بالاخره ماه اک خوابید. امروز هم تمام شد و من به قدری له ام که دلم می خواد همه چیز رو همینطور که هست بزارم بمونه و برم رو تخت. با اینکه صبحانه و ناهارم یکی شده و یه شام درست نخوردم به خاطر غرغرهای ماه اک و هنوز گرسنه ام. اما دیگه توان خوردن هم ندارم
کاش منم کاراگاه گجت بودم و الان دستان پر توان می رسید به داد این ناتوان
امروز شش بار پوشک ماه رو عوض کردم اما شبی پاهاش خیلی خراب شده و قرمز
حس می کنم هیچوقت عرضه نظم دهی کامل به خانه را نخواهم داشت. تلخ و گزنده است ناجور
خدایا سپاس که ماه ام دوباره خندید و شیطنت کرد و با حال تقریبا خوش خوابید
١٠:٣٠ صبح: ماه ام مریضه و دلم طاقت گریه ها و جیغ هاشو نداره.
دچار یبوست شده و داره زجر میکشه طفلکم.
شکم اش را با روغن زیتون ماساژ دادم
کمی هم روغن زیتون خورده و توی بغلم خوابیده.
باید برم داروشو بخرم
از ساعت هفت شیر هم نخورده و میل نداره
١:٥٣ ظهر: ساعت ٢ شده. کنار ماه اک دراز کشیدم. من تازه تونستم صبحانه و ناهار را یکی کنم. از فرط خستگی و خواب در شرف بیهوشی ام. داروهای ماه را گرفتم. پدی لاکت را دادم. بالاخره ساعت ١٢:٣٠ میلش کشید که شیر بخوره و الان خوابه.
+ ببخشید که نظرات هنوز تایید نشده. میخواستم جواب بدم اما بد حالی ماه اک اجازه نداد
+ با صدای گریه اش بد از خواب پریدم. بد گریه می کرد. پایین تخت را که نگاه کردم نبود. با وحشت ازاتاق پریدم بیرون تا ببینم کجا رفته؟! صدا از اتاقش می آمد و با دیدنش روی تخت تازه یادم آمد که روی تخت خودش خواب بوده. هنوز چشمهایش بسته بود. بد گریه می کرد. یک گریه معمولی و غرغرانه بعد از خواب نبود. محکم توی بغلم گرفتم اش و زمزمه های مادرانه کردم. آرام که شد بدون اینکه چشمهایش را باز کند رضایت داد به شیر خوردن و دوباره بیهوش شد. استرسی مور مورانه خودش را زیر پوستم جا می کرد که چرا دوباره خوابید؟!
آرام از خودم جدایش می کنم و روی تخت می گذارمش. سمت چپ لباسم خیس شده. باز هم کاهو خورده ام و شیر سر می رود و لباسهایم را خیس می کند. کسل و بی حال یکی از هات چاکلت ها را داخل ماگ مورد علاقه ام می ریزم و یک گوشه خودم را جا می دهم که بنویسم. چه هات چاکلت مسخره ای است. پر از شکر و بی مزه!!! باید برای دفعه بعد یک مارک خوب پیدا کنم.
نمی دانم امروز ماه ام را چه شده. دیشب هم نصه شبی با چشم های بسته گریه بدی می کرد و شیر هم نخواست. فقط در آغوشم و راه رفتن آرام شد و خوابید. تا نزدیک ١١ خواب بود. رفتیم بیرون و در راه برگشت خوابش برد. ساعت یک نشده بود که رسیدیم خانه. بعد از شیر خوردن بیدار شد اما بی حوصله بود. نه آواز خواند نه بازی کرد. بغل اش گرفتم. ماه اک آنقدر جنب و جوش دارد که امکان ندارد در آغوش من آرام باشد. یا با گردنبندم بازی می کند و آواز می خواند یا روی دستم میزند و با صدایش خوشحال می شود یا خودش را از آغوشم به سمت زمین می کشد تا به اموراتی مهمتر من باب مسایل کودکانه اش رسیدگی کند. اما...
اما امروز خودش را به من چسباند و فقط با دیدن ماهیهای بازکنکی کمی ذوق کرد و بقیه زمان را بدون حرکت در آغوشم سپری کرد. غرهایش که شروع شد راه رفتیم و دوباره به خواب رفت. ساعت ٢ بود. الان ساعت ٥ است و نیم ساعتی است که بعد از شیر دوباره خوابیده. کمی ترسیده ام. یعنی چرا ؟!
دیروز چند ساعت توی راه بودیم و ماه اک مادر به قربونش با همکاری تمام فقط یک ساعتش را بیدار بود که نیم ساعتش در مهر و ماه بود. امیدوارم امروز در حال در کردن خستگی دیروز باشد.