+ یک دلشوره یا اضطراب عجیبی یهو خرخره ام رو گرفته. انگار یکی گلومو تو مشتش گرفته با اینکه نه بغضی دارم نه غمی دارم. نمیدونم باز چند روز سهل انگاری تو خوردن آهن اینطور آشفته کرده منو؟ هیچ دلیلی براش ندارم
+ به سلامتی مادر به خاطر حرفای دیروز قهر کرده. از سکوت دیروزش معلوم بود که قهر می کنه. الان که از شدت اضطراب مجبور شدم زنگ بزنم؛ مکالمه رو یک دقیقه نشده تمام کردم.
+ دلم یک سفر میخواد دور از همه
+ یکی از ویژگیهای گل درشت همسر اینه که به نسبت آقایون خیلی تمیزه. به امورات شخصی اش خیلی اهمیت میده. با اینکه میدونست وسواس دارم من رو انتخاب کرد و اینقدر همراهیم کرد تا بهتر و بهتر بشم.
+ عکس العمل مامان وقتی گفتم به خاطر این مسئله من باید همه چیز رو بعد از برگشت بشورم و وقتی خونمون میاین بعدش باید همه چیز رو ضد عفونی کنم؛ خیلی عجیب بود. نه گذاشت نه برداشت. میگه تنها راه حل اینه که دیگه رفت و آمد نکنیم. نه شما بیاید نه مامیایم. میگم شما داری صورت مسئله رو پاک می کنی. میگه فلانی اعصاب نداره من نمیتونم ناراحتش کنم.میگم رفت و آمد نکنیم اعصابش آروم میشه؟
بهش میگم من بهترین لباسامو میارم اونجا که مهمونی بپوشم؛ بعد از برگشت باید بیخیال خراب شدن یا نشدنشون بشم و بشورم چون با دست نشسته ماه رو بغل می کنه و من حس می کنم همه چیزم میکروبیه. میگه بهش میگم با لباس مهمونی ماه، بغلش نکنه. و من تهش میگم اینو بگی اعصابش خورد نمیشه اما مستقیم بگی دستشو بشوره اعصابش خورد میشه؟ میگم اگر باهام رفیق بود خودم با احترام و ماچ و بوس بهش می گفتم همونطور که دارم به شما می گم. اما دیگه کلا ساکت میشه.
همسر که می فهمه تعجب می کنه و میگه قضیه اینقدرم پیچیده نیست که مامانت اینطوری برخورد می کنه. و من مطمئن میشم حرفام بی منطق نبوده چون همسر تمیزه اما وسواسی نیست.
+ گاهی وقتی می بینم خانم همسایه شیک و پیک می کنه و میزنه بیرون دلم می گیره که چرا من هیچ کس رو اینجا ندارم که منم گاهی پاشم برم خونشون. بعد با خودم میگم حالا با همون خانوادت هم از راه دور واسه یک دست نشستن اینقدر در عذابی که ته دلت؛ دلتنگی رو به این مشقت ترجیح میدی!!
+ وقتی همه چیز زندگیت روی اصول و ضوابط خاصیه و تقریبا تمام سال این اصول رعایت میشه؛ رعایت نشدن چند روزش از جانب دیگران خیلی آزار دهنده اسن. یکی از معایب دور بودن اینه که عادت می کنی همیشه همه چیز روی اصول خونه ات باشه
+ اصلا احساس نمی کنم رفتم سفر و برگشتم. حالم قبل از رفتن به این سفر به مراتب بهتر بود. فقط کمی دلتنگ بودم. اما حالا هم دلتنگم هم ناراحت هم کلی فشار روانی تحمل کردم
+ بابا تمام برگه چک های خط خورده و بلا استفاده منو پاره کرده ریخته دور. رفتم اونی که بابت حسن انجام کار داده بودم رو تو بانک باطل کنم؛ میگه ١٠ برگ چک وصول نشده داری. به احتمال زیاد دیگه بهت دسته چک نمی دن. بعد از پرس و جوی زیاد میگه میتونی اعلام مفقودی کنی. برگی ده هزارتومن 0_0 ... میگم باشه. میگه اول باید بری نامه قضایی بگیری بیاری. حسابی حرصم گرفته از این سهل انگاری بابا. سر این دسته چک چقدر من حرص خوردم. آخرم به خاطر بابا حسابش نابود شد. آخه کی حوصله دادگاه رفتن داره؟!
دوستش دارم بابا رو ولی خدا رو هر روز هزاران بار شکر می کنم که دیگه تو اون خونه نیستم و حرص این چیزا ان شالله که ادامه دار نیست و آخرین موردش بود. این حساب جاری نابود شده هم فدای سرم.
حالا من هی میخوام بی تفاوتیهای بابا رو به یک سری مسائل ببخشم. هر چند وقت یک بار یک موردی پیش میاد که همش زنده میشه.
+ به منیر می گم اگر بابا یک جاهایی جلوی ما بچه هاش ایستاده بود و یک سیلی خرجمون کرده بود زمان اشتباهاتمون، زندگیامون یه طور دیگه ای شده بود و این همه تلخی توش نبود. منیر میگه بابات افسرده است برای همین خودشو از همه چیز کشیده کنار.
خوب که فکر می کنم می بینم طاهرن حق با منیرِ. بابا یک روزی معتمد فامیلش بود و حرف آخر رو میزد و همه به حرفش عکل می کردن. تا سال هشتاد که اون خواهر زاده نمک نشناسش همه چیز رو بالا کشید و خواهر نمک نشناس ترش نیومد بگه شما هم حق داشتید. پا در میونی کنه و خل کنه قضیه رو.
اونوقت ضربه روانی ای که نباید بهش وارد شد و احتمالا بعد از اون دیگه هیچوقت آدم قبلی نشد. احتمالا چون من بابا رو نه قبلش میشناختم نه الان. از بس تو سکوت بود و حرف نمیزد.
+ اینقدر بعد از دیدن استوریا حالم بد بود که به برادره پیام دادم "متاسفم که نمیتونی در کنار خوش گذروندن با دوستات با ما هم خوش بگذرونی" میدونم نباید اینطوری عکس العمل نشون میدادم اما دیگه کار از کار گذشته بود. نوشت من از گله و گلایه کردن خیلی بدم میاد. عذرخواهی کردم و گفتم "پس چرا ما مثل خواهر برادرای دیگه نیستیم؟" گفت:"قطعا بی دلیل نیست اما اگر بخوای ریز بشی، بدتر میشه"
و من میدونم این بار آخری بود که حرف زدم. بعد از این همه چیز رو رها می کنم. اومد سمت من، بهش نزدیک میشم وگرنه به کل بی خیال میشم.
+ خدا خر رو میشناخت بهش شاخ نداد :))). نمیدونم به حرفم ربطی داره یا نه اماخوبه من خودم بچه دارم؛ دیگه به بچه دوم هم فعلا فکر نمی کنم اما از وقتی فهمیدم پری بارداره انگار یک حس دافعه بهش دارم و علاقه ای ندارم باهاش تماس بگیرم. شاید چون من تو بارداری تنها بودم و اون دورش پر از فامیله؟! شاید چون تا بود دنبال خونه میگشتن و فرصت نداشت و الانم به هاطر بارداری نمیشه باهاش قرار مدار بیرون گذاشت؟! خیلی حس نفهم و مسخره ایه.
اگر بابا به موقع نقش پدریش رو راجع بهش ایفا کرده بود. اگر تو اوج مشکلات هر کدوم تو لاک خودمون فرو نرفته بودیم. اگر مامان بلد بود و به ما یاد داده بود چطور در نقش یک خواهر برای برادرم خواهری کنم و او چطور برادری کنه؛ اگر هممون نقشمون رو در قبال هم فراموش نمی کردیم!!... حالا نمی رسیدیم به روزی که من با دیدن استوری برادرم و دختر عمو اینقدر حالم دگرگون بشه که دختر عمو بیشتر از ما به برادره نزدیکه. اینقدر که تو جمع دوستای برادره است و همسفرشون
ما اینقدر از هم دوریم که فکر می کنم چند سال دیگه یادمون بره خواهر برادریم. چون تا الان زیاد برای این مسئله حالم بد شده، حرص خوردم و غمگین شدم. اما میخوام این بار آخر باشه. اگر او تلاشی نکنه دیگه تمومش می کنم این افکار رو. دیگه نه تلاش می کنم. نه غصه میخورم. نه متاسفم میشم. میخوام این آخرین حال بد برای این مسئله باشه.
+ کاش کسی بود که براش حرف بزنم. بی قضاوت و با حوصله. نمیدونم چی میخوام بگم اما دلم حرف زدن میخواد
+ چقدر مسخره است که وقتی حالم بده تا این حد؛ از همه ناراحتم بی دلیل. مثلا ناراحتم از خانم همسایه که عصری رفته مهمونی و من تنها بودم با این حال بدم. شما بگید چه ربطی داشت؟!
حال جسمی ام روبراه نیست. تقریبا سومین روزیه که مسکن میخورم تا شدت سردردم زیاد نشه. با وجود اینکه درد شدت نمیگیره اما تهوعی که همراه درد جسمم را به چالش می کشد مسرانه به قوت خود باقی می ماند. حالا! نه که خسته ام و خوابالود. اما یک ساعت قبل با وجود درد حال دل و روانم آنقدر خوب بود که بیان کردنی نبود. صدای خنده های از ته دل و جیغ طور خانم همسایه به گوش می رسد اما اینقدر حوصله صدای جیغ طور ندارم که دلم میخواست کسی تذکر میداد این موقع شب یواش تر قهقه بزند. ماه اک که سیر شده سرش را نزدیک گردنم را جا داده و به خواب رفته است. آنقدر سرش داغ است که با چسبیدن به صورتم، پیشانی اش عرق کرده؛ قربان وجود کوچک و بی نظیرش بشود؛ مادر.
من؟! نه. قورمه سبزی امشب آنقدر ظرف کثیف کرده که دستهایی پرتوان لازم است برای رسیدگی به آشپزخانه که در حال حاضر موجود نیست.
زمانهایی که ناخوشم از ته دل برای سلامتی خودم و عزیزانمان دعا می کنم که اگر نباشد هیچ لذتی میسر نمی شود. حتی اگر تمام دنیا در دستان تو باشد
از بعد از ظهر که به جز چند تکه، اصلِ شستنی های سفر شسته شد؛ باری از دوشم برداشته شد و حالم بِه شد. اما سردرد مجال لذت بردن نداد
از آنجایی که حرف نزنم میمیرم و از طرفی نیاز به کمی همفکری دارم ؛ در ادامه مطلب می نویسم.
آنها که وسواس را درد مسخره ای می دانند نخوانند
سه شنبه ٢٣:٤٠
ادامه مطلب ...