امروز به شدت دلم میخواد خونه مامان نزدیک بود. میرفتم ماهک رو میسپردم بهش و در نبود همسر و ماهک فقط توی سکوت خونه یک مدیتیشن طولانی انجام میدادم. فقط خودم بودم و خودم.
دلم حضور توی اون طبیعت خیالی رو میخواد که گاهی بین مدیتیشن روبروم ظاهر میشه و سکوت رو چیزی جز صدای ظریف آب، آواز پرندگان، گاهی وزش نسیم نمی شکست
امروز جواب یکی از سوالهای بزرگ ذهنم رو توی مطالعه پیدا کردم و برای فهمیدنش خیلی خوشحالم.
ماهک نوشت:
مامان! میشه بّگّلم کنی؟
مامان! خیلی دوستت دارم
اینها پر تکرارترین جملات ماهکم است.
یادش بخیر کوچک تر که بود می چسبید به پاهام و میگفت بگل