هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

یک سوال

بچه ها شما روسری میخرید میشورید و میپوشید؟ یا نه؟!


چند بار که دیدم گاهی روسریا میفته رو زمین، دلم نمیگیره نشسته سر کنم :((

استرس لعنتی

+ گاهی خر میشدم و به زمین و زمان گیر میدادم. ولی بعد از یکی دو روز همه چیز خوب میشد. این بار اما یک هفته است صبح ها با استرس شدید همراه با تهوع بیدار میشم. استرسی که دلیلی براش ندارم. حس بد کارهای انجام نشده رو دارم. اما حقیقت اینه که کارهای انجام نشده ام فورس نیستند. همیشه همه ما یک سری کار انجام نشده داریم و این طبیعیه. اما این حس و حال از نظر خودم اصلا طبیعی نیست. 

از پنجشنبه که نگران شدم و بعد از شنیدن حرفای دکتر شدتش بیشتر شده اما شروعش کلا بی دلیل بود. البته اگر دلتنگی دلیلی بر این استرس نباشه.

تهش خودمم نفهمیدم بالاخره این استرس با دلیله یا بی دلیل ولی هرچه که هست من رو از کار و زندگی انداخته

از طرفی من اگر حرف نزنم میمیرم و چون به همسر میگم حالم خوب نیست دیشب صداش درومده که من همه کاری واسه خوشحالی تو می کنم اما تو همش میگی خوب نیستم. بهش میگم اگر بگم سرم درد میکنه میگی قرص بخور . استراحت کن اما وقتی میگم استرس دارم میگی نه نباید داشته باشی، دلیلی برای استرس وجود نداره. خوب منم اینو میدونم اما هست و من نمیدونم چطور باید از بینش ببرم. حالم یک جوریه که منِ عاشق اینجا و نوشتن نمیتونم بنویسم. نمیتونم کتاب بخونم. هنرم فقط تلاش برای مرتب نگه داشتن خونه، آشپزی و بچه داریه

حالا هم که یک باشگاه با اتاق بازی پیدا کردم هر بار به دلیلی کلاس کنسل میشه. دیروز چقدر نیاز داشتم به ورزش اما مسئول اتاق کودک میگه دیگه نمیخوام بیام و من موندم پا در هوا که با ماه چه کنم؟  شاید اگر کلاس منظم تشکیل بشه حال من خوب بشه.

سرم در شرف درد گرفتنه. با بی میلی لقمه میگیرم و نگاهم به چایی هستش تا سرد بشه. دلم یک آغوش امن و بی دغدغه میخواد. اما همسر تمام ماه رمضون یا نبود؛ یا وقتی بود نفس نداشت؛ یا همین که خودم رو تو بغلش جا دادم کهآروم شم، ماه اک سریع خودش رو رسوند و من رو کشید که پاشو و دست همسر رو کشید که منو نوازش نکنه. هرچند که از یک جایی به بعد این آغوشها هم کاری ازش ساخته نیست و اقدام اساسی درمانی برای رفع استرس ها لازم میشه.


+ ساعت ٣:٣٠ صبح رو نشون میداد. پاشدم سحری آماده کنم. هنوز سرپا تشده بودم که دیدم تکون میخوره و شروع کرد حرف زدن به زبون خودش. در تمام طول ماه رمضون این اولین بازی بود که با آلارم گوشی من بیدار شد. تا پنج و ربع بیدار بود. شلوغ کرد. خندید. بازی کرد و وقتی شیرخورد خوابش برد. ٨:٣٠ بیدار شدم و به هوای این که میخوابه عزم انجام کار کردم که ساعت ٩ بیدار شد. گفتم بعد از ظهر حسابی میخوابه. بعد از ظهر برخلاف بقیه روزها فقط کمی بیشتر از یک ساعت خوابید و اونوقت مطمئن شدم که فقط برای مراقبت از من از خوابش زده. فقط برای اینکه با خنده ها و شیطنت هاش حواس منو پرت کنه، از خوابش زده که حال من رو خوب کنه. شرمنده میشم از این که باعث بهم ریختگی طفلک کوچکمون شدم. 

حقیقت اینه که دوست ندارم ناخوش و استرسی باشم ولی نمیدونم چطور از دستش خلاص شم.



دوست نوشت:

+ دوست عزیزی که در تماس با من ازم رمز خواستید؛ اگرچه اسمتون آشناست اما من سیصد تا پیام آخر رو بررسی کردم تا ببینم با شما تو چه صبحت هایی کردیم اما هیچ کامنتی از شما نداشتم که یک شناختی بهم بده

+ از بقیه دوستان هم اجازه میخوام بهم فرصت بدن که بیشتر بشناسمشون تا بتونم رمز بدم. چون بعضیاتون اصلا اولین باره اینجا کامنت میزارید


خواهش می کنم دعام کنید بتونم به این وضعیت مسلط شم و حالم خوب بشه.

شوک

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

میترسم

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

گزارش گون

هی نوشتم. منتشر کردم. بعد از یک ساعت آروم گرفتم و نوشته رو چرکنویس کردم. هی غر زدم گلایه کردم؛ یک ساعت بعد آروم گرفتم. و این همون ِ که میگن بنویس تا آروم بگیری

مقصر؟! در خقیقت مقصری وجود نداشت. فقط شرایط موجب حساسیت شدید من شده بود. بالا زدن راه آب آشپزخونه (تمام تنم از فشار عصبی این اتفاق به رعشه افتاده بود)، تغییرات هورمونی، نبودن های همسر، دلتنگی

همسر با همه مهربونیش، با وجود درد دستش برام فرش آشپزخونه رو شست. اگر من می شستم دو ساعت طول می کشید از بس کف میزدم آلکشی میکردم که شاید هنوز میکروبیه

جمعه شب رفتیم پیاده روی مهرشهر. یکی از جاهای مورد علاقه من. چقدر دلم خواسته بود همون شب بار و بندیل می بستیم و می رفتیم اونجا که من بتونم راحت با کالسکه ماه اک رو بردارم و بریم پیاده روی. که هر بار کم میارم بدون فکر کردن به وزن ماه اک و طولانی بودن مسیر سریع آماده شم و بگم کالسکه هست.  سکوت، آرامش، عطر رز، گلهای زردی که بوی بهارنارنج میدن و دل من که انگار محبوبش رو یافته بود.


شنبه:

+ با خوندن استوری دکتر چاووشی و اینکه هر روز بیرون رفتن حال خوبی در درون آدمها ایجاد می کنه و اینکه روزی ده دقیقه آفتاب برای تامین ویتامین دی بدن کفایت می کنه و اینکه ماه اک ویتامین دی اش حداقل طبیعیه؛ تصمیم گرفتم روزی یک ربع بیرون رفتن از خونه برنامه هر روز بشه و از شنبه شروع کردیم.  کمی مغازه مگاه کردیم و بعد با خوراکیای محبوب من و ماه اک برگشتیم

وقتی برگشتم فهمیدم علت یک بهش از بد حالیای فوق شدید مربوط به وضعیت هورمونیه. 

نزدیک افطار بازم موقع تخلیه آب لباسشویی؟ آشپزخونه کثیف شد. عصبی بودم اما نه به شدت روز قبل. سریع تمیزکردم و شب لوله بازکن ریختم تو راه آب.

دیگه خیلی جدی دنبال یک باشگاه دیگه هماهنگ با شرایطم بودم که از باشگاه زنگ زدن فردا بیا.


یکشنبه:

روز دوم بیرون رفتن. به باشگاه زنگ زدم امروز نمیتونم بیام. رفتیم تا پارک برای تاب تاب. اما پشیمون بودم چون راه تمام نمیشد. خیلی خسته شدم. کمر؟! احتمال شکستگیدر چند نقطه از شدت خستگی و فشار :))))


دوشنبه 

بالاخره هشت و نیم زدیم بیرون، اما کارت جا موند. عصبانی بودم چون همسر گفت برنمیگرده خونه. به همسر گفتم من تفریح نمیخوام. منو بزار خونه. نمیدونستم چیزی پیدا می کنم بخرم یا نه ولی اگر کارت نبود دنبال دیدنش هم نباید میرفتم. همسر کوتاه اومد. کارت رو برداشتم اما چیزی هم ندیدم که بخرم. این بار رفتیم پارک خوشگل عظیمیه. فقط شیب زیاد و بچه بغل کمی سخت بود. اما حال خوبی بود. یک فضای شیک و تودل برو


سه شنبه 

روز سوم بیرون رفتن من و ماه اک: رفتیم باشگاه. دو نفریم تو کلاس. رسما خصوصیه. مسئول اتاق کودک نبود. ماه اک از صدای بلند ترسیده بود. مربی گفت بغلش کنی کمردرد میگیری. گذاشتمش اتاق کودک بره تاب تاب. بعد از آهنگ اول زومبا رفتم و دیدم تو استخر توپ مونده. درش آوردم و دفعه بعد که رفتم گریه کرد که برم. آوردمش پایین. گریه میکرد. زومبا رو فقط نگاه کردم. هستی صدا رو کم کرد. ماه اک روی تشک دراز کشید. نوبت به حرکات شکم پهلو رسید.هستی ماه اک رو بغل کرد. حرکات رو با اشتیاق و بدون تنبلی انجام دادم. این وسطا ماه اک میومد روی تشک میخوابید.و آخر کلاس تازه عادت کرد که باشه.  مسلما چون نتونسته بودم همه حرکات رو انجام بدم و وسطش هی وقفه افتاد، اون اثری که باید رو نداشت. ولی بهتر شدم. تو راه برگشت با سختیهاش نون خریدم. ماه اک رو گذاشتم جلوی تلویزیون و دویدم تا سوپر که شیربخرم. وقتی از ورودی ساختمان وارد شدم صدلی دادش میومد. یادم نیست چی می گفت فقط یادمه تمام پله ها رو دویدم. در رو که باز کردم پشت در بود و می گفت کاکا :))) شیر رو که گرفت رفت با خیال راحت نشست. وقتی قوطی شیر رو بهم داد؛ برای اولین بار همشو خورده بود. :)

بعد از مراسم شیرکاکائو خوران تشریف بریم حمام.

خسته خوابالود، بیحال روی تخت ولو ام. تازه خوابم برده بود که ماه گریه افتاد. با همه خستگی خوابم پرید. کی میخواد افطار بپزه؟!



غ ز ل واره:

فکر کنم از سبک نگارشم دلیل نبودنهام مشخص باشه. انرژیام چسبیده به زمین و دازم تلاش می کنم برای بالا آوردنشون.


+ امشب توی دعاهاتون اگر دلتون شکست یک عالم التماس دعا دارم. دعا کنید نجات پیدا کنم از این درد