هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

وقاحتِ بی مرز!

واقعا این چه دریدگی هست که مَرد نه تنها خیانت میکنه! بلکه مامن و خونه ای که زنش ۲۴ ساعت برای بهتر شدنش تلاش میکنه رو با حضور یک کثافتِ لجن، مثل خودش نجس می کنه.

یعنی وقاحت به حدی رسیده که هیچ اِبایی از لو رفتنش نداره.

پارسال بعد از اولین باری که متوجه شدم زن آورده، یه جوری حال ثنا خراب بود که فکر کردم همه چیز رو فهمیده. چند ماه بعد گفت:"میخواستم برم. بهش گفتم بهت اعتماد ندارم بیا تمومش کنیم ولی با هم حرف زدیم و موندم"

وقتی یکشنبه صدای زنی اومد که مطمئن بودم ثنا نیست چون رفته بود تهران بمونه، یک نگاهی انداختم و قلبم گرفت وقتی اون زن قدبلند مو فرفری رو دیدم.

3. دگردیسی

پشت چراغ قرمز سرم را به سمتش میچرخانم و تابش نور آفتاب روی موهایش وانعکاس آن در چشمهایش، غافلگیرم میکند. حواسش نیست که غرق شده‌ام دردریای عسلیِ چشماش. قربان صدقه اش که میروم، میگوید:"نورا میگه وقتی آفتاب میفته روی سرت، موهات مثل رنگین کمون میشه" و من به او میگویم چقدر قشنگ است که زیبایی‌ها و صفت‌های خوب دیگران را به زبان بیاوریم.

صورتی گرمکنش،  طلایی موهایش و سپیدی پوستش کنار هم، چنان چشم نوازند که حتی وجود نامربوط مقنعه هم از زیبایی تصویر کم نمی کند.

  ادامه مطلب ...

2. اخگر

در میان آن هزارتو، از هرسو هق‌هقِ‌های فروخورده‌‌ای  برمی‌خاست. ناخودآگاه به دنبال صاحب صدا می‌گشتم و هر بار، در چهار‌دیواری‌های تنگ، بانویی را می‌یافتم که در گوشه ای مچاله شده بود و تنش از هجوم بغض می‌لرزید.

با دیدن هر داغ‌دیده، چیزی در درونم بار دیگر، فرو می‌ریخت. آرزو می‌کردم کاش سهمِ رفتن، سهمِ من بود و آن‌ها هنوز می توانستند عزیزشان زا نفس بکشند

هر بار که گمان می‌کنم  این آتشِ سوگ به خاکستر نشسته، داغی تازه از راه می رسد؛ گویی کسی در خاکستر دمیده و آتش، دوباره زبانه می کشد.

 

ادامه مطلب ...

۱. بعد از جنگ

خیلی دلم می‌خواد دوباره مثل قبل، روتین بنویسم. اما حس ناامنی، خشمگین از در دسترس نبودن در روزهای بحرانی و این فکر که شاید تمام آرشیوم از بین برود، میلم به نوشتن را کور کرده.

روزهای جنگ، بی‌خبر ماندن از آدم‌هایی که دوستشان داری چقدر دردناک بود؛ اینکه ندانی حالشان خوب است یا نه، امن‌اند یا نه، هنوز آن سوی صفحه هستند یا نه...

از همه تلخ‌تر اینکه به جز دو سه نفر از شماها، راهی برای باخبر شدن از بقیه نداشتم.

کاش یک نقطه،  فقط یک نقطه‌ی امن و همیشگی در این فضای مجازی داشتیم؛ جایی که هیچ قدرتی، هیچ تصمیمی و هیچ بحرانی نتواند آن را از ما بگیرد. جایی که مطمئن باشیم هر اتفاقی هم بیفتد، راهی برای رسیدن دوباره به آدم‌هایی که دوستشان داریم، همیشه باقی می‌ماند.

۱۲۸. سکوت شکسته شب

این سومین شبی است که سرفه ها امانم را میبرد و مجبورم میکند به زور خودم را از تخت جدا کنم تا کاری به حال این سرفه ها کنم. 



  ادامه مطلب ...