همیشه بعد از آزمایش ها و دکتر رفتن هایش بهم خبر میداد. وقت سونو داشت و قرار بود جواب سونو مهر تاییدی باشد بر جنسیت تعیین شده طفلک دردانهاش. اما خبری نداد. پیام دادم اما جواب نداد. فردایش دوباره پیام دادم اما باز هم جواب نداد. دو روز بعد در کمال تعجب باز هم پیامم بی جواب ماند و تماس تلفنی ام هم. دلنگران شدم اما معمولا اینجور وقتها اولین فکری که به ذهنم میرسد اینست که یعنی دیگر نمیخواهد دوست باشیم؟! این بار اول و این آدم اولین آدمی نیست که عکس العمل فکری من در مقابل بی پاسخ ماندن تماسهایم؛ اینطور ذهنیت منفی است نسبت به خودم و رابطه ام با آن فرد! دلم آشوب بود و دنبال جواب سوالهایم میگشتم و هربار بی جواب تر از قبل همه ارتباطمان را مرور می کردم. با خودم فکر کردم نکند آن پستی را که در موردش و اینکه گفته بود جنسیت ماهاکت را اشتباه گفته اند و پسر است را خوانده باشد و حالا دلش شکسته است و نمیخواهد ادامه دهد؟!
مطمئن بودم اتفاقی افتاده اما مثبت تر که راجع به ارتباطمان فکر می کردم؛ تنها گزینه هایی که به ذهنم میرسید این بود که یا با همسرش دعوا کرده و بی حوصله است؛ یا مدتی مهمان خانه مادرشوهر شده و به خاطر حرف آنها هم که هست به دلیل بارداری گوشی را کناری گذاشته. دوباره پیام دادم که دختر کجایی جواب نمیدهی؟ خوبی؟ و بعد از آن پیامهایم یکی در میان و با خلاصه ترین حالت جواب داده میشد. مثل بله خوبم. پرسیدم سونو رفتی؟ گفتم دلواپسات شدهام!.. اما جوابی نداد. وقتی نوشتم امیدوارم هرجا هستی عالی باشی... نوشت بعدن بهت پیام میدم نگران نباش.
مکالمه ما اینجا تمام شد و من دلآشوب ماندم با یک عالم سوال بی جواب در مورد خودم. آنقدر دلم شکسته بود از نوع برخوردش که گفتم اگر احوالم را نپرسید دیگر جویای حالش نمیشوم. همین هفته قبل میگفت با هم برویم بهار برای خرید بچه ها. حالا یک باره پشیمان شد از بودن با من؟ واقعا که گاهی افکار ما آدمها چقدر احمقانهاند و نابجا!! فردای همان روز عزیزانم آمدند و من با آن همه مشغله کمتر به این موضوع فکر میکردم. تا جمعه عصر گذشته که پیام داد و احوالم را پرسید و گفت کم پیدایی؟! گفتم من هستم اما ظاهرا شما سرت خیلی شلوغ بود که بعضی پیامهایم بی جواب ماند. گفت ببخشید. بعدن دلیلش را میگویم و مطمئنم که می بخشی. و این جواب، همان چیزی بود که تمام هفته گذشته نیازش داشتم که دلم آرام بگیرد و بدانم مشکلاش با من نیست
فردا شباش پیام داد که ای کاش روز امتحاناتمان یکی بود و میدیدمت. گفت غزل دعاهای تو در حق من گیراست. خیلی دعا کن. خوب نیستم... گفتم شاید از تغییرات هورمونی بارداری است... گفت کاش از آن بود... نپرسیدم مشکل چیست فقط دعا کردم و گفتم به پسرکوچولویمان بگو دعا کند... و او نوشت پسرکوچولو!
گفت یک چیزی میگم قول بده ناراحت نشوی. گفتم قبول. گفت پسرم من را دوست نداشت. رفت پیش خدا.
به یک باره تمام تنم یخ کرد و بی اختیار اشکهایم چون سیل روانه شد. به همه چیز فکر کرده بودم به جز این که آن کوچکی که ماری بخاطر سلامتی اش چشمهایش برق می زد حالا دیگر نباشد. تمام پنج ماه گذشته عین فیلم در ذهنم مرور شد و باریدم. روزی که اقدام کرده بود... دلدردهایش... ناامیدیهایش... دلداری های من... بی تابی هایش و دعاهای من... هماتوم!.. استراحت... ریسک سندرم داوون! آمنیو سنتز... و فقط یک هفته بود که سلامتی کوچکش تایید شده بود و ماری دوباره با برق چشمهایش از ته دل می خندید که....
دو روز تمام در برزخ بودم. چقدر گریه کردم. هنوز هم باورم نمیشود این بار که ماری را ببینم و روی شکمش دست بکشم دیگر بزرگ و سفت نباشد. باورم نمیشود که بعد از آن همه نگرانی؛ شادی اش فقط یک هفته بود. باورم نمیشود که چهار ماه راه سخت دانشگاه را آمد و رفت و حالا با یک زمین خوردن ساده داخل خانه اش؛ دیگر کوچکش که قرار بود هم بازی ماهاک من باشد؛ نباشد... حالا دو هفته است که ماری با قرص خواب میخوابد و روزها گریه میکند و دست من به تنها جایی که میرسد؛ به آسمان و دامن خداست...
غ ـزلواره:
+ ظهر خوابیده بودم که امشب را کمی بیشتر بیدار باشم. اما نه و نیم در شرف بیهوشی بودم که صدای دعا آمد و بی اختیار دلم شکست و اشکهایم بارید و تنها اسمی که در ذهنم میپیچید ماری بود. انگار که با این همه التماس دعا از این آن و عزیزانم؛ ماری از همه محتاج تر باشد.
+ بعد از آن تلخ کامی پست قبل حالم آنقدر خوب بود که دنبال فرصتی برای نوشتن از حال خوبم بودم اما تا فرصتی دست بدهد؛ داستان ماری را فهمیدم و آنقدر بهم ریختم که تمام غم و غصه ها؛ حتی شادی های خودم را فراموش کردم. حالا بیشتر دل نگران به سلامت به مقصد رسیدن ماهاکم هستم. آنقدر که از خودم میپرسیدم: آمدنش را میبینم؟
+ حالم خوب است. سر انگشتان تک تک تان را می بوسم برای پیام های شیرین پست قبل... چقدر به دوستی تان می بالم :* دعا گوی همه تان هستم و التماس دعای فراوان دارم.
بی تابیها و حساسیت احساسی شدید یک زن باردار گاهی چقدر همه چیز را دردناک میکند. اگرچه حالا خوبم اما زمان نوشتنش حالم خرابتر از خراب بود ادامه مطلب ...
توانم تمام شده بود؛ از شدت خستگی و بیخوابی توان حرکت نداشتم. باید نماز میخواندم اما حتی نمیتوانستم از روی زمین آشپزخانه که از شدت خستگی خودم را رویش ولو کرده بودم بلند شوم. اشکهایم بی اختیار و مثل ابر بهار ریخت و نمیدانستم چرا میریزند. انگار که اعضای بدنم در حال جدا شدن از هم بودند و من دلم میخواست با همان توان کم، پیوندشان را حفظ کنم.
شب قبل از 2:45 تا 3:30 و درست بعد از شیطنتهای ماهاکم خوابیده بودم و وقتی بیدار شده بودم از شدت زانو درد نمیتوانستم از روی تخت پایین بیایم. نمازم را نشسته خوانده بودم و بعد از سحر یک ساعت که از خوابم گذشته بود؛ با تماس پدرک تمام تنم به رعشه افتاده بود. خودم گفته بودم یک ساعت قبل از رسیدنتان خبرم کنید. خانه تمیزِ تمیز بود فقط توانم که تمام شده بود؛ بعضی ریخت و پاشهای کوچک مانده بود که باید جمع میشد و چایی برای پذیرایی از مهمانهای عزیز خستهمان آماده میشد. دست راستم از تمیز کردن کف به قدری درد گرفته بود که نمیتوانستم کتری را بلند کنم.
مهمانها که رسیده بودند... صبحانه خورده بودیم... و کمی استراحت کرده بودند. اما کوچکمان همچنان بعد از صبحانه تکان نخورده بود!... راهی جاده چالوس شده بودیم و من از نگرانیِ تکان نخوردن ماهاکم، هیچ لذتی از زیبایی های جاده نبرده بودم و تمام مدت دستم روی شکمم بوده و گاهی بلند، گاهی زمزمهوار صدایش زده بودم و با تمام هوش و حواسم منتظر علامتی از دخترکم جاده را بدون دیدن زیباییهایش نگاه کرده بودم؛ با تمام وجود احساس پشیمانی کرده بودم از آن همه فشاری که به خودم و ماهاکم وارد کرده بودم و بالاخره نزدیک ناهار و بعد از خوردن کاکائو و شکلات، ماهکم که انگار از شدت خستگی جانی در تنش نبود، تکان کوچکی خورده بود و انگار خدا زندگی را دوباره به من بخشیده بود و دل من آرام گرفته بود که هنوز دو نفریم و تازه دیده بودم کجا آمدهایم و چه میکنیم!... ناهار را کنار رودخانه وحشی و روحانگیز کرج خورده بودیم و درست همان وقتها که ما از طبیعت لذت برده بودیم، صندوق ماشین را دزدکان بی وجدان خالی کرده بودند.
حدود 4:30 رسیده بودیم و بعد از خوردن هندوانه بی نظیر انتخابی پدرک و دوش گرفتن راهی بازار تخت و کمد سیسمونی شده بودیم و تا برسیم خانه نزدیک ده شده بود و بعد از کمی کار کردن و شام، حالا ساعت نزدیک 12 بود و توان ِمنِ شب نخوابیده که در طول روز استراحتی نکرده بودم هم از صفر هم کمتر شده بود.
خواهرک از دیدن اشکهایم دلش گرفت. تمام توانم را در زانویهایم جمع کردم. ایستادم و خودم را به دستشویی رساندم. پنج دقیقه که از باریدن گذشت، سرم را که بالا آوردم و چشمهای زیبا شدهام از خیسی اشک را دیدم، دنیا رنگ دیگری شد. حالم عوض شد. اصلا خوب شد. انگار که ما زنها آخرش باید گریه کنیم تا جان بگیریم... گریه کنیم تا بتوانیم بخندیم... گریه کنیم تا کمی از خستگیِ بیش از حدمان در برود... گریه کنیم تا آرام باشیم... گریه کنیم تا هیجانمان را خالی کنیم... گریه کنیم تا ابراز عشق کنیم... گریه کنیم تا عصبانی نباشیم... گریه کنیم تا استرسهایمان تخلیه شود... گریه کنیم تا زندگی کنیم... گریه کنیم تا ...غزلواره:
+ قبلترها اشکم همیشه دم مشکم بود. اما حالا آنقدر اهل باریدن نیستم. شاید ماهی یک بار. اما انگار اگر گریه کردن نباشد، زندگیمان لنگ میشود بدجور
+ جایتان خالی این چند روز عشق دنیا را کردم با دیدن عزیزانم و همه برنامههایی که در کنارشان داشتیم. اینها که نوشتم برنامه کلی روز اولی بود که کنار هم بودیم. خسته بودم اما خوشحال. خوابالود بودم اما شاد. اگرچه صبح تا ظهرش فشار عصبی بدی را تحمل کردم تا اینکه ماهاکم بیدار شد. دو روز اول ماهاکم از شدت کم خوابی و خستگی من به ندرت تکان میخورد. آن هم تکانهایی ریز و به شدت ملایم که گاهی با دست هم حس نمیشد
رسما دارم میمیرم از خستگی. از صبح شیشه پاک کردم. گردگیری کردم. جارو زدم. کف کل خونه رو با دستمال تمیز کردم (بخارشورم فیلترش خراب شده) با این شکمم. لباس و ملافه شستم. آشپزی کردم. ولی یک سری خرت و پرت وسط سالن مونده و من دارم هلاک میشم. دسشویی رو هم نشستم. حمام هم باید برم. تازه باید به همسر سحری بدم که این از همش سخت تره چون باید سه ربع دیگه بیدار شم دوباره.
خانواده ام ان شالله صبح میرسن اما من نه کمر دارم نه انرژی پختن ناهار و اصلا نمیدونم چی بپزم حتی
با این حال بشدت احساس رضایت دارم از این همه کاری که باهاشون خودمو خفه کردم و الان یک خونه مرتب دارم که تمیزه تمیزه. این دقیقا همون حسیه که تو پست قبل دنبالش بودم
ماه نوشت:
ماه اکم باز وول میخوره و مامان خسته اش را ناز میکنه
بعدنوشت:
سه و نیم وقتی با سختی چشمام باز شد زانوهام به قدری درد میکرد که نمیتونستم پا شم. کاش همسر حالا که باردارم، خودش رو از کارها کنار نمیکشید یک دستی کنار دستم برمی داشت تا من کارهام رو هم تنبار نشه و نابود نشم برای انجامشون. با این رویه اش فکر کنم بعد از به دنیا آمدن ماه و زیاد شدن وظایفم خونه هیچوقت تمیز نشه چون ایشون معتقده رفاه من فقط در پول درآوردن ایشونه و بدون کمک کار کردن لابد کار سختی نیست
باز هم خدا رو شکر که استراحت مطلق نیستم اگرچه که شرایط خانمها کلا در این دوران حساس و سخته.