هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

آش ماسولا با اعمال شاقه

پاکت بزرگ بیسکوییت هیت را گذاشته‌ام کنار دستم و گیج خواب به حال و هوای خودردرگیری این روزهایم فکر می‌کنم. بچه اول بودم. آرام(به لحاظ روانی)، خونسرد، اجتماعی، شلوغ، بی دغدغه و به شدت مستقل. هیچ کس را برای انجام کارهای شخصی و درس و مدرسه ام قبول نداشتم. نه که وسواس داشتم؟! نه. فقط اعتماد به نفس به جا و خوبی داشتم. همیشه روی دور کُند بودم و همه کارهایم را آرام و سر صبر انجام می‌دادم. در عوض همه چیزم نظم داشت. از یک جایی به بعد استرس جای آرامشم را گرفت و به مرور اعتماد به نفسم از دست رفت. البته همچنان کسی را برای انجام کارهایم قبول نداشتم اما اعتماد به نفس شخصیتی‌ام به شدت کم شده بود. همین کاهش اعتماد به نفس نقطه‌های تیره‌ای در زندگی‌ام کاشت که گاهی دلم می‌خواهد با یک پاک کن قوی برای همیشه پاک‌شان کنم.

سالها گذشت اما برخلاف همه بچه اولی‌ها، برخلاف همه سالهای استقلالم در انجام کارهایم؛ مادرک چند سال آخر حسابی لوسم کرد. من فقط سر کار می‌رفتم و در خانه دست به سیاه و سپید نمی‌زدم. از اول از لحاظ جسمی ظریف و ضعیف بودم. آنقدر که مادربزرگ همیشه می‌گفت روز خواستگاری به داماد می‌گویم:"نوه من را اذیت نکن دخترمان جان کار سخت و زیاد ندارد" حیف که عمرش کفاف نداد و نبود و ندید روزهای شادی‌ام را.. آنقدر که وقتی کار پیدا کردم، یک شب که مثلا خواب بودم! صدای پدرک را می‌شنیدم که به مادرک می‌گفت: " توانش را ندارد کار کند. مریض می‌شود." ضعیف بودن نه به این معنی که زود مریض شوم !... فقط خیلی زود خسته می‌شوم.

حالا ساعت 5:30 بعد از ظهر است و من احساس می‌کنم از شدت خستگی کم مانده که جانم در برود... سه روز است که درگیر سر و سامان دادن به مرغ و گوشت هستم. نه که اینقدر زیاد بوده که سه روز طول کشیده باشد ها. نه!... شنبه به همسرک بن ماه رمضان دادند. از آنجایی که به عمرم مرغ درسته خورد نکرده بودم، بعد از افطار مرغ‌های درسته را بردیم مرغ فروشی که خورد کند. تا مرغ‌ها خورد شود قرص‌های آهنی را که دکتر تجویز کرده بود گرفتم و از ساعت 10:30 تا 11:30 مرغ می‌شستم. دیگر توان ریز کردن فیله ها و بسته بندی نداشتم. چیدم داخل قابلمه و خوابیدم. به خاطر سحر بیدار شدن‌ها خوابم بهم ریخته و این بی نظمی در خواب خستگی‌ام را تشدید می‌کند. دیروز نزدیک ظهر فیله‌ها را خورد کردم... بخشی را چرخ کردم و بسته بندی شده گذاشتم داخل فریزر. تازه نوبت گوشت‌های گوساله شد... بعد از خورد کردن گوشت‌های گوساله، برخلاف همیشه که گوشت خورشتم  گوسفندی است؛ این بار به دلیل زیادتر بودن گوشت گوساله  نسبت به آنچه که همیشه می‌خریدیم، چند بسته خورشتی از گوشت گوساله آماده کردم و داخل فریزر گذاشتم. بقیه را داخل یخچال گذاشتم تا همسرک بیاید و گوشت گوسفندی بگیرد تا چرخشان کنم. قبل از افطار که از راه رسید، گوشت خرید اما توان من فقط در حد شستن گوشت‌ها بود. آنقدر که خوابالود بودم و خسته.

سحر امروز کمی نان خشک برشته که مادرک از زادگاهم آورده بود؛ با ماست و موسیر خوردم و صبح یک لیوان شیر و چند عدد خرما. و این همه غذای امروزم است. حتی میل به ناهار هم نداشتم. یعنی بدم نمی‌آمد چیزی بخوردم اما نه بوقلمون!!! راستش اگر به خودم بود هنوز هم مرغ و بوقلمون نمی‌پختم... اصلا شاید تا آخر عمر. با خودم فکر می‌کنم که اگر روزه گرفته بودم؛ سنگین‎تر بود!... از ساعت 11 گوشت‌های گوسفندی را آوردم و خورد کردم و کل گوشتهای دیروز و ا مروز را سه بار چرخ کردم و بسته بندی کردم. ساعت نزدیک چهار بود که کارم تمام شد و من حتی نرسیده بودم یک جارو به خانه بزنم و حمام کنم. گوشت و حبوبات آش ماسولا را بار گذاشته بودم و هنوز کار زیادی دارم تا افطار حاضر شود.

خسته ام. خیلی خسته ام. از فکر و احساس اینکه چرا عُرضه جمع کردن خانه را ندارم؟ چرا بعد از 2 سال هنوز اینقدر برای هر کاری باید زمان بگذارم؟ چرا خانه نظم نمی‌گیرد؟ چرا من هنوز کدبانو نشدم؟ چرا امروز حتی مجال ناهار خوردن نداشتم؟ چرا سه روز است فراموش می‌کنم به این طفلک معصوم توجه بکنم؟ چرا چرا چرا؟ مادرک می‌گوید یکی از دلایل فرز نشدن‌ات این است که کسی در خانه‌تان را سرزده نمی‌زند... که کسی مهمانت نمی‌شود... که مجبور نبودی سریع کار کنی. بچه که بیاید همه چیز درست می‌شود. مجبوری کارهایت را در زمان خواب بچه با سرعت تمام انجام دهی. مجبوری خودت را به همه کاری برسانی اما بچه داری کنی. وقتی برایش شرایط این سه روز را گفتم؛ برخلاف من که فکر می‌کردم کاری نکرده ام میگفت:"این همه کار کردی؟! باز هم از خودت ناراحتی؟". کاش مثل مادرک فکر می‌کردم!... راستیاتش این فکرها، درگیری امروز و دیروزم نیست. دو سال است که درگیرم. قبلا هم بود اما به شکلی دیگر. 

بحران خبر بارداری که گذشت و کمی با مسئولیتش کنار آمدم آرامش خاصی بر وجودم حکم فرما شد اما از هفته قبل که بطور جدی به رفتن به خانه پدری برای زایمان فکر کردم؛ تمام آرامش فکری‌ام به باد رفته. غرغرو شده ام و نامهربان با خودم. این زمان کم می‌آوردن هم نور علی نور شده و مغزم را حسابی پیاده روی می‌کند.

غ‌ـزل‌واره:
+ یکی از بزرگترین آرزوهایم این‌ است که خانه آنقدر مرتب و منظم باشد که فکرم آرام بگیرد و بین این آرامش، کمی دستمال تزینی بدوزم یا درست کردن دسر یا پختن کیک یاد بگیرم اما تمام هنرم شده کارهای روزمره‌ای که ... کاش توان بیشتری داشتم و سرعت عمل بالاتری

+ باز هم ماه رمضان شد و مهمانی‌های سالی یک بار خانواده همسر شروع شد و طبق معمول هر سال ما نیستیم و به دلیل شرایط کاری همسرک، هیچوقت هم نخواهیم. به همسرک می‌گویم باز هم به فامیل ما که بعضی مهمانی‌هایشان را یا نگه می‌دارند تا وقت حضور ما یا تکرار می‌کنند. راستش آنقدر این دو سال مهمانی نرفته‌ام که وقت پیش آمدنش هم عزای رفتن می‌گیرم اما راه که دور باشد همه چیز غاز همسایه می‌شود.

+ دلم برای خودِ شادم تنگ است. دلم یک غ‌ـزل فوق فعال می‌خواهد. غ‌ـزلی که همیشه برایم یک رویا بوده. نمی‌دانم بدنم چه ایرادی دارد که حتی وقتی باردار هم نبودم زیاد احساس خستگی داشتم و این اجازه تلاش زیاد را از من می‌گرفت. از طرفی موانع ذهنی‌ام آنقدر زیاد است که اجازه نمی‌دهد کاری را شروع کنم یا اینکه کامل به پایان برسانم

+ اولین بار بود که این غذا را پختم اما با وجود همه خستگی و غرغرهای درونی‌ام، عالی شده بود.

+ التماس دعا دارم خیلی زیاد

+ نوشته شده در دوشنبه 8 خرداد

بعد نوشت:
نزدیک یک نیمه شب بود که روی تخت دراز کشیدم و به بیدار شدن دو ساعت بعدش فکر میکردم که ماه‌اکم شروع کرد به ابراز وجود. سحر خندیدم و به همسرک گفتم قربونش برم تا توانست به خاطر زحمتهای امروز تشکر کرد و نازم کرد.

حالا من موندم و یک کنج خلوت ... که از سقفش غریبی چکه کرده

حوصله دوباره گشتن و پیدا کردن یک دکتر برای زایمان را ندارم. اما با تاکید همسرک و مادرک مجبورم به این کار که بساط را جمع کنم و بروم زادگاهم برای پیدا کردن دکتری که ماه‌اکم را به دنیا بیاورد. یک زمانی تعصب زیادی داشتم که اگر روزی فرزندی داشته باشم حتما در زادگاه من متولد شود اما حالا مهمترین چیز برایم حضور همسرک است تا پایان این دوره سخت و شیرین و شروع دوره جدید زندگی‌مان که قرار است سه نفره شود. برایم مهم است که دکتر خوش اخلاقِ خودم این کوچک شیرین را به دنیا بیاورد. برایم مهم است که بیمارستان صارم زایمان کنم. برایم مهم است... اما همسرک می‌گوید نه مادر تو آدمِ آمدن و یک ماه ماندن است نه مادر من!!! بهترین کار اینست که تو جمع کنی و بروی و من هر هفته بیایم سری بزنم؛ که باورم نمی‌شود هر هفته بیاید. سعی کردم قانع‌اش کنم اما می‌گوید فقط در صورتی اینجا بمان که از دو هفته قبل از موعدِ آمدن ماه‌اک‌مان خواهری، مادری کسی بیاید کنار تو تا خیال من راحت باشد که اگر در طول روز و قبل از رسیدن من به خانه، کوچکمان تصمیم گرفت بیاید، بدانم کسی شما را به موقع به بیمارستان می‌رساند. اما من نه می‌خواهم برنامه زندگی کسی به خاطر ما به هم بخورد!!... نه توان دور شدن از همسرک آن هم برای یک مدت طولانی، آن هم در آن شرایط خاص را دارم.


برایم به اندازه تمام زندگی‌ام مهم است که وقت به دنیا آمدن این فرشته کوچک، همسرک در کنارم حضور داشته باشد. برایم مهم است اولین نفری که بعد از به دنیا آمدنِ ماه‌ام می بینم، همسرک باشد... برایم به اندازه تمام دنیا مهم است که اولین نفری باشد که بیاید و بین گریه و خنده از این معجزه بزرگ، دستهای گرم مردانه اش را بکشد روی سرم و بگوید خدا قوت... برایم مهم است که باشد و دستهایم را توی دستهای گرم مردانه‌اش بگیرد و بیشتر از همیشه مطمنم کند که در این راه محکم‌ترین تکیه گاهم هست و خواهد بود و تنهایم نخواهد گذاشت. برایم مهم است که زل بزنم توی چشمهایش و او بوسه ای بکارد روی پیشانی‌ام و همانطور که روی صورتم خم شده یواشکی در گوشم زمزمه کند "چرا گریه می‌کنی؟... بخند... همیشه هستم و تا ابد دوستت دارم" و من با همه ضعف و بی حالی قدرتمندترین زن دنیا شوم. برایم مهم است.... مهم است... مهم است... اما کوچکمان درست زمانی به دنیا می‌آید که اوج روزهای کاری پدرک‌اش است و نمی‌دانم می‌شود رویای شیرینم در آن لحظه‌های خاص واقعی شود؟!!


شاید!... نه حتما! ... فکر همین نبودن‌های همسرک در روزهای آخرِ این راه سخت و شیرین، و خدایی نکرده عدم حضورش در آن روز خاص، حال مرا اینطور دگرگون کرده... دلم گرفته!! نه شاید هم نگرفته است ولی چند روز است در حالتی کاملا خنثی سیر می‌کنم و درست از روز دوشنبه که ناخودآگاه اشکهایم پایین آمد و دخترکم انگار فهمیده بود که من غمگینم و هی با تکان خوردن‌هایش نازم کرد و شیطنت کرد، شاید من را بخنداند و من میان اشک و غم نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم؟! از اینکه در اوج تنهایی این کوچک دردانه من را فهمیده است، دیگر خیلی کم تکان می‌خورد... بیشتر بعد از خوردن میوه... ماه‌اک کوچکم مثل خودم عاشق میوه است انگار. اما چند روز است تکان‌ خوردن‌هایش در حد یکی دوتا ضربه کوچکِ است در حالیکه قبلا بیشتر بود...


حساس شده‌ام. به مسائل مربوط به بچه‌ها حساسیت خاصی پیدا کرده‌ام. گفتم "دردسرهای عظیم2" را نگاه کنم، شاید کمی بخندم اما این قسمت‌اش مربوط به تحویل بچه بود به مادرش و من تمام یک ساعت قصه را باریدم؛  از غم پنهان شده در دلم ... از درک احساس لطیف به بچه و تجسم کردن همسرک به جای لطیف... از لطافت حس یک مرد به عزیزانش. اصلا به مسائل و امور مادر و بچه‌ها به طرز عجیبی حساسیت نشان می‌دهم... آن وقت همین دوشنبه بود که به مریم گفتم به خودم شک دارم. به اینکه دیگران اینقدر ذوق مرگ بارداری‌شان و تکان خوردن‌های کوچک‌شان هستند و من خیلی آرام با قضیه برخورد می‌کنم؛ انگار که از ازل وعده ما همین بوده و حالا زمان محقق شدن وعده است. البته که همین بوده اما انگار نه انگار که سالها آرزوی چنین لحظه هایی را داشتم... آن وقت گریه کردم از اینکه نکند من ایرادی دارم که ذوق مرگ نیستم و حتی با دو سه هفته سردرد کشیدن تمام هیجانم برای خرید سیسمونی از بین رفت؟!... که چرا همچنان لال شده‌ام و تمام حرفم برای نازدانه‌ام شده روزی چند بار صدا زدن اسمش و چند بار قربان صدقه رفتنش؟! ... که نکند این زیاد تنها ماندن‌ها لالم کرده باشد و حتی وقتی هم که بدنیا بیاید نتوانم آن حرفهایی که باید را برایش بزنم؟!... که نکند من مادر خوبی نباشم؟!... که دلم می‌خواهد تمام حساسیت‌های وسواگونه‌ام همین حالا از بین برود چون نمی‌خواهم ماه‌اکم یک دانه‌اش را تجربه کند و مثل من زجر بکشد... چون دلم می‌خواهد به جای فکر کردن به اینکه اینجا کثیف است و آنجا تمیز لذت ببرد از تمام لحظه‌های زندگی‌اش... که دلم می‌خواهد زندگی کردن را بلد باشم و به او هم یاد بدهم .... و ته ته‌اش باز هم نکند که من ایرادی دارم که ذوق مرگ نیستم و آرامم؟!... آن وقت حالا نشسته‌ام مثل ابر بهار اشک می‌ریزم برای احساس قشنگی که بین لطیف و آن بچه ایجاد شده... از تصور حسی که همسرک به نازدانه‌مان خواهد داشت... از تصور دیدن صورت خوشحال پدرجان و مادرجانش که اولین نوه‌شان را می‌بینند... از .... و همچنان ته دلم غمگین است که شایدآخر این راه سخت و شیرین روزها و شبها باید بدون همسرک بگذرد...

گزارش‌وار

+ بعد از دو هفته پنجشنبه در کمال صحت و سلامت بیدار شدم. شبهایی بود که شدت درد گریه می‌کردم و دست به دامن دعاهای پدر و مادر می‌شدم. روزهایی بود که از شدت درد و تهوع نه توان آشپزی داشتم؛ نه هیچ کار دیگری اما با هر سختی که بود خودم را به آشپزی می‌رساندم. از جا ماندن مهمانی جاری گفتم در حالیکه اگر خیلی هم مشتاق رفتن بودم آنقدر بد حال بودم که نمی‎توانستم بروم. اولین عکس العملم بعد از دیدن عکسها رو به همسرک:"خوب شد من مهمانی‌های شما را نمی‌توانم بروم" همسرک:"چرا؟" من:" خوب هربار باید عزای لباس می‌گرفتم که چی بپوشم؟". راستش شاید بیشتر دوست داشتم ببینم چه تدارکاتی برای جشن دیده تا حضور در جشن. آیکون غزلی که مرده از فضولی!!!

خواهرشوهر خیلی ابراز کرد که جات خالی بود اما مادر همسرک با لحنی خشک و سرد جواب داد وقتی پرسیدم:"خوش گذشت؟" فقط گفت :"خوب بود". انگار اصلا دوست نداشت راجع به مهمانی حرفی بزند و برخلاف جشنهای دیگر که می‌گفت:"جات خالی بود" خیلی بی‌علاقه حرف زد. البته من هم سوالی از جشن نپرسیدم حال یکی دو نفر که می‌دانستم در مراسم بوده‌اند را پرسیدم و او همه را خلاصه جواب داد. همسرک که صدای مادرش را شنیده بود گفت مامان همیشه از تولد بدش می‌آمد. برای ما هم نمی‌گرفت. حس می‌کند اجباری برای مهمانهاست که بیایند و کادو بیاورند. البته مادر همسرک در اینجور برنامه‌ها همیشه برای نوه هایش سنگ تمام می‌گذارد و حتی اگر تولدهایشان نزدیک بهم باشد و یکی از آنها مراسمی نگیرد برای هر دویشان کادویی در حد جشن تهیه می‌کند.


+ از وقتی جواب آزمایش آمد آنقدر هیجان زده بودم؛ هم بابت سلامتی ماهک‌ام و هم بابت جنسیت‌اش که لحظه شماری می‌کردم برای طی کردن بازارها و معازه ها برای خریدن وسایل دخترانه کوچولو که نمی‌دانستم با آن همه هیجان چه کار باید بکنم. چیزی نگذشت که سردردها شروع شد و انرژیها و هیجاناتم ته کشید. فقط به این فکر می‌کردم چطور باید حالم خوب شود. حالا به لطف خدا بهترم و پنجشنبه با همسرک رفتیم کالسکه کریر دیدیم و تا خود صبح خواب ب ب کانفورت دیدم :)). با اینکه برای هیجانات از بین رفته‌ام و اینکه ذوق خرید کردن را از دست داده باشم ناراحت بودم اما به نظر می‌رسد این  فروکشیدن هیجانات اتفاق خوبی بوده تا من بدون حساب کتاب  هر چیزی که خوشم آمد را نخرم و کمی منطقی‌تر موضوع را بررسی کنم. عاشق یک دست لباس منزل شدم اما یک جورایی برای خرید لباس سردرگم شده ام. اینکه چه سایزی بخرم؟ گرم باشد یا سرد؟ اصلا چی بخرم؟ همسرک هم قربانش بروم از این چیزها سردر نمی‌آورد که نظری بدهد. یک جفت کفش بافت خاکستری دیدم که عاشق‌اش شدم. همسرک هم پسندیده بود اما چون هنوز لباس نخریده‌ام بیخیال خریدنش شدم و حالا سه روز است که تمام حواسم پیش آن کفشهای کوچک دخترانه مانده است.


+ حس می‌کنم فرصتم خیلی کم است برای اینکه خانه را به شکل دلخواه مرتب کنم و خریدهای ماه کوچولو را انجام بدهم و آماده شوم برای آمدنش. دلم می‌خواهد یک جور خاصی زرنگ شوم و در چشم بهم زدنی کمدها خانه تکانی شوند و بقیمانده کابینت‌ها هم. اما خیلی زود خسته می‌شوم.  کمرم خیلی درد می‌گیرد و من معمولا فقط به کارهای روزمره می‌رسم. دلم یک انرژی مضاعف می‌خواهد و یک سرعت عمل بالا.


+ این هفته دیگر تمام مانتوهایم رسما تنگ شده است. البته در بخش شکم :دی. اما هیچکس نیست که همراهی‌ام کند برای خرید مانتو


+ خوانده بودم که تا این زمان 3 تا 6 کیلو باید اضافه کرده باشم اما من تا یکشنبه گذشته فقط 1 کیلو و 600 گرم اضافه کرده‌ام. دکتر گفت:"رژیم‌ات باید به سمت پروتئین باشد و چون زیاد وزن اضافه نکردی در خوردن آزادی". از میوه سیر نمی‌شم اما از بس در این دو سال میوه در یخچال خراب شد می‌ترسم زیاد بخرم و وقتی تمام می‌شود، زانوی غم بغل می‌گیرم که حالا چه بخورم؟ مثل الان که دلم زردآلو می‌خواهد و تمام شده.


+ اگر نیستم فقط به دلیل شرایط نامساعد جسمی است.

مهار "مهم نباش" من

پنجشنبه هفته قبل وقتی گفتم بریم بیرون و بخاطر خستگی‌اش انرژی نداشت و یکهو مچاله شدم در خودم از شدت احساس تنهایی که تسخیرم کرده بود!... بعد از یک ساعت باریدن بی اختیار و خیس شدن بالشم، وقتی موقع خواب آمد روی تخت و کنارم دراز کشید و بعد از بی توجهی‌هاش به حال خراب من در مقابل غم اندوهی که هوار شده بود توی دلم، دست کشید روی سرم، گفتم:”شاید دلم میخواد که برم” گفت: "کجا؟"  گفتم:" مهمونی جاری"

یک ماه پیش بود که زنگ زد و دعوتم کرد؛ شاید که تو این یک ماه بتوانم برنامه ریزی کنم برای شرکت در مهمانی‌اش. شرایط جسمی ام که مساعد سفر نبود. حس و حال رفتن این همه راه تا زادگاه همسرک را هم نداشتم و همسرک هم به کل مخالف تنها سفر رفتن من است در این دوران... راستش دروغ چرا؟ گاهی بد حسودی میکنم به همه آنهایی که دو سه ساعت قبل از مهمانی  دوش می‌گیرند؛ حاضر می‌شوند و با یک کیف شیک معمولا خالی و با اختیار خودشان هر ساعتی که دوست داشتند در مهمانی حاضر می شوند. ما باید برای هر مهمانی، اگر و تنها اگر با شرایط‌مان جور باشد؛ از چند روز قبل بساط جمع کنیم و چمدان ببندیم و برویم یک شهر دیگر تا بتوانیم دو ساعت برویم مهمانی. البته خانواده مادری من گاهی مهمانی هایشان را یا نگه میدارند که ما برویم و یا موقع رفتن ما تکرارش می‌کنند اما خانواده همسرک اینطور نیستند و البته من هم چنین انتظاری ندارم چون هیچوقت معلوم نیست ما چه زمانی می‌توانیم در خدمتشان باشیم، مگر تایستان باشد و کمی سر همسرک خلوت‌تر باشد.

بله در کمال صداقت غبطه فراوانی می‌خورم به حال آنها که برای رفتن به مهمانی نیم ساعت قبل سوار ماشین شخصی‌شان می‌شوند و با کمترین هزینه به مهمانی می‌رسند. آدم خسیسی نیستم اما هر چه زیر و رو می‌کردم دلم راضی نمی‌شد با هواپیما هم  بروم. به خودم می‌گفتم بیشتر از سیصدتومن هزینه رفت و برگشت فقط برای دو ساعت تولد؟ آن هم تولدی که می‌دانم مثل همه عروسی‌ها و مجالس‌های مخصوصا زنانه‌شان فقط یک ساعتش برایم جذابیت دارد؛ از بس زبان‌شان را نمی‌فهمم.

از همه اینها که بگذریم می‌رسیم به حالت دفاعی که قبل و بعد از برگزاری مراسم‌ها و مهمانی‌هایی که به دلیل شرایط، مجبور بودم درشان حضور نداشته باشم؛ در من به وجود می آید. اینجور وقتها حاضر نیستم به کسی، حتی اگر آن شخص مادرم باشد زنگ بزنم و بگویم خوش گذشت؟!... شنیدن جمله جات خالی اعصابم را بهم می‌ریزد و ابراز احساسات خوشیِ زوری از طرف خودم که مثلا من خوشحالم حالم را بهم می‌زند.

حالا عکسهای تولد را گذاشته اند در گروه فامیلی و منی که ماهی یک بار به زور گروه را چک می‌کنم؛ خیلی اتفاقی امروز گروه را باز کردم و عکسها را دیدم و حتی حاضر نیستم در حد یک استیکر گل و  قلب هم عکس‌العمل نشان بدهم.  خصوصا که بعدش تک تک بیایند و بگویند جات خالی و کاش بودی! و من مجبور باشم به زور احساسات بزرگ منشانه از خودم بروز دهم و اولین عکس العملم این بود که به همسرک گفتم خوبه که من نمیتوانم مهمانی های شما را بروم چون همیشه باید عزای لباس میگرفتم که چی بپوشم؟ :))

راستش گاهی حس می‌کنم اینقدر اینها برایم عقده شده که گاهی دوست دارم یک مهمانی بزرگ و مجلل داشته باشم (نیست که کسی هم اینجا دارم که بخوام مهمانی مجلل بگیرم) و هیچکدام از این آدمها درش حضور نداشته باشند تا یک بار هم که شده آنها دلشان بسوزد که در مهمانی من نیستند به تلافی تمام شبها و روزهایی که دلم سوخت و گریه کردم. انگار که مقصر این شرایط آن طفلکی‌ها هستند نه شرایط من و همسرک.


غ‌ـزل‌واره:

+ این چندمین مراسم مفصل جاری بود که من حضور نداشتم اما هیچکدامشان اندازه جهازچینی که من همان روزش و از زبان خواهرم فهمیدم که امروز جهاز چینی است حالم را بد نکرد. عقده آن روز هرگز از ذهنم پاک نمی‌شود که چطور هیچکس یک کلمه به من نگفته بود؟ آن زمان به هیچ عنوان مرخصی نداشتم و نمی‌توانستم بروم؛ اما این دلیل خوبی برای بی خبر گذاشتن من نبود.

+ همسرک هیچکدام از این حالتهای دفاعی من را ندارد. می‌گوید من این دونفره بودنمان را بیشتر از مهمانی‌ها دوست دارم و من غبطه می‌خورم که حتی مثل او نیستم که اینقدر حالت دفاعی برای چنین اتفاقهایی به خودم نگیرم. 

 + یک عالم حرف ننوشته دارم اما تمام هفته گذشته و حتی دیروز آنقدر سردرد کشیدم که کل زندگی‌ام مختل شده و در خانه سگ و میزند و شغال می‌رقصد. یک عالم حس قشنگ نوشته نشده. یک عالم زندگی با وجود تمام دردهایی که کشیدم و منگِ منگم می‌کند از لذت بردن و زندگی نکردن

+ آن دوست پست قبل آمنیوسنتز کرده و من چقدر نگران سلامتی کودکش هستم که جان سالم به درد ببرد از این کمبود آبِ کیسه آب. برایش دعا کنید هم سالم باشد هم سالم بماند.


دوست نوشت:

+ ستاره جانم کجایی دوستم؟ چند روزه دیدم نیستی اما دردها و بدحالی مجال نوشتن برایت را نداد. خوبی بانو؟؟؟؟

چرا نمی‌فهمیم؟

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.