هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

هشت بهشت زندگی

بهشت را که ندیدیم اما هشت بهشتِ خلاصه شده در یک عمارت، چشمانمان را به غایت نوازش داد

دنیام زیر و رو شد

حین شیر دادن به ماه از خستگی بیهوش شدم. سه ساعت  بعد انگار یک آدم دیگه ای شده بودم. دردها تمام شده بود. افکار آزار دهنده تو رویاهام جا مونده بود. یه آرامش خاصی داشتم و دیگه نه نگران اومدن مهمون بودم نه نگران بشور بسابهای بعدش.

مه

مونا صبح زود رسیدن. برخلاف دفعات قبل آروم و با روی گشاده ازشون استقبال کردم و تا ساعت ٩ یه خواب راحتی کردم.

یه خرید مایحتاج دونفره رفتیم. من و ماه حمام کردیم.  بعد از ناهار خوشمزمون خریدها رو جمع کردم و مهمونا رو آوردیم باغ وحش

حیف که ماه اک رو زودتر آوردن از خونه بیرون و کفشاش خونه جا مونده

مرسی که هستید. مرسی که مهربونید

دلم میخواد از افکارم حرف بزنم

از اینکه یه جایی گیر افتادم که حس می کنم راه نجاتی ندارم

اما هر بار نوشتم حس کردم فقط خودمو کوچک کردم :(((

بازم مهمون!!!!!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

فرجام نیک

از شدت خستگی و کم خوابی دارم به زور نفس می کشم اماااااااا

در عین لِهیدگی چنان در درون سرخوش و شلوغم که ... کودک درونم باور نکرده که باید بخوابه :)))

امروز صبحش تلخ شد اما فرجام نیکی داشت

حالا فقط علت مقاومت در برابر شروع یک کتاب جدید رو باید به نحوی درمان کنم

شبتونبخیر

دارم کار میکنم

حواسم هست جدول رنگی رنگی شه

اما فکر و خیال لعنتی بدجور افتاده به جونم. 

چند لحظه فراموش میشه و بعد دوباره روز از نو روزی از نو



+ کاش همه نگرانیها همینقدر زود و سریع و به بهترین شکل رفع بشه. :))