ساعت 6:30 همسرک رسید و با کلی جیغ و هیجان راهی تجریش شدیم. حلیمش حرف نداشت اما با شکر :( اصلا نمیتونم بخورم و خوب سیر نشدم. تاکسی بی انصاف تا جمشیدیه رو خیلی گرون حساب کرد در حالیکه برگشت رو با کمتر از نصف قیمت اون برگشتیم.
در دوران قبل از ازدواج همسرک بارها خواست بریم جمشیدیه اما من ناز میکردم. یک روز تعطیل هم خواستیم بریم که ماشین پیدا نکردیم و رفتیم درکه. پارک فوق العاده زیباییه. درختهای تنومندش و سنگ فرشهایی که زیبایی پارک رو دو چندان کرده. پارک غرق لاله بود. صدای آب آرامبخش ترین ویژگی پارک بود. و بدترین جنبه پارک آلودگی صوتی بود که جماعتی برای خودشون مراسم دعا راه انداخته بودن و صدای بلندگوها نمیگذاشت از سکوت و آرامش پارک استفاده کنی. عکسهای قشنگی گرفتیم. از 8:20 دقیقه تا 10:30 هم پارک را گشتیم هم کمی استراحت کردیم و میوه خوردیم. لحظه های بی نظیری بود. این اولین پارک دونفره ای بود که بعد از عقد میرفتیم. رفته بودیم اما نه اینطور که جایی روی زمین ولو شویم و حرف بزنیم و میوه بخوریم. اینجور تفریحها همیشه دسته جمعی بوده. دلم نمیخواست اون لحظه ها تمام شه و از پارک بیرون بیایم اما به خاطر کلاس من چاره ای نبود. بعد از کلاس رفتیم انقلاب دنبال کتاب اما اشتباه محض بود در اون ساعت. کتاب موردنظر که پیدا نشد هیچ سردرد من که با قرص بهتر شده بود به خاطر گرسنگی وحشتناک شده بود. ساعت 4 تو پارک لاله ناهار خوردیم و ساعت 5 از تهران حرکت کردم.
از شدت درد دلم میخواست بمیرم. به قدری حالم بد بود که نمیتونستم به همسرک که پایین اتوبوس منتظر حرکت بود نگاه کنم و خواهش میکردم زودتر بره تا من هم چشمام رو ببندم. تا آخرین نقطه ای که میشد نگاهش کردم و بعد پشت دیوارهای نمازخونه ترمینال ناپدید شد. خوابم برد اما با زنگ همسرک بیدار شدم و دیگه خوابی در کار نبود. از شدت درد حال تهوع داشتم. یک قرص دیگه خوردم ولی تحمل صبوری برای اثر قرص را نداشتم. از بوی مارال متنفرم. ترکیب اسانس عطرها با بوی گند و سوخته فست فود حالمو بهم میزنه اما برای استفاده از سرویس بهداشتی باید تحمل کنی. بیشتر وقت استراحت را در فضای آزاد بود. آرزوی بودن همسرک رو در کنارم داشتم. سوار اتوبوس که شدم به چند دقیقه نرسید که حس کردم سرم داره آروم و آروم تر میشه اما تمام انرژی تنم رو از دست داده بودم و لحظه شماری میکردم برای رسیدن. فکر کردن به خونه، به اتاقم و سکوت شب هنگام ....
پارسال قبل از روز زن جوابم رو به همسرک داده بودم که تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. بحث هدیه شد و گفتم من سوپرایز دوست دارم. هرچی که باشه. نیاز نیست هدیه حتما گرون قیمت باشد تا خوشحال کننده باشد و همسرک برای اولین بار در عمرش به تنهایی خرید زنانه کرده بود و یک شال صورتی زیبا برای روز زن به من هدیه داد. هنوز روزی را که هدیه را گرفتم خاطرم هست. چند روز بعد از روز زن در خیابان خوابگاهشان به سمت چهارراه ولی عصر میرفتیم. که من کادو را باز کردم و جیغ زدم از شادی وقتی هدیه را دیدم. حتی اگر شال زشتی میخرید باز هم جیغ میزدم برای محبت بی انتهای مَردم که به خاطر من پا به جایی گذاشته که هرگز تنهایی نمیرفته، و با همه محبتش برای من هدیه انتخاب کرده.
امسال هم این روز قشنگ را کنار هم نیستیم. هدیه هم یک جورایی معلوم است چی هست. من دلم سوپرایز میخواهد. یک سوپرایز عاشقانه و بی نظیر.
خدایا برای این روز و برای این مَرد تو را سپاس
بانوان ایران زمین روزتان مبارک
چهارشنبه شب، دقیقا بعد از یک سال (یک روز کمتر) راهی تهران شدم. فکر رفتن این همه راه برای یک کلاس 1 ساعتی خیلی سخت بود اما هر چی لحظه های دیدن همسرک و زیر و رو میکردم بیشتر دلم میتپید که برم. اوضاع مالی به خاطر سرمایهگذاریهای روبراه نبود اما بلیطهای سالهای گذشته وسیله تهیه بلیط رایگان شد.
پام که به آرژانتین رسید، لبخند آرومی رو لبام نقش بست از مرور روزهایی که همسرک میامد استقبالم. یک روزایی پر از شوق بودم از دیدنش و یک روزایی از شدت تردید ترجیح میدادم نیاد. اما به حضور یک مرد در کنارم تو اون شهر دردندشت نیاز داشتم. همسرک همیشه از جون و دل برای من مایه میگذاشت. (هنوز هم میزاره) در حدی که چند روز مونده به امتحان جامع همه درس و زندگی رو رها کرد و صبح تا شب کنار من بود. هم دنبال کارهام بود هم میخواست فرصت با من بودن رو از دست نده و البته من هم از خدام بود تنها نباشم. این برای من معنی جز یک عشق بی نظیر نداشت. حیف که اون روزها من به بلوغ فکری این روزها نرسیده بودم. هنوز هم دنبال مردی میگشتم که در رویاهام تصویرش رو نقاشی کرده بودم. همسرک تمام خصوصیات اخلاقی اون مرد رویایی رو داشت جز ظاهر. امروز اما، از نظر من همسرک زیباترین مرد دنیاست اما اون زمان کمال طلبی بی حد و حصر از من مردی رو میخواست که همه چیزش مطابق مرد رویاهام باشه. یک چیز محال...
یکی از مهمترین خاطره هایی که از ترمینال در ذهنم پر رنگتر هست، برمیگرده به اواخر شهریور یا اوائل مهر 91. وقتی بعد از تعطیلات تابستان اولین بار رفتم تهران. اواخر خرداد همون سال بین من و همسر به لطف عدم مدیریت خودمون، به خصوص من، به دنبال یک سری اتفاق ها، بین ما بحث بدی پیش اومد که در اون اتفاقا خیلی به همسرک و حتی من توهین شد. به قدری شرمنده بودم از این خامی رفتارم* که عذاب وجدان داشتم که پسر به این باشخصیتی و آرومی را به مرز جنون کشوندم که به من میگه تو خواستی از من سو استفاده کنی و رابطه برای مدتی کلا قطع شد. من همه چیز رو تمام شده میدونستم تا اینکه باز هم پیام داد. گاهی زنگ میزد. اما من خیلی سرد شده بودم. یک روز گرم تابستون که از سر کار بر میگشتم زنگ زد و گفت تو حتی به همین یک ذره رابطه هم علاقه ای نداری. من دارم میرم شهرمون و میخوام همه چیز رو تموم کنم تا در این چند روز که کنار خانواده هستم راحتتر با موضوع کنار بیام.
من اما با همه سرد بودنم از قطع شدن رابطه و رفتنش مثل سگ میترسیدم. سعی کردم قانعش کنم که اینطور نیست. وقتی بعد از تعطیلات تابستون رفتم تهران، همسرک با دیدن من از شدت دلتنگی چنان هیجان زده شده بود که از رفتارش تعجب کرده بودم پیش خودم میگفتم چرا این دیوونه اینطوری میکنه؟ همش به خاطر این بود که من هنوز اینقدر دوستش نداشتم. برام فقط یک دوست بود. یک دوست معمولی.
پارک لاله 28 فروردین ساعت 4
اضافه جات عشقی:
دیروز سالگرد اولین دیدارمون در سال 92 بود. اولینی که بعد از یک دوره سرد و طولانی دل من را مطمئن کرد همسرکی بهتر از این در دنیا وجود نخواهد داشت. اولینی که بعد از یک دوره بیماری روحی من، شادی را به من، به همسرک و رابطه مان تزریق کرد و در دلم حس میکردم به نقطه پایان تصمیم گیری نزدیک شدم. نقطه ای که خیلی راحت و بدون تردید میتوانم تصمیم نهایی را بگیرم. اما عجله نکردم. حرف نزدم تا از این حس مطمئن شوم
پاورقی :
*(هیچ وقت مسائلی که خیلی خصوصی هستند و اگر به گوش همسر یا عشقتون برسه باعث شکستن غرورش [در مورد ما اینطوری بود شاید باعث دعوا و جدایی همیشگی بشه] میشه رو برای دوستان مشترکتون یا هر کسی که فکر میکنید خواسته یا ناخواسته اینو به گوش عزیزتون میرسونه تعریف نکنید).
عاشق بهارم. عاشق رنگ و بویش. خدا نبخشد آنهایی را که بهار را برای دیگران زمستان سرد میکنند. خیلی سال قبل تو فروردین فقط آرزوی مرگ داشتم. اما بعد از آن خیلی سال بود که دوست داشتم فروردین را با امید زندگی کنم. با اینکه هنوز هم گاهی بوی فروردین حال من را خراب میکند به لطف همان روزهای خیلی دور. اما حال من بهتر از این نمیشود که زنده ماندهام و میبینم فروردینی را که پایان تنهایی را باز هم در دلم جشن میگیرم. جشن میگیرم که زندهام و نفس میکشم اما نه تنهایی. اگرچه دور اما با مردی که همه آرزوهای روزهای تنهایی گذشته من است.
خدایا دل همه تنهایان دنیا را با بخشیدن همراهانی بینظیر شاد کن به حق وعدهات که گفتی همه چیز را جفت آفریدم.
باز هم لحظه خداحافظی نزدیک و نزدیکتر شد و ما بیشتر از تمام لحظههای دیگر در سکوت یکدیگر را نفس کشیدیم. اشکهای بیشرم من که بدون خجالت روی گونهام قِل میخورند و من مثلا یواشکی در پستوی انگشتانم قایمشان میکنم. حواسم هست که میفهمی اما مثلا میخواهم که نفهمی. که لحظه رفتنات را تلخ نکنم. من بیتابم، از تنهایی تو در روزها و شبهای دور از من و خانواده. باز هم روزهایت میشوند کار، کار، کار. نه غذای درستی و نه حتی خواب کافی
شانزده روز پیش (روز 29ام) که دیدمت مثل قبل نبودی. یکجور داغون و خسته به نظر میرسیدی. لاغر و تکیده. چند روزی بود که به وضوح آثار این ایام را در صورتت میدیدم. بشاش شده بود و کمی تپل. امشب با نگرانی در گوشت زمزمه کردم مبادا باز هم به خودت نرسی و لاغر شوی؟ و تو میگویی شرایط من فعلا اینطوری است.
لحظه رفتن رسیده و در این هوای سرد لباس گرم همراه نداری و من پشیمانم چرا به زور لباس گرم برادرک را تنت نکردم. میترسم از صبحی که سرد است و میرسی.
باز هم لحظه خداحافظی رسید. بازهم دل من گرفت. باز هم چشمم بارید و تو رفتی. به خدا میسپارمت همسفر زندگیام
اضافه جات:
1+ جدایی یکی از سخت ترین اتفاق زندگی است. ای کاش همه جدایی ها موقتی و کوتاه باشند و خیلی زودی به وصال همیشگی منتهی شوند
2+ فردا تکلیف کارم مشخص میشه. نیاز به انرژی های مبثتتون دارم. لطفا.
3+ همه چیز را به خدا سپردم. درست میشه.