمله ها با صدای نیما رئیسی خوراک این روزها و لحظه های من است. نمی تونم بگم فکر به  این کلمات و راهکارهایی که ارائه می ده حس فوق العاده ای داره

 

ادامه مطلب ...

بی نظمی خونه

توی این لحظه خیلی خسته ام؛ هم جسمی هم روانی

خسته ام چون من از بعد از اون حمله عصبی مسخره اواسط دی که نتونستم چند روزی به خونه رسیدگی کنم و خانوادم اومدن و رفتن من رنگ نظم رو به خونه ندیدم. خسته ام چون من اط 8 صبح بیدارم ولی یا من عُرضه ندارم خونه داری بکنم و خونه رو نظم بدم یا ماهک زیاد از حد ریخت و پاش می کنه. بعد از رفتن مهمون ها سعی کردم با خودم مقابله کنم و روفرشی ها رو نشورم اما اونقدر رو ذهنم سنگینی میکرد و احساس کثیفی داشتم که نمی تونستم کارهای دیگه ام رو هم انجام بدم. از طرفی من هی جارو میزنم و تی میکشم اما نمیدونم این روزا چه مرضی روی کف هست این روزا که هر چقدر هم تمیز می کنم باز میبینم کف پای ماهک یا جورابش کثیف شده و مجبور میشم دوباره از اول کف رو تمیز کنم و تهش انگار نه انگار

گفتم بهترم و دیگه خودمو سرزنش نمی کنم اما وقتی می بینم عین خر کار می کنم و امروز که کتاب رولو می رو دریافت کردم مثلا نشستم دو صفحه بخونم اما هر پاراگرافی که میخوندم ماهک ده بار صدام میزد و کتاب هم رمان نیست به همین دلیل تمرکز زیادی میخواد. در نهایت نتونستم دو خط کتاب بخونم. همین الان هم که می نویسم هر خطی می نویسم یک بار از توی تخت میاد اینجا. یک بار بوس می کنه. یک بار میگه برو مسواک بزن بیا دیگه. الان اومده میگه من کاپشن بپوشم. بعد که با مخالفت من روبرو میشه خودشو جسبونده به دیوار و دست چپش رو کمی برده بالا و میگه یعنی من مجسمه ام. بپرس چه مجسمه ای هستی. اونوقت من همین رو ازش میپرسم و اون میگه "مجسمه خانم مدرسه ای" به نظر اولین چیززی که به ذهنش رسیده رو گفته و من در طول همه این رفت و آمدها یک بار هم از نوشتن متوقف نشدم. بالاخره راضی اش میکنم بره پیش باباش و الان صدای جیغ و خنده های جفتشون رو میشنوم. این وسط ها هم همش نگران سهم پتوی منه و داره جیغ میزنه که برای مامان هم پتو بزار

اما هیچ کدوم از اینا منو از غر زدن غافل نمی کنه. نمیدونم عصبانی ام؟ دلخورم؟ ناراحتم؟

چی میشد که هم من دلم میگرفت هم همسر راضی میشد چند وقت یک بار کسی بیاد کمک؟ اما برای منی که دست هر کس به وسایلم بخوره باید همه رو از نو تمیز کنم این رویایی بیش نیست

در هر صورت درگیری ذهنی من فقط کارای خونه نیست. خیلی کارها میخوام انجام بدم که همشون خیال شدن انگار. 

اینکه زمان بزارم و زبانم رو قوی کنم

اینکه دوباره تو حوزه کاری ام به روز بشم و شروع به انجام یک کارهایی بکنم

اینکه واقعا بدون دغدغه های بی نظمی با ماهک وقت بگذرونم

اینکه ...

خدایا چقدر زیادند کارهایی که دوست دارم بکنم

یک پیج خوب یوگا پیدا کردم. دلم میخواد وقت بزارم و صبحا یوگا کنم

خدایا چقدر کارهایی که دوست دارم انجام بدم زیادند. میشه کمکم کنی بتونم همه چیز رو مدیریت کنم؟


یکی از بزرگترین آرام بخش ترین های این روزام کتابهای صوتیِ که باعث میشه کمتر به افکار منفی دامن زده بشه و راضی باشم که لاقل از این طریق مطالعه کردم. البته فکرای منفی روزایی که مثل امروز تحملم در برابر بی نظمی ها تمام میشه شروع می کنند به ریشه دواندن. برم یک مدیتیشنی بکنم. چهار تا نفس عمیق بکشم؛ شاید فردا روز منظم تری باشه


فکر کنم دیگه دلیل تایید نشدن نظرات هم کاملا واضح باشه

نمایشگاه کتاب 99

میرم و میام لیست کتابهایی که از نمایشگاه کتاب مجازی خریدم رو بالا پایین می کنم و هر کدوم که تیک خورده که ارسال شد؛ قند تو دلم آب میشه و با خودم میگم یعنی کی میرسه؟. کتابهایی که انتخاب کرده بودم بخرم 13 تا بود اما چون باید برای ماهک هم خرید می کردم؛ مجبور شدم یکی یکی حذفشون کنم و تهش رسید به 6تا :)) (تموم شد اون روزایی که همه چیز فقط مال من بود. مثل بستنی، مثل شیرکاکائوهایی که لیتر لیتر یک روزه تمامشون می کردم، مثل شکلات تلخ هایی که همشو یک تنه درو می کردم و همسر سراغش رو هم نمیگرفت مگر خودم براش میاوردم و اون روزایی که میرفتم نمایشگاه و کل بودجه کتابی مختص خودم بود و هر بلایی دلم میخواست سرشون میاوردم :)) الان رسیدیم به مرحله هر چی داری مال منم هست :)))

آخر سر که داشتم کتابهای انتخابیم برای ماهک رو فیلتر می کردم؛ همسر اومد و بعد از حذف چند گزینه با مشورت هم؛ گفت یکی از کتابهاتو حذف کنی لیست اوکی میشه. از اونجایی که من عاشق فردریک بک من هستم سه تا از کتابهای اول لیستم از بک من بود اما تهش فقط شهر خرس موند چون دلم راضی نشد چند کتاب دیگه رو حذف کنم و به خودم دلداری دادم که تازه کتاب "مردم مشوش" رو خریدی و البته به خودم وعده دادم صوتی شون رو گوش کنم. ولی بعد از حذف کتاب به همسر گفتم من یک کتاب رنگ آمیزی برای خودم لازم دارم و اونی رو انتخاب کردم که برای کاهش استرس بود و به این ترتیب دلم راضی شد کتاب مورد علاقه اش رو حذف کنه :)) به این میگن یک خرید مسالمت آمیز با همکاری همسر و شراکت با فرزند :)))

این وسط ها همش به اون هایی فکر می کنم که پول نداشتن از نمایشگاه خرید کنند و دلشون له له می زنه واسه یک کتاب نو با مبحث مورد علاقه اشون و چقدر دلم می خواست به خاطر کتابخون بودن اینجور آدمها با همه محدودیتهای مالیشون که به شدت تحسین برانگیز هست می تونستم یکی از کتابهای مورد علاقه اشون یا حتی یکی از کتابهای لیست خرید خودم رو بهشون هدیه بدم. هر بار لیست رو نگاه می کنم از ته دلم برای تک تک این کتابخونهای قهار همین صحنه رو آرزو می کنم که شش تا نه یک عالم کتاب سفارش بدن و با همه وجود ذوق زده و چشم به راه دریافتشون باشن.


از حالا دارم آرزو می کنم یکی از کتابهام تا قبل از چهارشنبه به دستم برسه تا وقتی توی ماشین منتظر هستم تا همسر واسه مذاکره کاریش که نمیدونم با کدوم وقتِ خالی داره بهش فکر می کنه؛ تمام بشه ماهک خواب باشه و من بتونم کتاب جدید و هی بو کنم هی بخونم


+ امروز بعد از شش هفت ماه همراه همسر رفتیم امیران واسه خریدهای خونه و ذوق مرگم برای همین خریدهای عادی خونه


+ جذاب ترین لحظه خرید امروز اون لحظه ای بود که  من اصلا حواسم نبود اما همسر که پنیرها رو توی غرفه فروش لبنیات دیده بود و میدونست که هوس کردم؛ برام از پنیرهای به قول خودش رنگی خریده بود. در واقع همون پنیر پستو سبز و قرمز و پنیر پراتو 


+ واقعا چقدر این روزا تفریح خرید رفتن حضوری با خیال راحت رو کم داریم ها. من از وقتی دوباره اواسط دی ماه حمله عصبی داشتم تصمیم گرفتم به هر بهونه ای که هست برم از خونه بیرون. چهارشنبه هم معطلی داره و تو ماشین باید بمونیم من و ماهک ولی میریم که کمی بیرون از هوای خونه نفسی بکشیم

لذت های کوچک زندگی

این قدر هیجان برای خریدهای کوچک؟! بی صبرانه منتظرم شب بشه و بسته مرسوله سفارشاتم رو دریافت کنم. حالا نه اینکه خیلی چیز خاصی خریده باشم فقط چند وسیله ای رو خریدم که لازم داشتم.حالا چی خرید؟

یک کتاب برای هدیه به خانم همسایه که موقع تولدش ناخوش بودم و به تعویق افتاد، یک برس پاکسازی صورت، یک نظم دهنده کوچک لوازم آرایش، لوسیون بدن، مسواک و خمیر دندون، پد سایه، یک شونه دم باریک بنفش برای مرتب کردن موهای ماهک موقع بستن چون از خودم شونه پوش هم داره و موهای ماهک رو اذیت می کنه، یک بسته چایی و نگم که از هیجان دریافتشون دارم میمیرم از خوشحالی :)) 

از طرفی دیشب پنج تا کتاب صوتی خریدم که یکی اش با صدای نیما رئیسی هست و من هلاکم برای کتابهای این سبک که با صدای نیما رئیسی و آهنگ های فوق العاده آرامبخش که گاهی آدم رو به خلسه می بره.  یک جاهایی اش عین مراقبه است اگر تمرکز کنی. کتاب فوق العاده ای که قبلا با صدای ایشون گوش دادم "چهار میثاق" بود که تو ایام نوروز گوش می دادم. فوق العاده تاثیرگذار و دوست داشتنیِ و از اونهایی هست که هر بار گوش میدی در کلمات و جمله هاش مفهوم تازه ای کشف می کنی.خوندن "چهار میثاق"، "نیروی حال" و تمرین نیروی حال" رو که به طرز شگفت انگیزی راه رسم آرام گرفتن رو می آموزند؛ بهتون توصیه میکنم.



از وقتی یادم میاد زود بیدار شدن برام سخت بود اما نه دیگه اینکه نتونم هشت و نه صبح بیدار بشم. بیشتر از یک ماه بود که صبح ها به قدری خوابالود بودم که اگر 8 به زور و التماس همسر بیدار می شدم و صبحانه می خوردم باز باید می خوابیدم یا اگر همسر از خونه میرفت بیرون تا وقتی ماهک بیدار بشه من هم خواب بودم. نگم همین خواب صبح چقدر از زمانم کم می کرد و خونه به وضع فلاکت باری افتاده که دلم میخواد همه چیز رو کلا بشورم. فکر می کردم تاثیر قرص ها باشه. تمام شب رو خواب می دیدم و  این خوابها من رو به شدت خسته می کنند. تا اینکه از یکشنبه شب موقع خواب ملودی مدیتیشن ام رو پلی کردم و در حال تکرار مانترا به خواب رفتم و دقیقا از صبح روز بعدش راحت تر بیدار شدم و بعد از نیم ساعت کلا خوابالودگی ام از بین رفت. حالا دوباره می تونم صبح ها هشت بیدار بشم و این موضوع هم مزید بر علت شده برای خوشحالی این روزهام



غ‌زل‌واره

:+ ویرگول جانم این هم شکافتن اتم  :)) 

+ آفرین به بلاگ اسکای که خودش فونتا رو کوچک بزرگ می کنه و موقع اصلاح کد HTML یک بخش از نوشته ها رو کامل حذف می کنه بدون اینکه متوجه بشی 


منِ این روزها

اپیزود اول:

پنجشنبه 25 دی 18:30

اینقدر که این مدت همسر جلسه آنلاین داشته و من به ماهک گفتم بابا کلاس داره که ماهک هم الان رفته نشسته سر لپ تاپ همسر و میگه دارم کلاس میدم.:)) من با موهای خیسی که با یک روسری حریر آبی سبز و بنفش بستم شون و قسمتهایی از موهای حالت دارم از روسری بیرون مونده ریخته توی صورتم و من دلم براشون می سوزه که هزار سال میشه که نتونستم هیچ جوری این شوره های لعنتی رو از بین ببرم و موهای بلاندم به خاطر اینکه نمی تونستم ماسک مو اینا بزنم چون وضع شوره های افتضاح میشد؛ خورد شد و نتونستم لذتشون رو ببرم وکم کم توی این اوضاع کرونا خودم کاتشون کردم و همین روزاست که برم آرایشگاه باقی مونده بلاند ها رو بچینم. با خودم فکر می کنم شاید با وجود موهای سفیدی که بین موهام جا خوش کردند فعلا رنگ هم نزنم. نمی دونم شاید هم یه قهوه ای خوشرنگ برای تنوع بد نباشه.با این وجود حس خوبی به خودم دارم و با لگ مشکی که خیلی دوستش دارم نشستم اینجا و  در حالی که بوی عطر محبوبم رو  نفس می کشم؛ سعی می کنم زیاد دقیق نشم به حالتِ این لحظه ایم. چون  موقع آویز کردن حوله ام یه احساس سوزش خیلی خفیف توی سرم و شونه هام شروع شد و وحشت تکرار حمله در وجودم شکل گرفته.

به خودم فکر می کنم. به زندگی ام. به تغییراتم. به منی که امروز هستم و منی که دیروز بودم. پری عزیز از من خواسته بود بگم چه کردم که اینقدر تغییر کردم. گفته بود: "به نظرم الان داری در لحظه زندگی میکنی و اضطراب و افسردگیت خیلی کمتره.این مدت به خصوص روزهایی که دوباره بهم ریخته بودم (16 تا 20 دی ماه) خیلی بهش فکر کردم. نه فقط به حرف پری بلکه به همه تفاوتهایی که غزل فعلی با غزل چند سال قبل داره.

تو روزهایی که ناخوش شده بودم بین گریه های از سر عجز، تو ذهنم با پری حرف می زدم می گفتم دیدی پری؟؟ دیدی همش تاثیر قرص ها بود؟ دیدی من موفق به هیچ تغییری نشدم؟ دیدی چقدر وابسته ام؟ دیدی...؟

اما امروز تفکرم این نیست. قرص ها فقط من رو سر پا نگه داشته که البته اگر اون وضع وحشتناک اضطرابی رو تابستون بدون قرص هم پشت سر گذاشته بودم الان بدون قرص هم سر پا بودم. این تغییرات واقعا خودِ منِ جدید رو ساخته. منی که در این سالها از یک دختر ناز نازی تبدیل شدم به یک مادر و همسری که دور از عزیزانش داره یک زندگی رو می چرخونه. 

  ادامه مطلب ...