هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

ناخوش احوالم

تو کلاس های قبل از زایمان گفته بود که تو چربی نداری. تو شیردهی مراقب خودت باش اما من کلا خوردن بلد نیستم خصوصا اگر روزها تنها باشم

عاشق میوه ام که بعد از زایمان اونم فرصت نمی کنم زیاد بخورم

اون چند روزی که احساس گیاه بودن داشتم تازه اوضاع خوب بوده. امشب از عصر پاهام خیلی دردناک شده و احساس می کنم بند بند تنم داره از هم در میره

قبل از ده از شدت ضعف ماه رو سپردم به همسر و رفتم رو تخت. نه فکر می کردم بخوابه. نه توان عوض کردنشو داشتم از شدت ضعف

به هر روی قبل از ده و نیم در آغوش پدرش خوابید

الان ملت ریختن تو خیابون اما من حتی نتونستم بازی رو ببینم از شدت ضعف و درناک بودن تنم

ماه اک تازگیا زیاد شیر میخوره

از طرفی غذایی که براش میپزم رو نمیخوره

از غذای خودمون چرا

اما چون میگن توانایی دفع نمک ندارن نگرانم

طفلکی اون بیمارهایی که ناخوش اند و دردناک اونوقت ضعف بدنی هم آزارشون میده

<>خدایا همه بیمارا رو شفا بده


از این که الان سردمه حدس میزنم شاید کمی هم سرما خوردم نمیدونم.


از تابستون به خاطر قار قار مسخره کولر همسایه که شب تا صبح؛ صبح تا شب رو مغزمه بدم میاد. از پارسال هر روز دعا می کنم خراب شه و دیگه کار نکنه تا یکی دیگه بخرن اما از دعا گربه کوره... :))))


حال خوش


دیروز تا این موقع فقط صبحانه خورده بودم و مراقب ماه بودم

اما امروز با همسر صبحانه خوردم. بدرقه اش کردم و کلی کار انجام دادم. ماه کوچکم نهایت همکاری را با من کرده. با جارو و سیم اش بازی کرده تا من جارو زدم. با موبایل بازی کرده تا من تی کشیدم. به میز پاتخت ایستاده و هر چه روی میز بوده روی زمین ریخته تا من گرد گیری کنم. سراغ مودم رفته و گیر افتاده تا من لباسهایش را برای حمام آماده کنم. دستمال کاغذی ها را پراه کرده تالباس او و شال خودم را اتو کنم و وسایل مهمانی اش را بردارم. حمام کردیم و ده بار توی وانش دست به وان بلند شده و من ترسیدم که بیفتد. چسبیده به دراور تا من آرایش کنم و حالا شیر میخورد و خوابیده تا موهایم را سشوار کنم. لباس بپوشیم و بریم مهمانی. روزهای این مدلی که به کلی کار میرسم را عاشقم

گیاه نوشت

احساس می کنم ماهیتم از نوع انسان به نوع گیاه تغییر وضعیت داده.حالا که ماه اک درست از شنبه شب ساعت ١١ برای اولین بار دستش را به شزلون گرفت و بدون کمک پاشد ایستاد باید بیشتر مراقبش باشم. اما دو سه روز است که حس تحرکم از اندازه یک گیاه که با نسیم تکان های ملایمی با ناز و غمزه می خورد بیشتر نیست. البته که چون انسان آفریده شده ام نمی توان بر اساس این میزان کم حس تحرک زندگی کرد و تحرکی بیش از این لازم است

حالا چند دقیقه ای است ماه اک خوابیده. بعد از چند روز یک قرص ب-کمپلکس خوردم که فکر کنم مجبورم هر روز بخورم که بتوانم در ماهیت یک انسان زندگی کنم.

آنوقت آنقدر شیر و ماست و مواد کلسیمی نخورده ام ( لاکتوز شیر ناراحتم می کند، ماست هم علاقه ندارم :(( )که روزها مچ پایم و تنم از کنبود کلسیم دردناک است. دیشب دل را زدم به دریا و قرص کلسیم خوردم اما حالا سردرد دارد لالایی گویان پیدایش می شود و همین هم از حس حالم کم می کند. ربطش هم این هست که افزایش کلسیم در بدن آنها که مستعد میگرن هستند ایجاد سردرد می کند. من هم این را در آن ده روز دردناک دوران بارداری فهمیدم

از طرفی برای اثبات بعضی چیزها به خودم سینوهه را ادامه دادم و حالا مردن فرزندش بد در من اثر کرده. خوب که فکر می کنم خوندنش انرژی زیادی ازم گرفته. کاش زودتر تمام شود.

در راستای خارج شدن از این ماهیت گیاه گونه که نوعش شناخته شده نیست باید دست از نوشتن بکشم و به تحرک بپردازم :))


زندگیتان انسان گونه باد


چایم را با عطرت هم بزن

اینقدر مشغول کار کردن بودم که اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم. در را که باز کردم با لبخندی شیرین و یک جعبه گنده وارد خانه شد و گفت تولدت مبارک. هنوز چند روزی تا تولدم مانده بود و حسابی غافلگیر شده بودم. بوسیدمش و تشکر کردم. توضیح داد که چون روز تولدت احتمالا خیلی گرفتار هستم چند روز زودتر برایت کیک خریدم و مثل کودکی معصوم بالای سر کیک ایستاد و گفت بیا ببین قشنگ است؟ در جعبه را که باز کردم یک کیک بزرگ سفید دیدم با یک پاپیون خوشگل قرمز آبی فوندانت. گفت رفتم که سفارش بدهم اما گفتند زیر سه کیلو سفارش قبول نمی کنیم. من هم کیک های کوچک را نپسندیدم. این قشنگ بود. منتظر تایید من بود. خیالش را راحت کردم که عالی است. گفتم فقط الان برای تولد بازی خیلی دیر است. قرار شد روز بعد تولد بگیریم

فردا رسید. من و ماه اک حمام کردیم که تا آمدن همسر آماده شویم.  ماه اک روی میز سیار کامپیوتر ایستاده بود و حواسش به تلویزیون بود. چند دقیقه بعد برگشتم و دیدم  خودش را به میز تلویزیون رسانده و به آن ایستاده و از نزدیکترین نقطه ممکن تصاویر تلویزیون را تماشا می کند. خوب ایستاده بود. کمی فیلم گرفتم. لحظه ای حواسم پرت شد و ماه که خواست برگردد به سمت من که با صورت خورد زمین. طفلکم ضعف کرده بود از درد. همین شد که تا آمدن همسر از کنارش جُم نخوردم. در را که به روی همسر باز کردم تعجب کرد کن ما برای تولد بازی حاضر نیستیم. تا ساعت نُه چایی خوردیم. شسوار زدم و لباس پوشیدیم. با کمک همسر میز را تزیین ساده ای کردیم. همسر با آرامش همراهی ام کرد و چند بادکنک هم باد کردیم. ظرف میوه را که گذاشتم میز تکمیل شد. شمع ها را روشن کردیم و من ماه اک به بغل شمعهای اولین تولد بعد از متولد شدن ماه اک را فوت کردم. خندیدیم. عکس گرفتیم. رقصیدیم. کیک خوردیم و همسر بیشتر از ده بار تولدم را تبریک گفت.

غ ز ل واره:

+ ماه اک گِلَس گوشی ام را خراب کرده. همین که گوشی را بر میدارم ماه اک خودش را می رساند به گوشی و همین می شود که  برای خواب تر نشدن باید گوشی را پنهان کنم و نمی توانم بنویسم. درست یه همین دلیل بلاگم پر شده از پستهای نیمه کاره که رشته کلامش پاره شده و چرکنویس شده اند.

+ پست قبل زیادی از همسر نالیدم و لازم بود کمی هم از محبتهایش تشکر کنم

+خواباندمش و امیدوار که دو ساعتی برای خودم وقت دارم اما همین که گذاشتمش روی تخت بیدار شد. کاش مامان اینجا بود. کنارش دراز کشیده ام. دو دقیقه بازی می کند، بعد می آید روی من  یا سرش را توی سینه ام فرو می کند. یا با لباسم بازی می کند. یا دستش را روی گلویم نی گذارد که بلند شود و من رسما از فشار دستهای کوچکش احساس خفگ می کنم. یا از من به عنوان مانع استفاده می کند و با عبور از مانع خودش را به کنترل و امثال آن می رساند. دلش که آرام شد دوباره دو دقیقه دورتر می شود. خدایا شیرینی این لحظه های فوق شیرین و کمی سخت را قسمت تمام زنان سرزمینم کن

برایتان بهترینها را آرزومندم

ماه نوپای طفلکی

عصری ماه اک روی سرامیک ها با صورت خورد زمین. لب بالاش باد کرد. نمی دونم حساس شدم یا واقعا بینی اش طوری شده؟ حس می کنم سوراخ هاش فرق داره با هم. اما خاطرم هم نیست که قبلا عین هم بوده یا نه؟!

حالم به قدری بده که نمیدونم باید چه کار کنم. سرم میسوزه و تمام تنم داغه. دلم یک آغوش امن و آروم میخواد. دلم میخواد بفهمم طوری شده یا نه اما نمیدونم چطوری؟! همسر هم از ناراحتی اش داره نثل همیشه از من ایراد میگیره. فکر نکنم دلش بخواد منو آروم کنه چون در موارد تلخ به شدت منو مقصر میدونه

تازه بخث رو کشونده به غذای ماه اک (قبلا از حساسیت همسر روی غذای خوردن و نخوردن ماه اک نوشتم) که تو غذا ندادی. میگ میخواستی تو بهش بدی. میگه چند روزه میگم غذا بپز براش. هر چی می گم غذا داشت میگه وظیفه داری بهش بدی. میگم وظیفه باشه ( البته که معتقدم وظیفه زن نیست طبق گفته اسلام و زن می تونه پرستار بگیره و هزینه اش هم با مَرده اما از اونجایی که همسر کار خونه و بقیه امورات را به طرز صفر و یکی اکید و موکد وظیف زن میدونه مطرح کردن این امر کاری است بس بیهوده و فرسایشی).' دلیل نمیشه که تشکر نکنی. شد یک بار برای غذا پختن برای ماه اک از من تشکر کنی؟ برای هر کار ریز و درشتی ازت تشکر می کنم. نون خریدی، خوب وظیفه اته!! اما من ازت تشکر می کنم.ته کار باز هم میگه من هر چی گفتم واسه بچه گفتم. یعنی شما حرصی نمیشید وقتی صدجور صد مدل توضیح بدید و طرف از اول تا آخر جمله خودش رو تکرار کنه؟ چقدر تلخ و گزنده است این فهمیده نشدن ها.

کاش عصری از کنار ماه اک تکون نخورده بودم. کاش همون یک لحظه رو  دور نشده بودم. کاش چیزی نشده باشه. کاش من حساس شده باشم. کاش اگر چیزی هست کمی ورم باشه. 

خدایا کمکم کن لطفا. خدایاااااا