قبل از اومدنشون دلم میخواد نیان
دو روز اول تو بهت و شوک نقض قوانینم؛ خصوصا زمان تفریح و صد البته خوش اخلاق نیستم
از عصر روز دوم تازه به شرایط عادت می کنم و دارم لذت می برم و دلم نمی خواد برن اما روز سوم می رسه و میرن
و من میمونم با یک دل و احساسی که نمیدونه به دوری آدما و قوانین زندگی دور از بقیه اش عادت کنه
یا به بودنشون و نقض قوانین
وقتی میرم خونه هاشون و برمیگردم حالم خوب میشه
اما وقتی میان و میرن؛ قبل از اومدنشون یک جور حالم بده
بعد رفتنشون یک جور دیگه
طفلکی ماه اک که تمام زندگیش این مدلی باید طی بشه
توی باشگاه موقع سرد کردن؛ غم موزیک چشمام رو خیس کرد اینقدر که تحت فشار حس های رفتن خانواده ام هستم
خوشبختانه فهمیدم به طرز تاسف باری هوش هیجانی ام پایینه
شاید به نظر بیاد فهمیدنش اینقدر سخت نباشه ولی برای منی که مطالعات روانشناسی بالایی نداشتم این یک کشف بسیار بزرگ هستش
علت اصلی اختلافهای من با خانوادم
علت اصلی ناراحتی کردنهام با ماه اک
علت اصلی حاد شدن کبعضی از کانتکت هام با همسر
و با شناختی که از اطرافیانم دارم ریشه این مسئله برمی گرده به خانواده ام. هوش هیجانی خانواده پدریم به شدت پایینه و به همین دلیل روابط به شدت بهم ریخته.
سمت مادری هم هوش هیجانی بالایی اما به مراتب بهتر هستند.
حس بیچارگی پریشب، سخت گیری هام موقع آمدن مهمان و ...
من کسی رو میشناسم که وسواس زیادی داره اما روابطش با همه عالیه، همه عاشقش هستند. دلیل؟! تنها دلیلش اینه که میتونه احساساتش رو کنترل کنه. به کسی ایراد نگیره اما بعد از رفتن مهمان های چند روزه اش همه چیز رو می شست
همسر در دوستانه ترین حالت وقتی براش همه ناراحتی هام رو گفتم؛ گفت من هم یک سری از حساسیت های تو رو دارم اما زمان مهمان داری دایورت می کنم . پیش فرضت رو بزار که سالی دو سه بار قوانینت نقض میشه و حرصش رو نخور.
تفریح تمام شد. داریم برمیگردیم و من دعا دعا می کنم تا موقع رفتن مهمون ها بتونم با خلق خوش و آرامش میزبانی کنم. کاش بتونم
راستی چطور میتونم کمی سریع هوش هیجانی ام رو به یک حد نرمال برسونم. تا سر صبر برای بالاتر بردنش تلاش کنم
ممنونم از عزیزان مهربونی که احوالپرسم هستند
یک چیز عجیبی که این روزا برام رخ داده استرس ها و کم تحملی های pms. هیچوقت تا این حد حالم بد نمی شد. درسته من به یک سری از کارها و حرفهای همسر( که متاسفانه حرفهای تکراری اند) به شدت حساسم. بارها بهش گفتم اما بی نتیجه. از طرفی اونم به یک سری چیزها مثل خراب شدن وسایل خونه، از هر نوع با ارزش و بی ارزش به شدت حساسه و مسلما تو یک خونه با بچه کوچیک یک اتفاق اجتناب ناپذیره. من بد موقع گفتم و اون هم دقیقا رفتاری کرد که تو حالت عادی هم حرص منو در میاره چه برسه به روزهایی که هورمونها تعادل روانی ام رو بهم میریزن.
حالا به اینها خونه نبودن های تا ده شب همسر تو چند روز اخیر رو هم اضافه کنید. من آدمی ام که با یک بغل کردن ساده دنیام زیر و رو میشه. در عوض وقتی همون چند لحظه بغل رو هم به مدت طولانی ندارم و ترکیبی از عوامل فوق از درونم یک بمب ساعتی ساخته؛ باعث میشه با یک رفتار حرص دربیار منفجر بشم و وقتی همسر به جای اینکه بفهمه درد من کم محبتیه؛ میگه دست پیش رو گرفتی که پس نیفتی و چنان خودش رو ندیدن و نشنیدن میزنه انگار که نه روحش حضور داره نه جسمش؛ بمب تغییر نوع میده. یعنی از رفتار هیستیریک دیروز خودم متعجبم. از اون همه حس بیچارگی متعجبم. الان که خوبم با خودم میگم همسر هر چی گفت تو میزاشتی لای گیس ات و یه کم هم میگفتی به فلان فلان و با بیخیالی بدون حرص خوردن به زندگیت ادامه می دادی.
یک زمانی روانشناسم میگفت بعضی ها شدت pms درونشون به قدری زیاده که باید یک هفته دارو مصرف کنند. نکنه منم با این نوع واکنش روانی و لسترس شدید تو این روزا دارو لازمم؟
الان خوبم. خیلی هم خسته. دیشب دو به زور شستن میوه ها خوابیدم. سبح ساعت شش از شدت سردرد بیدار شدم. تا نزدیک ده که مهمونا برسن همه جا مرتب و تمیز شده بود بدون عجله کردن. با اینکه روز قبل هم دیاد کار نکردم. عاشق اینجور نظم توی خونه ام که وقت اومدن مهمان خیالم راحت باشه یک چرخ بزنم تو خونه همه چیز مرتبه. رنگم زرد و مریض گونه بود. با یک کم سیاهی داخل چشم و یک حاله از رژ قرمز، تغییر وضعیت دادم. مهمونا که رسیدن با واکنش دفاعی اجازه ندادن برای هر کاری تا ظهر سر کردم. وقتی همه لستراحت میکردن پریدم تو حمام.
حالم خیلی بهتره. یعنی اصلا متعجبم از خودِ آرومم که دیشب چی به سرم اونده بود. کاش مردا میفهمیدند که یک وقتا به جای مقابله به مثل، به جای خودشونو کشیدن کنار، به جای همیشه منطقی فکر کردن، کافیه یک ذره غرورشونو بزارن کنار؛ یک کم احساسی فکر کنند و قبل از رسیدن خانم به اون مرحله ای که کم از جنون نیست؛ فقط بغلش کنند. حای شده تو سکوت. فقط بغل. اونوقت میبینند که چه آبیه رو آتیش
+ دیشب بهش گفتم همه پولو دوست دارند. همه خونه فلان دوست دارند. اما من اضی ام نون و پنیر بخورم اما تو زمان کارت رو کمتر کنی. دیروز گفته بود امروز باید بره چون مهمان از آمریکا دارن و باز هم جلسه است اما صبح که بیدار شدیم پاشد کمک کرد و گفت نمیرم.
+ کامنتا رو بعدن تایید می کنم. الان باید برم پیش مهمونا. متن پستاقبل رو هم حذف می کنم چون خیلی منفی اند
+ دیشب تو گریه هام میگفتم خدایا چرا منو آفریدی؟
امروز ماه اک خوابش میاد و تو انتظار برای خوابوندنش هی میگه خدایا خدایا... کاش فقط مثبت هاشو الگو برداشته باشه
خدایا من که امروز کارم رو به تو واگذار کردم پس این چه بلایی بود که سرم اومد
چرا اینطور بهم تابیدم
چرا الان دلم میخواد بمیرم و نمرده برای بی مادر شدن بچم گریه می کنم؟
چرا اینقدر خسته ام
چرا اینقدر احساس بیچارگی می کنم؟
چرا یک بار نشد مهمون بیاد و ما از اومدنش خوشحال باشیم
همیشه به خاطر کارهای دقیقه نود دعوا میشد
و حالا...
چی میشد تموم میشد همه چی؟
خدایا نجاتم بده از این حال بد
هیچکس رو ندارم دردمو بهش بگم
سرم درد میکنه
خریدهای اجباری نشسته موندن و من جون ندارم بشورمشون
فکر میکردم یک بارم مهمون میاد و من همه جای خونم اونقدر مرتبه که فقط گردگیری می کنم و تی می کشم و وقت رسیدن همسر میریم خرید و تا موقع خواب شام خوردیم میوه ها هم هشک شده و جمع شده
نه که الان با این حال بد آرزو کنم مهمونا برنامه شونو کنسل کنن.
من تمام قوامو جمع کرده بودم که موقع اومدن مهمونا به وسواسم غلبه کنم اما الان؟! توانی برام نمونده
خدایا چقدر از این طفلکم شرمندم
این دومین باره که تا این حد ازش خجالت می کشم
خدایا
صدامو داری؟
امشبیکی از بدترین شبای زندگیم بود
دلم میخواد میخوابیدم و وقت بیدار شدن هیچ کدوم از عوامل ناراحتی من وجود نداشت که هر چند مدتی اینطور بهم بریزم
بمیرم برای بچم که چقدر شرمندم از اینکه تصمیم گرفتم باشه و حالا بلد نیستم ازش محافظت کنم در برابر ناراحتیا و گریه هام
من گریه کردم؛ خندید
من گریه کردم؛ لب برچید؛ بغض کرد
چسبوندمش به خودم که صورتم رو نبینه
اما کاش وقتی حال من اونقدر بد بود که کنترل خودمو نداشتم؛ یکی بچمو می چسبوند به خودش و آرام قلبش میشد و نمیذاشت منو تو اون حال بد بیینه؛ به جای اینکه به یک هواپیما شکسته بها بده
چقدر متاسفم که فقط من باید از بچمون مراقبت کنم
چقدر شرمندشم
کاش خجالت نمی کشیدم و نگران ناراحت شدن بقیه نمیشدم و میگفتم مهمون نیاد خونمون. حوصله هیچ کس رو ندارم
میخوام فقط بخوابم
میخوام فقط خودم باشم
حتی ماه رو بدم یکی نگه داره
کاش میشد یه مدت برم جایی که هیچ کس نباشه
تو طبیعت بکر
+ دوست ندارم جزییات رو بگم. خسته ام از اختلاف نظرایی که من رو به این روز انداخته